هنر و ادبیات

احمد فرهادی

آن روز من دو گل گرفتم از او،
از دست او گل سرخ و،
گل زیبای بوسه از لبش.

س.شکیبا

با یاد و خاطره بکتاش آبتین همیشه شریف وعزیز
و با احترام به مبارزان راه آزادی: هوشی مین، ارنستو چه گوارا و حمید اشرف

پهلوان

آری تابستان‎ها، میعادگاه دوستان ِدوران کودکی‌، دوران نوجوانی وجوانی‌ام بود؛ حیف که همراه با گذر جوانی ورسیدن گرد ِپیری، آن روزها هم کم‌رنگ وکم‌رنگ‌تر شد.

کاوه داد

امه، دل نوشته ا ی
با صدای خودم :
برای تو می نویسم . برای توکه هنوز دوستت دارم
برای تو، که با بهارت بهارم وبا ...
برای تو می نویسم که سبزم با گذشته ها، وامیدم به فرداست

شمی_صلواتی

در آن شب پاییزی دل به عشقی سپرد که بر اثر یک گردباد تند٬ تنش به درختی پیر و زمخت برخورد و بسختی مجروح شد. من او را می شناسم٬ گاهی می ترسد و گاهی خیلی زود عصبانی می شود و من با دستهای ضعیف و...

کاوه داد

درد را بگو، هنوز هم هست گوش شنوا
عمرگرگذرد، آفتاب امید زیباست
نگران این هستم لب ببندی و نگوئی سخنی

رحمان - ا

کارون،
عزا دار است
دریا،
ناخن بر رخسار میکشد
و من،
برای آبادانِ داغدار گریستم.

رحمان - ا

شاید روزی من
در این ماتم سرا
پیراهن سیاه را
از تن برکنم،
و شاخه هایی از گلِ سرخ
بر گیسوانِ سحر بنشانم.

کاوه داد

آری، گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان راه نمی اندیشم
من به آغاز می اندیشم، با تمام تجربه

پهلوان

ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی‎ست، زبانِ رسای ناسازگاران و پناهگاهِ کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد. تاختن در کنارِ روسینانته...

شمی صلواتی

به پایان سلام کنید!
ما مردم در ایران
برای پایان دادن
به تبعیضات وجنایت‌ها
که شما «مومنین» مسبب آنید
به خیابان‌ها آمده ایم.

صادق شکیب

در تبیین و مذمت فرهنگ دیکتاتوری و رسوخ آن در اعماق جامعه و عجین شدنش با بافت فرهنگی اجتماع ،که ریشه در تاریخ و اعصار دارد، مطالب فراواني مي توان گفت و شنید. واکاوی این مقوله و درک شرایط عینی و...

شمی صلواتی

برای عبرت‌ ما بود
که سر بردار کردند «منصور حلاج» را

برای ترساندن ما بود
که در کوره آتش انداختند
«عین القضات همدانی» را

کاوە داد

یک لبخند می شدی
یک پنجره رو به افق
یک سلام،در گذرگاه خلوت کوچه من

رحمان- ا

و تو...

در فراسوی این ظلمت

ایستاده ای

سیاهیِ آسمان شهر را

به باد می سپاری

فردا با تو می آید.

کاوه داد

من هنوز به دنبال دلم
شط فانوس ونور
جسم و جان تبدار،با دلی پُرآذر
که به دلتنگی خود می نگرد...

شمی صلواتی

غافل از اينکه باغبان پیر
عمری را هر روزه‌،
در رنج تاانتهای شب
فدای طعم شیرین آن کرده است
تا بیگانه ی بدور از هر دردو غمی
در اوج مستی،
بی اطلاع از از رنج...

کاوه داد

دلتنگی هارا باید شست
غصه ها را بی هیاهو پا ک باید کرد
کینه هارا، باید از عشق سیراب کرد
دل ها را، از منظر مهر باید دید
چشم ها را، با آب زلال باید شست

اعظم ملک پور_مهربانو

برای پرچم صلح
آنسوی نوارهای مرزی
آن سوی چشمان سربازی که
سیم ها را خار می شود
در چشم دشمن
در سطر جنگ

شمی صلواتی

چهار روز پیش دوست آلمانیم ضمن سلام و احوالپرسی گفت: دو کارگر روسی را دیروز پیش ما اخراج کردند و من رفتم پیش رئیس، گفتم: اینها رفقای من هستند، بعد از چندین سال چرا اخراج شدند
رئیس با خونسردی...

صفحه‌ها