ابوالفضل محققی

«پرنیان آذری»

هنر ستار، با وجود تعلق به یک مکتب امپرسیونیسم یکسره به امپرسیونیستها متفاوت است. او از امپرسیونیستها مایه می گیرد، اما نمی تواند طبیعت حسی خود را در چارچوب آن مقید کند. این ویژگی اوست. او عارف است، از همین رو دید انتزاعی و زیباشناسانه او نسبت بر اشیاء با پرتو عظیمی از عرفان شرقی در هم می آمیزد.

یک مشت خاک!

گوئی مشتم آتش گرفته بود. زنجیری سخت مرا به خاک می کشید. احساس می کردم مانند آنتایوس که قدرت از مادر خاک می گرفت و با جداشدن از آن در میان زمین و آسمان، جاودانگی خود را از دست میداد، من نیز با جداشدن از این خاک زندگی، احساس و نیروی خود را از دست خواهم داد؛ آوارهای خواهم بود در دیاری دور در حسرت وطن.

اندر باب دو خاطره

چند دقیقهای نگذشته بود که صدا میزند:" جمشید، جمشید!" فکر می کنم کسی را صدا می کند، می بینم خانمی از آن گوشه ظاهر می شود. تعجب می کنم:" ببخشید، اسم خانوم شما جمشید است؟" با ناراحتی نگاهی به من انداخت و گفت:" ما ارق ملی داریم، ما دوست نداریم اسم خانممان را پیش غریبهها ببریم؛ ناسلامتی ما ایرانی هستیم!" چیزی نمی گویم. اما هربار که در کلاس صحبت از دمکراسی هست و او داد سخن سر میدهد، من یاد جمشید می افتم و یاد دمکراسی ایرانی

زمانی دانشجو بودم! همین کافی است!

نباید از کلیت این نسل و جنبش دانشجوئی باز یک چهره مقدس و مبارز بسازیم و هالهای از تقدس را به دور آن بکشیم. این اعتیاد وسیع به مواد مخدر که نرخ آن به مدارس و چهاردهسالهگان رسیده درون همین نسل و همین جنبش قرار می گیرد. زیرپاگذاشتن مرزهای اخلاقی که در هر دمکراسی نیز باید آنرا رعایت کرد، برای بسیاری از جوانان امروز امری عادی گردیده است

«... نقش خود زدم بر آب»

جنبش سبز مسئله همین امروز و فردا نیست؛ راهی است بسیار طولانی که از درون یک چالش بزرگ، از درون یک مبارزه اجتماعی برای جلب آحاد مردم، بالابردن سطح آگاهی و همراهکردن عناصر تأثیرگذار با جنبش مردمی و نگرش واقعی به توانائیهای خود و نقشمان در جنبش می گذرد. نقش وصلکننده و نه فصلکننده، که پیروزی تمام جنبشها مدیون این وصلکردن است. وصل افراد، وصل سازمانها، احزاب، وصل تودههای برآشفته. تلاش برای وصل کسانی است که در مقابل تو صف بستهاند

من نماد سبز می بینم- نه من نماد سرخ می بینم

نه من تنها نماد سیاه می بینم- و من هیچ نمی بینم!

حداقل برای من این سوال را مطرح می کند که وظیفه اپوزسیون خارج از کشور در قبال این جنبش، این توده عظیم، بعداز این همه سال دیدن و تجربهکردن چیست؟ آیا هنوز نمی توانیم سر اشتراکهای خود با جنبش سبز و رهبران آن به توافق برسیم و آیا هنوز وجه افتراق که اصطلاحاً آنها را تعریف مرزهای خود میدانیم بر این جبهه مشترک سنگینی نمی کند؟ آیا هنوز در تصمیمگیریهای خود بعنوان سازمانهای سیاسی بیشتر عکسالعملهای پیرامون، افراد، گروهها را در نظر داریم 

شرط بندی

زمانی نه چندان دور که در کابل کار روزنامهنگاری می کردم، به پسر جوانی برخوردم که همراه « عصمت مسلم » تسلیم دولت شده بود. گزارشی از او تهیه کردم؛ که هیچگاه چاپ نشد. او از دهسالگی تفنگ به دست بود و آواره کوه و دشت. می گفت: از لحظهای که چشم باز کردم، صدای گلوله بود، بمب و کشتهگانی که از مقابل چشمانم می گذشتند. هیچ چیز دیگری ندیدم جز جنگ، آوارگی، گرسنگی و مرگ. اصلاً چیز دیگری تصور نمی کردم

