ابوالفضل محققی

ابوالحسن شهادت می دهم بر مقدس بودن چاه جمکران!

پس ازفوت ابوالحسن آن زنجیر ها نا پدید شدند ودیگر کسی آن ها را ندید .> اما ابوالحسن که من باشم بر عکس نوشته او زنده بودم وبه دستور مولایم فرمان دادم این گفته های حسن بن المثله جمکرانی را بر پوست بنویسند ونگاه دارند تا قرن ها بعد در زمان مقتضی اسرار آن بگشایند .آن زنجیرها در سرای من بود هر گونه آدمیان از اطراف واکناف بر در سرای من می آمدند هر کدام به نیتی تن بر آن زنجیر ها می مالیدند .آن زنجیر ها را سحری بود که چون برتن کسی مالیده می شد تن به قید می آمد وتسلیم بر او ظاهر می شد ودر حلقه زیر زمینیان در میآمد .

کاندید سازمان

چندروز بعد سازمان طی اطلاعیه‌ای اسامی کاندیداهای خود را اعلام می کند. او به همراه یک رفیق کارگر از تبریز نامشان اعلام میشود. تراکت‌ها، اعلامیه‌های سازمان همراه عکس او در سرتاسر تبریز پخش می گردد. بر پایه دیوار‌ها و تیرهای بتُنی چراغ برق چسبانده می شود. روزگاری نه چندان دور او بیشتر این تیرها و پایه‌ها راعلامت می زد و حال عکس خود را بر آنها می دید! انگار در آسمان پرواز می کند! آن روزهای پر شور، آن احترام عظیم جمعیت به انقلابیون، به چریک‌ها! باورش نمی شد.

بخش: 

شرط بندی

مرد تفنگ را بالا آورد، لوله اش را به تخته سنگ نسواری تکیه داد. به دقت از مگسک تفنگ به نقطه سفید نگاه کرد. دلش می خواست آن نقطه همین طور ساعتها و ساعتها راه برود و او از مگسک تفنگ حرکت او را دنبال کند. نقطه داشت کوچکتر می شد. تفنگ را بالا آورد. مردد بود بزنم؟ نزنم؟ "هان نمی توانی بزنی؟" هنوز جواب نداده بود، که صدای گلوله سکوت سنگین دشت را بر هم زد. نقطه سفید حرکتی سریع به جلو کرد وسپس روی زمین پخش شد: "رئوف من می خواستم بزنم!" رئوف خندید: "نتوانستی."

"میخواهم مادر هراتی را ببینم!"

اگر درست بیادم مانده باشد از کشور نروژ پذیرش گرفت و تاریخ رفتنش معلوم شد. همه برایش خوشحال بودند. چرا که با همه مهربان بود و هنوز جدا از ترسش دغدغه‌های انسانی خود را داشت. چند روز قبل از رفتنش برای آخرین بار او را دیدم. خوشحال بود و امیدوار با رویاهای یک زندگی آرام و خالی از جنگ:" از جنگ نفرت دارم هیچ چیز نمی تواند مثل جنگ انسان را له کند! نابود سازد! هیچ چیز برای انسان جز نفرت باقی نمی گذارد. هیچ ارزشی که به آن تکیه کنی. عریان‌ترین چهره کریه مرگ."

فرار مردی که دیده نشد!

در کرج سراغ یکی از رفقایش می رود و از طریق او با تشکیلات تماس می گیرد. علی‌اصغر یکی از مسئولین تهران با یک ماشین پیکان سر قرارش می آید. خوشحال است با اندکی اضطراب. با لهجه شمالی‌ش که آرام و تو دماغیست می گوید:" کاری کرده‌ای کارستان، در این شرائط سخت بگیر و به بند برای روحیه تشکیلات تأثیر بسیار خوبی باقی می گذارد." مانند یک مسافرکش رانندگی می کند بدون آنکه به عقب برگردد صحبت را ادامه می دهد." این مجله هفتگی را برای تو آورده‌ام. نشریه کار را صفحه به صفحه داخل دو برگ مجله گذاشته و چسپ زده‌اند. ابتکار بچه‌های انتشارات است." مجله را می گیرد. هرچند این کار به نظرش اندکی عجیب می رسد. چه تعدادی از این مجله‌ها میتوان تهیه کرد؟ شرائط جدیدی پیش آمده و بازی جدیدی شروع شده. در شرائط بحران هر کس ابتکار و نظر خود را به گونه‌ای در تشکیلاتی که در حال فروریختن است جاری می کند. هرچند که عمر این ایده‌ها کوتاه باشد.

بخش: 

هیچ یک از مسافران ندانست که یک چریک با آنها هم سفر بود!

تمامی شب غرق در رویای خود بود، رویای انقلاب، رویای جامعه‌ای که آرزوی ساختن و یا شرکت در ساخت آن را داشت. آفتاب تازه داشت طلوع می کرد که اتوبوس به شهر تبریز رسید. با خود فکر کرد:" هیچ کدام از مسافران ندانست که یک چریک با آنها در این سفر همراه بود!" ته دلش می خواست که بدانند. چه عکس العملی نشان می دادند؟

آنجا بیست سلول بود!

این سرزمین هیچگاه از سلول‌های انفرادی و تپه‌های اعدام خالی نبوده است. شب‌های تلخ با چراغ‌های زنبوری. جوخه‌های اعدام. ما در سلول‌های انفرادی راهروی جلو بودیم. این سلول‌ها بر خلاف کمیته مشترک که از آهن یک‌پارچه بود، درهائی با میله‌های آهنی داشت که همه میتوانستیم یکدیگر را ببینیم. سلول اول یک دبیر ادبیات بود؛ اهل ساری نامش پرویز عمرانی بود. قدی متوسط با صورتی نسبتاً سرخ داشت. موههائی فرفری و یک سبیل چخماقی که مرتب در حال تاباندن آن به طرف بالا بود. عادت داشت لبهایش را غنچه کرده با هر دو دست دو طرف سبیل‌اش را گرفته تاب دهد. جرمش خواندن کتاب‌های ممنوعه بود و دادن آن به چند نفر از هم‌کلاسی‌های خود. همیشه پشت میله‌ها ایستاده بود.

دختری نشسته بر سکوی خانه، پیچیده در شولائی از عطر و نسیم سبلان (*)

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند.
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق." مولانا
او این اشتیاق را همه جا با خود دارد. هیچکس نتوانست نقش‌آقرینی او را در اُپرای لیلی و مجنون تکرار کند. اجرائی آنچنان که تمامی تماشاگران بر سرنوشت لیلی اشگ می ریزند. "من خود لیلی‌ام این نقش نیست، طالع من است در صحنه، هجران، فراق! من نقش اجرا نمی کنم، می خوانم در فراق زادگاهم اردبیل!".

خانه تیمی و چریک عاشق!

یک روز که برای اجرای قراری رفته بود، قبل از قرار در بازار چرخی زد؛ دلش می خواست هدیه‌ای برای او بخرد. نهایت یک بسته کوچک سنجاق سر با دو روبان سرخ خرید. دختر رویاهای خود را همیشه با دو روبان سرخ بر گیسوان تجسم می کرد. شب که به خانه برگشت، نتوانست هدیه خود را به او بدهد.

بخش: 

کسی در کوچه میخواند

در این خاموشی سنگین و شب تیره / داغ کدام خورشید بر دل داری/ ای مادر سیاه‌پوش؟

کشتار هزاران زندانی پایان می یابد؛ لحظات اندوه فرا می رسند؛ ساک‌های لباس، مادران و پدران مضطرب بر در زندانها. لیست‌های اعدام‌شدگان. شرمتان باد اگر شرمی دارید. یادداشت‌ها و وصیت‌نامه‌های کوتاه، انگشترهای بی‌صاحب، کوهی از دمپائی‌های خونین. عکسی از سنگ‌نوشته کوچک دارم که انوشیروان لطفی با سوزن در زندان کنده است: «اندیشه و عشق، امید و کار.» و اکنون آن قلب عاشق، آن چشمان مهربان در خاوران آرام گرفته است. زندانی و شکنجه‌شده دو رژیم و نهایت قربانی حکومت داعشیان ایران.

شما که می پرسید و به هر جوابی راضی نمی شوید!

شعار برنامه پرگار بی بی سی

کابلی که من دیدم جنگ بود گرسنگی بود. اما حکومتیان دست اندر کار غارت ثروت عمومی نبودند. رشوه‌خواری در حداقل بود. اعتیاد دیده نمی شد و فرماندهان در کار جابه‌جائی مواد مخدر به تمامی جهان نبودند و چنین حجمی از خشخاش کاشته نمی شد. زنان آزادانه در هر پوششی همه جا حضور داشتند. دولت فقیر بود اما شهر چنین لبریز از کودکان خیابانی و گدایان زن و مرد نبود.

آخرین روز در سنگر دانشگاه!

ساعتی بعداز نیمه شب اعلامیه پیشگام مبنی بر تخلیه پیشگام مرکزی و پایان مقاومت صادر شد! پیامی نسبتاً احساسی و منطقی. اما آرام‌کردن آن همه شور و هیجان، آن همه جوان، بسیار سخت بود. دانشجویان خط سوم قبول نمی کردند اما چاره‌ای نبود. با خروج پیشگام دیگر نیروئی نمی ماند. اعلامیه را همان گوینده رادیو که پیام سازمان را در روز پیروزی انقلاب از رادیو خوانده بود و متأسفانه اسمش را فراموش کرده‌ام قرائت کرد. صدائی گرم و برانگیزاننده، صدائی که نیرو می داد و به آرامش فرا می خواند.

دانشگاه تبريز و اولين چشمه از حکومت راستگوی اسلامی!

آن روز تظاهرات در دفاع از حقوق زنان بود. طرح مطالبات زنان از انقلاب. دانشگاه لبريز از تظاهرکنندگان بود. از دانشجويان، محصلين، از زنان، از اقشار مختلف. حزب‌الله تازه شکل گرفته بود و کميته‌ها سازماندهی‌شان می کردند. آرام آرام داشتند علناً به چوب و چاقو و زنجير مسلح می شدند. لات‌های دو اسمی درب گجير، بيکاران، سينه‌زنان هيئت‌های عزاداری، مداحان، ساواکی‌های شناخته‌نشده، همه و همه داشتند جای پای خود را محکم می کردند.

آقای مهاجرانی، کاش سکوت می کردید!

چه چیزی باعث می شود مردی که بخاطر اصلاح‌طلبی جلای وطن کرده...، چشم بر چنین جنایت هولناکی در زندانها بربندد؟ و ... کشتار هزاران گل سرسبد جامعه را به آن شکل غیرانسانی و بی‌دفاع، به یک کنش و واکنش طبیعی انقلاب نسبت دهد؟ چه چیزی باعث می شود که با علم بر ‌آنکه تمام اعدام‌شدگان زندانیان سیاسی دادگاه رفته و حکم‌گرفته‌ای بودند که دوران محکومیت خود را سپری می کردند نادیده بگیرید و بگوئید که آنها اسلحه بدست با جمهوری اسلامی مبارزه می کردند؟

بخش: 

چراغی درخاطرم می افروزم

تا زمانی که چوبه های دار در سر تا سر این سرزمین بر پاست وتا زمانی که این فتوای جناتیتکارانه خمینی : "اقایانی که تشخیص موضوع برعهده آنان است وسوسه وشک وتردید نکنید وسعی کنید (اشداء علی الکفار)"، به قوت خود باقی است و قاضی صلواتی حکم «اشداءعلی الکفار» را صادر می کند خون کشته شدگان و شهیدان می جوشد و ما را به دادخواهی فرا می خواند. چرا که مردگان آن سالها واین سالها «عاشق ترین زندگان بودند» و گورشان درگلو گاه ماست، وهزاران بلبل عاشق دراین گلو گاه می خوانند.

مردی که با نردبان طنابیش گم شد!

زمانی که بچه هایش دستگیر شدند او نیز در خانه انها بود. اورا هم دستگیر کردند. چند ماهی در زندان بود. وقتی ازاد می شد هر دو پسرش را اعدام کرده بودند. زمانی که بشهر برگشت پیر مردی بود که به سختی راه می رفت. با هیچکس سخن نگفت. در خانه را بست ودر تنهائی گریست.

همسفر من، پیرمرد، هشتاد و یک سال داشت!

می گفت: "پیری نیز نوعی کودکی است. هر قدر جلو می روم، سایه‌های گذشته در من پررنگ‌تر می شوند. شهرمان تویسرکان و نخستین مجله‌ای که راه انداخته بودم... در جوانی برای یک روزنامه محلی در همدان کار می کردم. عارف قزوینی، آن نازنین، آن روزها تبعیدی همدان بود. روزی گفتند به روزنامه می آید. آمد... وقتی به من رسید، نامم را پرسید و دستی بر شانه‌ام زد و گفت: "جوان، خوب می نویسی؛ شرافت قلمت را نگاه دار!"

عروسی کبرا!

روزی که دانشگاه تبریز برای کبرا عروسی گرفت!

هیچگاه احساس شیرین آنروز را فراموش نخواهم کرد. حسی عمیق و انسانی، که ته قلبت را از شادی لبریز می کرد. چشم‌های همیشه خندان کبرا و حس احترام همسایه‌ها! " دانشجوها برای کبرا عروسی گرفتند! " و عاشقی که مرتب سازش را بالا می آورد: " ساق السون دانشجولار " – سلامت باشند دانشجویان – و زیرکانه تکه‌ای از کوراغلو را می خواند.

گزارشی تلخ و اندکی شیرین به یاد قربانیان سال 67

هنوز خون گرم صدها جوان مبارز که در زمانی نه چندان دور در جنبشی سبز بر آسفالت خیابانها ریخته شد، از خود بوی خوش آزادی را متصاعد می کند. هنوز این سرزمین بسیار سخن برای گفتن و بسیار زن و مرد برای رزمیدن دارد.
ما نماد دوره‌ای بودیم و این زمان با نمادهای پربارتر و عمیق‌تر و پیگیرتر، آگاهانه‌تر و با تکیه بر تجربه سالها، به پیش می رود. امید که ما نیز خود را دریابیم و همراه این کاروان شویم که " در این راه مردگان بی‌شمارمان ما را یاری خواهند داد."

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی