صانع ژاله

اتوبوس

احساس می کرد که دیگر تحمل ایستادن ندارد چون همه ترمینال را به امید یافتن دوست گشته بود. بی رمق روی صندلی ای که در منتهی الیه سمت راست جاده بود نشست، و گفت: اینطوری بهتر شد. به کفشهایش خیره شد و پایش را دراز کرد. دستش روی زانویش رفت و حالا یک اتفاق غیره منتظره. باورش نمی شد یک اسکناس پانصد تومانی زیرپایش است.

اشتراک در RSS - صانع ژاله