هزارتوی ایرانی

شب هنگام سکته کرد. روز بعد جنازهاش را در اطاقش یافتند. در صندوقچهاش چیزی نبود جز مقداری پارچه و یک تور عروسی که می گفتند مال ملیحه بود. وقتی جنازهاش را برای شستشو به غسالخانه بردند، لحظهای بعد پچپچ شروع شد. زن غسال حاضر به شستشو نبود. چرا که آلت کوچک مردانهای وسط پای عزیزهباجی بود، پژمرده چون سیمای او

نخستین شهید

خانه ای نداشت، شب هر کجا که گیر می آورد می خوابید. تابستانها مشکلی نداشت. شبهای زمستان اگر راهش می دادند می رفت تُن حمام حاج معتمد یا بالای تنور بربریپزی مشاحمد. بقچه اش را بجای آن که زیر سرش بگذارد می بست کمرش و می خوابید. هیچ کس داخل بقچه اش را ندیده بود. به تنها کسی که اجازه می داد به او نزدیک شود، صغرا مینی ژوپ بود

گوشواره نظرکرده

پسرک آنرا در پارچه ای پیچید و بخانه برد تا در جائی دفن کنند. فردا وقتی بازگشت گوشواره پدرش به گوشش بود. " خیر باشد، گوشواره پدرت را در گوش کرده ای؟" با اندکی غرور گفت:" بله صحب، از بابیام است. این گوشواره نظر کرده است. خوشبختی می آورد!"

سیب سرخ

از خیرخانه می آمد، از انتهاییترین قسمت شهر. صبح ساعت شش راه می افتاد، بخشی پای پیاده و بخشی با اتوبوس. ساعت هشت سر کار بود. اطاقها را تمیز می کرد، راهرو ورودی ساختمان را آب می پاشید و جاروب می کرد. وقتی مسئول حزبی روزنامه او را معرفی کرد، گفت:" ملالی جان دو شهید دادهاند، شویش و بچهاش هر دو در جنگ شهید شدهاند."

مادر ادوارد

مادر ادوارد را چند روز پس از مرگش در حالی که روی گور فرزندش یخ زده بود، یافتند. وصیت کرده بود:" خانهام را بفروشید و به زنان بیوه بیبضاعت بدهید و جنازه مرا همراه استخوانهای پسرم در هر کجا که اجازه دادند دفن کنید؛ اما همراه استخوانهای پسرم!؟

دویست کیلومتر تا سوسیالیسم

برق کفایت نمی کرد. بعضی مواقع درست زمانی که میخواستی آنچه که نوشتی روی آنتن ببری، برق قطع میشد. مجبور میشدی دست به دامن رادیو افغانستان بشوی یا ببری در یک استودیوی کوچک تلوزیون ضبط کنی. رادیوی جالبی بود. ولوم صدایش دست رفقای شوروی بود. بسته به نزدیک یا دورشدنشان از دولت ایران صدای آن کوتاه و یا بلند می شد؛ گاه تا تبریز می رسید و گاه از زرنج – مرکز ولايت نيمروز در جنوب غربی افغانستان - عبور نمی کرد

آناهیتا

دو روز مریض شدم. مادرم می گفت:" هذیان می گفتی و مرتب تکرار می کردی: زن کاکایم بُز نیست." از آن روز به بعد تصمیم گرفتم که زندگیم را وقف مبارزهای بکنم که زن کاکایم بُز نباشد. من نمیخواستم نامم، بُز، کوچ، خانه و یا سیاهسر باشد. هنوز از این کلمه وحشت دارم. هربار که بُزی را می بینم بی اختیار بیاد آن روز می افتم. زن افغان تحقیرشدهترین و بیحقوقترین جزء این جامعه است."

دیگ جادویی خانم لطفی

بصحرا شدم عشق باریده بود .

چنانچه پای به برف فرو میشود.

به عشق فرو می شد. " عطار"

فرزندم برای عدالت اجتماعی جنگید . ذره ذره وجود عزیزش را برای انقلاب و مردم فدا کرد ....... امیدوارم اگر من زنده ماندم ببینم پیروزی شما رفیقان عزیز را تا ایرانی سرافراز آزاد و آباد ....... این آرزو را برای فرزند بسیار عزیزم هم دارم

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی