هنر و ادبیات

کاوە داد

سهراب، به آمار زمان مشکوک نباش
دیگر این آب روان نیست به سپیداری ، که می گفتی، تا فرو شوید اندوه دلی
دیگر ازده ، خبری نیست
نه بالا و نه پائین، همه برج شدند.

رحمان ا.

تنها یک برگ باقی مانده
بی تاب و رقصنده
بر شاخه ای برهنه
و درختی که شکوفه داد وٌ
رفت-

رحمان ا.

دریا خفته بود تنها، در من
همیشه در تردید بودم
که شاید لحظه ای،
زندگی را، کِیِ باید زندگی کرد!

کاوە داد

این گناه من نیست، که دلتنگ تو ام
آسمان شعرم بی تاب می شود
بوی عطرت می پیچد، هر زمان بر تن من
پشت این در، پشت آن خاطره ها

اعظم ملک پور ـ مهربانو

باید زن باشی
تا بفهمی حقارت ِ
تفاوت جنسیت ِ
بین من و تو
تفاوت بین ِ شب و روز نیست
پیوستگی ِ
باران و گیاه است

کاوە داد

باز خود را به خورشید و درخت می زنم پیوند
باز به دریا نگاه دارم.
من به این رسیدم که
هنوزمی رقصم، من هنوز می خوانم.

اعظم ملک پور

روزی ققنوس وار...
از خاکستر سردچشمانت
تا گلوگاه نفس...
....متولد خواهم شد

رحمان ا.

لعنت به دستانی که بال پرنده را
می سوزاند،
و پرواز را
از خاطرهِ کبوتر می رباید

رحمان ا.

عاصیِ لب فروبسته
در پشتِ دیوار سیاه،
کمی بلند شُو
بر رویِ پنجه هایِ پا
بهار را در آفاق می بینی!

کاوە داد

لنج سلانه سلانه به شهر نزدیک می شد. بادگیرها و گچکاریهای خانه ها چهره نمایان می کردند. عادل دیگر سر از پا نمی شناخت. این لحظه های آخر انتظار دیوانه اش می کردند انگار که زمان با او سر ناسازگاری...

دوماهنامە اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی دانش و امید، شمارە نهم، دی ١٤٠٠

ا ـ رحمان

دیریست وقت آن گذشته، بدانیم
جهان،
از مِنقار کدام شاهین
جوانه زد وُ به بار نشست
و زمین زاده شد،

بهرام رحمانی

اورهان پاموک پیش از این، پس از آن‌که در مصاحبه‌ای از کشتار ارمنی‌ها و کردها در سال ۱۹۱۵ سخن گفته بود، به اتهام «توهین به ملیت ترک» محاکمه شده بود. این اتهامات در سال ۲۰۰۶ رد شد و در همان سال پاموک...

صادق شکیب

دختر جوانی که داشت راهنمایی شا ن می کرد به نظرم آشنا آمد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم با آ ن چشم ها و لبخند و کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن، بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظه ای که خواستم صدایش کنم...

رحمان ا.

زمان، گریزپا-
چارنعل می تازد
و آن که در کنارت نشسته
و دوستش می داری
نمی دانی،
کیِ از خود عبور کرد وُ رفت
و تو تنها می مانی...
همیشه در حسرت نگاهش.

کاوە داد

وقتی که می خندی،
بهار می شوم.
باغچه قلبم آبی می شود
و دریای خیالم، سبز سبز، جوانه می زند.

نظر1
کاوە داد

پدر تو حال و هوای خودش بود. تقاضای حاجی خیلی خشمگینش کردە بود، همش داشت فکر می کرد و نقشە می کشید کە این ولدزنا را چطوری تنبیە کند؟ سر بە نیسش می کنم! بعد یادش آمد کە اگر سربە نیستش کند، بعدش سارا...

فرخ نعمت پور

پس اگرچە همە چیز اتفاقی نبود، اما بشیوە اتفاقی نهایتا در مسیر درست خودشان افتادند. اخمهایش بیشتر و بیشتر باز می شوند. زندگی آنقدر هم بد نیست. نە، تنها کافیست آدمها استعداد واقعی خودشان را کشف کنند...

رحمان ـ ا

بر روی زمین
صدایِ دل انگیزه سِهره ای
بر شاخکِ درختِ همسایه  
صبحگاه به یاری ام می آید،

کاوە داد

ای عشق، تو چه هستی؟
فرهادی و تیشه ئی، مجنونی، فائزی یا نجما
آرشی، یا مزدک
جان فشانی و جان بر کف
یا، خرم سلطان، که سلیمان سر بربالین تو داشت

صفحه‌ها