ژیلا بنی یعقوب

من این روزها به مهدیه فکر می‌کنم

بعد از روزها بالاخره وقتی زیدآبادی اجازه پیدا کرد که تلفن بزند، به مهدیه از احساس شرمساری‌اش در برابر او گفت. مهدیه با قدرت همیشگی و با جملاتی رسا پشت تلفن گفته بود: «احمد تو به من و بچه‌ها فکر نکن... تو فقط اجازه نده که تو را له کنند، اجازه نده که تو را به لجن بکشند. من فقط از تو انتظار دارم که مثل همیشه محکم باشی.»احمد وقتی به سلول انفرادی بازگشت، دوباره همان احمد زیدآبادی همیشگی بود، همان‌قدر آرام و صبور و محکم. صدای پرانرژی مهدیه به او انرژی دیگری داده بود.

اشتراک در RSS - ژیلا بنی یعقوب