هنر و ادبیات

ا- رحمان

و آن که چهره پنهان کرده
در شبِ شهر و...
بیدادِ ستاره ها
و سکوتِ در غارت باغ،
هنوز باور ندارد
در اینجا همه چیز روشن است
و همه کارتهای سفید،
به حسابِ...

ا ـ رحمان

کفتارها به جان هم افتادند
و به یکدیگر چنگ و دندان
نشان می دهند،
آنها، مهمانان ناخوانده بودند
که از پشت پرده هایِ سیاهِ تاریخ
بیرون آمدند

اـ رحمان

کسی ته مانده جانش را
در مشت گرفت وُ
در خیابان به آتش کشید
و با تمام خشم، نعره می زد

ا. رحمان

این جهان تاوان کدامین گناه را
بر گُردهِ زخمین اش دارد
که ابلیس با دستانی خون آلود
بر تارک آن نشسته

احمد فرهادی

این شعر را ٧ سال پیش، هنگامی که فاجعهٔ مشابهی در فلسطین در حال وقوع بود، سروده بودم. گویی بشریت به تکرار فاجعه عادت کرده است! شرم‌آور نیست؟
احمد فرهادی
٢۶ اردیبهشت ١۴٠٠

ا. رحمان

اما اینجا هنوز،
سراغ تو را می گیرند
قصه تو را حکایت میکنند
توبیایی،
از آخرین کوچه ِ بن بست ِ محله

نسیم خاکسار

تو را از یاد نمی‌توان برد.
تو را که از دوست داشتن معنای ساده‌ای داری
زیرا هرروز
با نان و نمک
آن را با همسایه‌ات تقسیم می‌کنی.

رحمان

هر روز طلوعت آغاز می شود
و شبها با خستگی،
و رویای شکوفه دادن ماه مه
به خواب می روی
چه کسانی رنج و...
کار تو را کتمان می کنند؟

شمارۀ پنج دانش و اميد منتشر شد. با مقالات و پرونده‌هایی در بارۀ سند همکاری با چين، کودتای ميانمار، روز جهانی کارگر، روز جهانی کودک، شرکت مستقيم نظاميان در دولت، وضعيت وخيم افغانستان، معرفی چند...

احمد فرهادی

دانش و امید، دوماهنامە اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سال اول شمارە سوم، دی ١٣٩٩ با مطالبی متنوع و خواندنی؛ از جملە: معضل مسکن، انترناسیونالیسم و میهن دوستی سیاوش کسرائی، فاشیسم دیروز و امروز، آمریکا...

بیژن اقدسی

نور می‌خواهم نور‍!
آب می‌خواهم، آب!
بذر می‌خواهم، بذر!

نیلوفر جوان

 کودکان بسیاری را به نام تو می خوانند، کودکانی که هنوز زاده نشده اند راهم، کودکانی که مادر زمین آبستن آنهاست، زمین نام ترا بر...

محمد سلیمانی

بهار را
نه در شکفتن غنچه ها و
سبز شدن برگها و چمن ها و
بازگشت پرندگان و سرود خوانی آنها
باید که در آزادی و نشاط انسان دید.

ا. رحمان

در گوشت آرام می گویند،
از هزار سال پیش باطل شدی
خودت و شناسنامه ای 
که تنها نامی از تو در آن است

ا. رحمان

حالا بیا،
بغلت کنم دوست من
تحمل شنیدن بویِ تو را
از راه دور ندارم

کاوە داد

من از زمان و جنبش فدائی خیلی چیزها آموختم که مرا باورمندتر کرد و می کند. این نگاه امروزم هست و ارزش ها، مبارزه تنها نگاه به یک روش نیست، یک مجموعه ای هست در روند زمان و هنر و ادبیات یکی از بزرگ...

نظر3
محمد سلیمانی

ناگاه اما سکوت شکست
در سرود برخاسته از دل سیاهکل
با شعر و شعور آنان که می خواستند
بی هیچ ابزاری
تنها

نظر2
رحمان -ا

از فراخنایِ راههای صعبِ کوهسار

دیگر بوی برف نمی آمد

بوی کوه نمی آمد

رحمان- ا

نباید بی گدار... به بیراهه بزنیم
پشتِ قله های برف و بوران
یخچالهایِ توچال
خیلی ها را منجمد
به پایِ بند فرستاد

رحمان

روزها،
به آخر دنیا فکر می کنم!
شب ها،
به آخر این شبِ سیاه!

صفحه‌ها