هنر و ادبیات

ا ـ رحمان

لشکر کار-
از قید خویش رها، می روند،
بی تاب،
در "شهریار" به شبِ خسته میرسند
و تمام نمی شوند

ا ـ رحمان

و یا گل سرخی بالای سرم
بکارید،
پیش از طلوعِ آفتاب
که تاریکی چترش را می افرازد
با من از باغ گل سرخ،
به گفتگو بنشیند

ا ـ رحمان

نه، ما زاده و خالق خویش هستیم
دروغ آن بود که ما را،
درمانده از خویش می خواستند
و ما،
مُهر سرنوشت خویش
از پیشانی بر می گرفتیم

کاوە داد

با لبخندی سلام کردم. انگار حوصله نداشت. از جِل بیلش* تعریف کردم و پیراهن زیبائی که به تن داشت، اما با نگاهش فهماند که حوصله ی هیچی را ندارد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که اینطور بی حوصله ودمغ است...

فرخ نعمت پور

خوشبختانە آن شب، شب ماە چهاردە است. بە آن خیرە می شوم. از چشم بە تخیل نقل مکان می کنم. باز صورتکی نمی بینم. و ناگهان بر حماقت خودم می خندم. نە اینکە قبل از تخیل باید صورتی چیزی وجود داشتەباشد! و...

پهلوان

آن شب خواهرم برای دخترانش قصه های طولانی تری گفت... قصه هايی پرازاميد و روياهای قشنگ... وقتی دخترکانش آرام خوابيدند؛ من هنوز بيدار بودم و از کنار در ِچوبی درگاه اتاق به ستاره ها نگاه می کردم......

ا ـ رحمان

زمین،
آبستنِ بذر و دانه هایی ست
که هماره بر این خاکِ غمین و معطر
شکوفه می بندند

کاوە دادخواە

امید در بغل ریحانه به خواب رفته بود. سه روز بود که آنها از محل امن به جنگل آمده بودند و هر شب که می خواستند حرکت کنند، موتور قایق خوب سرعت نمی گرفت و ناخدا نمی خواست ریسک کند؛ ترس و احساس مسئولیت...

رحمان ـ ا

افغانستان تنها
و بی دفاع،
سر بر بالینِ مادران سوگوار گذاشته
دخترانی، با بکارتی برداشته
به خون نشسته
و فریادِ مرگ،
از هرات، بلند می آید

فرخ نعمت پور

شب کە می خوابم خوابهای بد بد بە سراغم می آیند. از باران خواب، خیس خیس می پرم. نصف شب است. گوش فرا می دهم. در آن سیاهی همە چیز بگوش می رسد بجز صدای قطرەهای آب. قصە آب تمام شدەاست. سرم سنگین است....

نظر2
پهلوان

سرفه و گریەهای زنی جوان را می شنوم که با تلفن حرف می زند: «...کرونا گرفتم عزیزجون، کرونا گرفتم برای من دعا کن، همینجا بستری می شم، تو رو خدا نیایید ملاقاتم....» سکوت می کند و دیگر فقط صدای هق هق...

رحمان ـ ا

باید زودتر تمام کنم،
و از این غُراب بگذرم
نیمی از خورشید پنهان است در من،
و نیمی می تابد بر غروبی دلتنگ
باید زودتر راه بیافتم

فرخ نعمت پور

شبی طبق معمول آقای شریفی در خانە نشستە بود، و داشت با نقشە، کتابها و ذرەبینش ور می رفت کە ناگهان صدائی از حیاط شنیدەشد. مثل اینکە کسی از روی دیوار پریدەباشد و بالاتنە سنگینش را بزحمت بر روی پاهایش...

رحمان ـ ا

و آن که این راز بگفت وُ
قفل از دهان گشود
مرگ را پس زد،
بی خیال،
شتابان به راه خود رفت

ح . ر

کمی بهتر نگر او را
همان رزمنده ی جنگ است در میدان
و یا فرزندِ تنها مانده از جنگ است
ولی امروز آبش را و نانش را
به فریادِ بلندی باز می خواهد
نمی بینی؟

این شماره ویژه از مجلۀ «دانش و امید» که به حمایت از مردم فلسطین اختصاص دارد، ادای دین کوچکی است در حمایت از مبارزات مردم فلسطین وهم‌آوایی با بانگ اعتراضات جهانی علیه رژیم متجاوز اشغالگر اسرائیل....

رحمان ـ ا

کارون،
زخمی بر بسترِ آب
خسته در تنی رنجور
تبخالِ خشکی بر لبانش
با چشمانی تبدار در انتظارِ باران،
کابوس خشکی ی
افتاده بر جانش،

فرخ نعمت پور

سیگارم را روشن می کنم
کسی در آن سوی فیس بوک
از همین همسایە بغلی می خندد.
مهم نیست
بە من یا بە تو

رحمان ـ ا

در این انبوههِ متراکمِ سیاهی
که بر زمین نشسته
همه چیز رنگ باخته،
دنیایِ رجاله هایِ بی چهره
کرکسهایِ پیر،
سفره های رنگین از مرگ آراستند

شمارۀ ٦ مجلۀ دانش و اميد (تير ماه ١٤٠٠)، منتشر شد: جستارهايي از ايران امروز؛ فراز و فرودهاي آمريکاي لاتين؛ ونزوئلا زير ذره‌بين؛ يادی از ايگور ليگاچف؛ صفحات ويژۀ هنر و ادبيات؛ امپرياليسم و ضد...

صفحه‌ها