سهراب فیض آبادی

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی - عصر نقد ایجابی

بحث پایانی: ایران از شاه عباس صفوی تا امیر کبیر، تا انقلاب بهمن و امروز

ایران بمعنی وسیع تحولی تاریخی قرونی، با شکست از اسکندر و بعداً امدن اسلام، نه بمعنی تهاجم و تصاحب اعراب، وارد دوران تحولی ای می شود که بالاخره با عبور از ایستگاه های میانی صفویه، امیرکبیر، مشروطه، پایان قاجاریه، با پهلوی وارد مرحله فئودالیسم می شود.

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی- بحث نهم

ابدی شدن انسان در عصر صنعت، گذار قطعی از زمان افلاکی طبیعی و اینتگرالیستی، به زمان انسانی تحلیل گر و ترکیب گر، یعنی دانش بعنوان گرایش پیش از وقوع در شکل آرزو و آرمان، و علم بعنوان قطعیت پس از وقوع، یعنی اثبات شده، در اشکال فن گرایی و تولیدات صنعتی پاسخگو به احتیاجات فردی و اجتماعی.

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی- بحث هشتم

این سرگذشت بشر، حکم جعبه ابزاری را داشته است که تنها محتوایش دایما عوض شده است، و این محتوا، نیز با نامها و علایمی بسیار متنوع عرضه و بیان شده اند، و دسته بندی. در حالیکه، همیشه بازهم همه چیز مورد سئوال و شک و تردید مانده است.

انقلاب بهمن از مخفیگاه بیرون می آید - بحث دوم

در راس تمام این آمدنها، مستقل از ترتیب و تسلسل آنهآ، یک آمدن تکلیف بشر را برای همیشه و یک جانبه روشن کرده است. و این چیزیست که "تولید و باز تولید هستی اجتماعی و تاریخی بشر" می نامیم. انسانها آن هستند که خود را تولید میکنند، و این تولید صنعتی است.

تبدیل و تغییر" چگونه اتفاق می افتند ”

انتقال این یک کاسگی "دولت (استیت) و "حکومت" (گارونمنت) به دنیای صنعتی، از یکسو، یک ادراک اشراق گرایانه ازامر اجتماعی یا گرایش ضد تاریخیگری میباشد، واز سوی دیگر، مانع شکلگیری دموکراتیک و عدالت جویانه یا گذاراز جمع به جامعه، میشود- ضعف مرکزی چپ ایران ...

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی

این بحران، درحقیقت، پیوستگی و گسستگی روند انسان سازی در تاریخ ما بوده است، بهر زیانی، جسمی که باید روح دار میشد، و روحی که باید جسم دار می شد. در اشعارما، این موضوع مرکزی بوده است، و تلاش دایمی برای پیوستن و یکپارچگی روح و چسم، یا ساختن انسان.

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی - بحث چهارم

فرد، نسل، و دوره - کاربرد و شعور

از فرد و نسل و دوره، دو ادراک درهم آمیخته وجود دارند که اساسا ناشی از شرایط گذار تاریخی می‌باشد. از یکسو هنوز در بخش هایی، از زمان افلاکی و طبیعی استفاده میکنیم، و ازسوی دیگر، زمان انسانی را به کار میبریم، و در عمل و سوی سوم، اختلاطی از اینها.

پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی

حس‌مندی، هوش‌مندی، و شعورمندی - بحث سوم

سیستم هگلی مفهوم تضاد را بعنوان عنصری اساسی وارد اندیشه می‌کند و بدین ترتیب کشفی بزرگ اتفاق می‌افتد که مسئله اصلی، نفس بروزهای انفرادی نیست که تنها پیوستگی را نشان می‌دهند، بلکه مسئله بنیادی ادراکی خاص از هستی است که از عنصر بنیادی پایه گذار بعنوان جزء مبنایی تشکیل نشده است.

پیوستگی و گسستگی در تحول اجتماعی و تاریخی

حس‌مندی، هوش‌مندی، و شعور‌مندی

دلتنگان دوران جنگ سرد از هردو سوی، باصطلاح راست و چپ، نیز مشکلی جدی هستند که ناشی از دیدن تحولات بعنوان توطئه می‌باشد و نه ضروریات عینی تحولات تاریخی.

پیوست و گسست در تحولات اجتماعی، وتاریخی

در نو و نوآوری، همیشه دست اجنبی و فساد فکری، رفتاری و اخلاقی، و نفوذ جاسوسانه یا وجود دارند و یا در کمین هستند. بمرور که نوو نوآوری فراگیر میشوند، همه اجنبی و اجنبی پرست و جاسوس میشوند، و این هنگامی است که این اتهامات خود مخرب، دیگر کاربردشان بدرد هیچکس نمیخورد- در درون سازمانهای سیاسی و بخصوص چپ نیز چنین است.

متخصص و متفکر

راهی بسوی اندیشیدن و دستگاه مفهومی*

در سرگذشت بشر که در حقیقت هم ارز سرگذشت هستی نیز میباشد، این نفکیک و تمایز خود از هستی در ابعاد فراگیر بشری، با اسلام و تعبیر ویژه اش از خدا، اتفاق میافتد. این تعبیر ویژه دوپایه بوده است، یکی تک خدایی مطلق، و دیگری، خصوصیت غیرشیئی خدا (بمعنی بیرون از "هست" و "حس") میباشد

دولت، حکومت و سیاست *

بعکس تصور خطا، ایندودوالیسم به معنی تجزیه و ترکیب پذیری واقعیت می‌باشد، و نه چک سفید به این بخش یا آن بخش جامعه در اقشار و طبقات آن. مثلا چین امروز را بگیریم، در حقیقت، ایندویدوالیسم را به اوج غیر قابل تصور در سرگذشت بشر رسانده است، و در سایر کشورهای صنعتی نیز بهمین ترتیب در روند تحولی خودشان، که بمعنی تغییر پذیری می‌باشد

شعور در عصر صنعت

بشر برای نخستین بار به کشف تجزیه و ترکیب پذیری جهان و هستی در ابعاد سراسری سرگذشتش رسید. اگر خدایی یگانه همه چیز را ساخته است، پس این همه چیز قابل هم تخریب و هم تغییر است. هسته آنچه که چند قرن بعد رنسانس نامیده شد و بعدا جهان نو، و عصر صنعت این‌چنين پای میگیرد

چه باید کرد

بنابراین، مناسب ترین ، سازماندهی یی میباشد که جمع را جمع و فرد را جمع ببیند، یعنی تجربه یی که اتحاد شوروی موسس آن بوده است و امروز چین ادامه دهنده آن میباشد- تبعا با متناسب سازیهای تجربه ویژه خود ایران. مسایل ایران و مشابه، از جمله خود چین، روسیه و کلا سراسر جهان، دیگر با ساختاری که پارلمانتاریسم نامیده شده است، نه قابل درک و نه سازماندهی میباشند.

انقلاب بهمن از مخفیگاه بیرون میآید

دفع ابهامات دوران شکلگیری و اعمال نقد ایجابی

از دید ایران، انقلاب بهمن باید از مخفیگاه در آید زیرا حداقل در بخش سلبی آن، به موفقیت جهانی یی بسیار بزرگ دست یافته است- و این هم در منطقه، و هم در جهان بمعنی پایان قطعی یکدوره است (شاید اگر پنجاه و هفت را شروع پایان جنگ سرد بگیریم، این مذاکرات و نتیجه آنرا میتوان پایان قطعی جنگ سرد محسوب کرد).
انقلاب بهمن بالاخره به مرحله استقرار نقد ایجابی و دفع ابهامات روند شکلگیری اش وارد شده است.

حس و قضاوت

نقد گذشته، طرح آینده، و استراتژی حال

جهانی دیگر دارد می آید که چپ یعنی نقد ایجابی صاحب آن خواهد بود، و برای آمدن آن باید رهبری، برنامه ریزی و مدیریت این گذار را- بیواسطه یا بواسطه- بعهده بگیرد. فعلا نمونه چین را در دسترس داریم

ز جمع طبیعت نشین تا جامعه شهر نشین

توهم، خیال، اندیشه، و تحول

روشنفکردرایران بمعنی معترض ابدی ("موی دماغ"، وکیل شیطان، مزاحم، دلسوز، سرکار هر آش) و بالاخره در کلیت، مخالف قدرت تعریف و درک شده و میشود، و خود را مفتخر به این صفات میداند.- که عملا حاصل آن، روند متقابل ناباوری و شکاکیت میباشد- دایما در تقلای یافتن جایگاهی در تب و تاب و پریشانی، روح سرگردان زمانه شده است- ودر گرایش، نمیخواهد بپذیرد که دولت و حکومت، سازماندهی، و نظم و قانون، علت و معلولها، مضمون مطلق انسان و هستی میباشند و اساسا در قانومندی و نظم طبیعت ریشه دارند- تمدن یعنی همین، و بشر تنها از یک نظم و قانون به نظم و قانونی دیگر، گذار میکند، و اینچنین کهنه را وا نهاده، و نو را میسازد.- در حالیکه، مشکل اینست که کهنه و نو در امتزاج قرار دارند و تنها دخالت انسان و اقداماتش برای تداوم هستی اش، اینها را از یکدیگر متمایز و تفکیک میکنند- مارکس به این مبارزه طبقاتی میگفت.

از سقراط تا هگل

افلاتون و ارسطو

معروف است که تروتسکی گفته است که "انهایی که آرامش میخواستند، نباید در قرن بیستم متولد میشدند"- در جواب شاید باید پرسید که "پس توحش بهتر از تمدن است". آری ما روی پلی که در حال باز شدن بود متولد شدیم، و تازه داریم متوجه میشویم که چه دارد بر سر مادر، و پدر، و پیشینیان، و از جمله خود ما میآید. هگل و مارکس، از قضای روزگار، و "زبان سرخشان" تنها کسانی هستند که از لبه پل فرو افتاده اند، و"سر سبزشان" را در پای اعلان وجود چنین پلی و باز شدنش، گذاشتند.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - سهراب فیض آبادی