ابوالفضل محققی

مردی که ستایشگر زندگی بود!

یادواره ای از رفیق حمزه فراهتی

حال، سال‌ها از آن روز‌ها می‌گذرد. هرکداممان در غربت پیر شده‌ایم. چه مرارت‌ها که زندگی بر سر راه‌مان ننهاد. خصوصاً بر سرراه حمزه. چه کشمکش عظیمی بین واقعت‌های تلخ و روح زندگی در او جریان داشت. بین خندیدن و دردکشیدن، بین تسلیم‌شدن و ایستادن و پایدارماندن بر زیبائی حیات! مردی چنین سرشار از حوادث! تلخی ازدست‌دادن کسانی که بخشی از زندگی او بودند. می‌دانم یاد مهرداد و سعید سلطانپور همیشه در گوشه‌ای از قلب اوست و هرازچندگاه آن‌ها را از صندوق‌خانه دل بیرون می‌کشد، خلوت می‌کند، دست‌هایش را بالا می‌آورد"کله بزن، کله بزن." دست‌هایش می‌لرزد.

روزی که فهمیدم من فرزند دو نفرم

نامه به فرهاد میثمی

فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه که مشخصاتم را یک به یک وارد کامپیوتر مقابلش می کرد: نامم... نام خانوادگیم... تا رسید به قسمت فرزند که من مقابل آن نوشته بودم "علی و صدیقه". مکثی کرد، انگار چیزی طبق روال معمول نباشد. قبل از این که فرصت کند چیزی بپرسد صدایم را صاف کردم، سینه ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب می دانید، آخر من فرزند دو نفرم، یک نفر که نیستم."

داستان یک سنگسار

مرد برخاست. کفش‌های خود را پوشید. گفت: ”چیزی که نداری، بقچه‌ات را بردار که باید برویم!” دخترک با آن چهره مهتابی مبهوت در گوشه اطاق نشسته بود. برادرش نهیب زد: "یاالله بلند شو، چرا همه‌تان زل زده‌اید؟" مادرش برخاست بقچه کوچکی را که از ظهر آماده کرده بود به دخترک داد. "برو دخترم، مرد جاافتاده‌ای است، برو، خوشبخت باشی. هرچه گفت گوش کن! فکر ما رو هم نکن. خدا کریم است." دست دخترک را گرفت و بطرف در برد. مرد پیشاپیش می رفت. دخترک پشت سر او و برادرش عقب هر دو.

تروریسم محکوم است، در هر شکلش!

هر دو محکوم اند! اما این محکوم کردن چه دردی را دوا می کند؟ زمانی که جانیان داخلی شمشیر بر دست در میانه میدان می چرخند و کلامی جز الدور و بیلدورم نمی دانند و امام جمعه تهرانش کشته شدن مردم بیگناه را سعادتی می داند که چهل سال است جمهوری اسلامی به مردم هدیه کرده! همان گونه که خمینی جنگ را نعمت می دانست! از آیا می توان از صلح و آرامش اجتماعی سخن گفت. چگونه می شود در این آشفته بازار که کر فرمان کور نمی خواند و ابلهان تعزیه گردان هر دو می دانند از ثبات، آرامش و امنیت سخن گفت. این هنوز از نتایج شب یلدائی است که در آن گرفتاریم باش تا صبح دولتتمان بردمد از خواب!

در آن خیابان سه دکان بود!

دست آخر خسته به دکان برگشت. کشکولش پر از سکه واسکناس بود. همه را روی میز خالی کرد: "می خواهم سیر عرق بخورم، سیر سیر!" تمام آن شب را خوانده بود با کوزه‌ای در بغل. صبح زود از آن جا رفت. عصر خبر در شهر پیچید: عزیز نقاش، خود را دار زده است. خانه‌اش پر بود از کوزه‌های فیروزه‌ای با دخترانی دست‌افشان با لپ های گل انداخته.

خاک خاوران به هزار زبان با ما سخن می گوید!

قلبم آرام می گیرد. دست بر خاک می کشم، چهره می سایم و بوسه بر گونه یکی از هزاران عزیز این ملت می نهم، شاید گونه رضی است، انوش است، بهروز است، شَاهپوراست! خاک گرامی سخن گفته، دلتنگیم از میان برخاسته است! به دو کبوتر نشسته بر درخت خیره می شوم. گوئی آن ها از درد ورنج عمیق قلبم خبر دارند؟ "آیا می دانید که شما سمبل صلح و آزادی هستید؟ می دانید چه جان های عزیزی به نام شما به نام آزادی به قربان گاه های عشق رفتند و نام بزرگ آزادی را فریاد زدند!"

امنیت ملی از دل امنیت و شفافیت اقتصادی می گذرد، نه از رجزخوانی نظامیان!

بلائی که در این چهار دهه جمهوری اسلامی بر سر این مردم آورد کمتر از بلائی که هزار چهار صد سال قبل عمر سعد وقاص بر سر مردم آن روزگار آورد، نیست! در توان چنگیز و تیمور نبود که این سرزمین را به چنین فلاکتی گرفتار سازند که برادر رودرروی برادر بیاستد و اعتماد عمومی چنین کم رنگ و نا توان شود. تمام تاریخ این سرزمین را بگردی با چنین ابعادی از غارت و چپاول اموال عمومی و فساد بر خورد نمی کنی.

در جستجوی تیر آرش!

اسطوره بودن او حضور تاریخی, اما مداوم و زنده اوست در میان مردمان این سرزمین کهن! در شادی و غم؛ در شکست و پیروزی؛ در امید و نا امیدی. روحی که در اوج ناامیدی امیدوارت می سازد و از پیروزی سخن می گوید حضوری گرامی در ذهن وقلب مردم. او روح یک ملت است. هر زمان که از صمیم قلب صدایش کنی ترا پاسخ خواهد داد.

جبهه 'هسته سخت' آقای حجاریان

بند ناف اصلاح طلبان را هم خمینی بریده و به حکومت وصل کرده است. بند نافی که طی سالها او را تغذیه کرده و شریک دزد و رفیق قافله نموده است. کم نیست میزان فساد و دزدی بین اصلاح طلبان حکومتی! اگر اصلاح طلبی این بند را پاره کند دیگر اصلاح طلب نیست! یک انقلابی است که از این دایره مماشات بیرون زده است. زمان خوبی است برای محک زدن اصلاح طلبانی که ادعای سلامت و پاکی می کنند واز کرامت انسانی سخن می گویند!

بر سر منار اشتر رود و فغان برآرد / که نهان شدم من این جا نکنیدم آشکارا

اما چگونه است که فساد اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی چنین بیداد می کند؟ حکومتی که به خاطر معیارهای عهد دقیانوسی و اسلامی خود که عمدتا با تکیه بر اخلاق اسلامی صورت می گیرد از قبول سند آموزشی 2030 به خاطر نا هم خوانی با اخلاق و شئونات اسلامی سرباز می زند! اما برهر کجای پیکر آن دست بگذاری جز چرک، خونابه و کثافت از آن خارج نمی شود.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی