رضا مقصدی

یلدا عبورِ عاطفه‌ی دوردست بود

شادا هنوز نیز
خورشید را تغزلِ سرخِ انارهاست.

در خنده‌ی دوباره‌ی یک صبحِ سربلند-
خود را نثارِ آینه‌ی بی‌قرار کن!
در پشتِ در، ترانه سُرای بهارهاست.

در خنده‌ی دوباره‌ی یک صبحِ سربلند-
خود را نثارِ آینه‌ی بی‌قرار کن!
در پشتِ در، ترانه سُرای بهارهاست.

غم تو چیست نگارا

به خاطره سوزانِ حميد منتظری ...در سال ۶۵ از نخستين کسانی هستم که در آلمان در شهر هايدلبرگ خبر به صلابه کشيدناش را از جانب تبهکاران زمان میشنوم. شرايطِ آغازينِ غمِ غربت و دلواپسیِ پردامنه از سرنوشتِ بسيارانی از دوستان و آشنايان، مرا آسوده نمیگذارد.حسی شوم، پيوسته جانِ رنجورم را میتراشد و میخراشد. خواب حميد را میبينم با همان چشمانِ منتظر و لباس قهوهای راه راه که با هم در يک عروسیِ دوستانهی خوشرنگ، حضوری شادمانه داشتهايم

اشتراک در RSS - رضا مقصدی