هنر و ادبیات

پهلوان

سرفه و گریەهای زنی جوان را می شنوم که با تلفن حرف می زند: «...کرونا گرفتم عزیزجون، کرونا گرفتم برای من دعا کن، همینجا بستری می شم، تو رو خدا نیایید ملاقاتم....» سکوت می کند و دیگر فقط صدای هق هق...

رحمان ـ ا

باید زودتر تمام کنم،
و از این غُراب بگذرم
نیمی از خورشید پنهان است در من،
و نیمی می تابد بر غروبی دلتنگ
باید زودتر راه بیافتم

فرخ نعمت پور

شبی طبق معمول آقای شریفی در خانە نشستە بود، و داشت با نقشە، کتابها و ذرەبینش ور می رفت کە ناگهان صدائی از حیاط شنیدەشد. مثل اینکە کسی از روی دیوار پریدەباشد و بالاتنە سنگینش را بزحمت بر روی پاهایش...

رحمان ـ ا

و آن که این راز بگفت وُ
قفل از دهان گشود
مرگ را پس زد،
بی خیال،
شتابان به راه خود رفت

ح . ر

کمی بهتر نگر او را
همان رزمنده ی جنگ است در میدان
و یا فرزندِ تنها مانده از جنگ است
ولی امروز آبش را و نانش را
به فریادِ بلندی باز می خواهد
نمی بینی؟

این شماره ویژه از مجلۀ «دانش و امید» که به حمایت از مردم فلسطین اختصاص دارد، ادای دین کوچکی است در حمایت از مبارزات مردم فلسطین وهم‌آوایی با بانگ اعتراضات جهانی علیه رژیم متجاوز اشغالگر اسرائیل....

رحمان ـ ا

کارون،
زخمی بر بسترِ آب
خسته در تنی رنجور
تبخالِ خشکی بر لبانش
با چشمانی تبدار در انتظارِ باران،
کابوس خشکی ی
افتاده بر جانش،

فرخ نعمت پور

سیگارم را روشن می کنم
کسی در آن سوی فیس بوک
از همین همسایە بغلی می خندد.
مهم نیست
بە من یا بە تو

رحمان ـ ا

در این انبوههِ متراکمِ سیاهی
که بر زمین نشسته
همه چیز رنگ باخته،
دنیایِ رجاله هایِ بی چهره
کرکسهایِ پیر،
سفره های رنگین از مرگ آراستند

شمارۀ ٦ مجلۀ دانش و اميد (تير ماه ١٤٠٠)، منتشر شد: جستارهايي از ايران امروز؛ فراز و فرودهاي آمريکاي لاتين؛ ونزوئلا زير ذره‌بين؛ يادی از ايگور ليگاچف؛ صفحات ويژۀ هنر و ادبيات؛ امپرياليسم و ضد...

رحمان -ا

چند روزی خیلِ جماعتی
بر سر کار بودند،
حالا این جماعت هست وُ
جلادی که، تن پوش تازه ای
برایش دوختند.

ا- رحمان

و آن که چهره پنهان کرده
در شبِ شهر و...
بیدادِ ستاره ها
و سکوتِ در غارت باغ،
هنوز باور ندارد
در اینجا همه چیز روشن است
و همه کارتهای سفید،
به حسابِ...

ا ـ رحمان

کفتارها به جان هم افتادند
و به یکدیگر چنگ و دندان
نشان می دهند،
آنها، مهمانان ناخوانده بودند
که از پشت پرده هایِ سیاهِ تاریخ
بیرون آمدند

اـ رحمان

کسی ته مانده جانش را
در مشت گرفت وُ
در خیابان به آتش کشید
و با تمام خشم، نعره می زد

ا. رحمان

این جهان تاوان کدامین گناه را
بر گُردهِ زخمین اش دارد
که ابلیس با دستانی خون آلود
بر تارک آن نشسته

احمد فرهادی

این شعر را ٧ سال پیش، هنگامی که فاجعهٔ مشابهی در فلسطین در حال وقوع بود، سروده بودم. گویی بشریت به تکرار فاجعه عادت کرده است! شرم‌آور نیست؟
احمد فرهادی
٢۶ اردیبهشت ١۴٠٠

ا. رحمان

اما اینجا هنوز،
سراغ تو را می گیرند
قصه تو را حکایت میکنند
توبیایی،
از آخرین کوچه ِ بن بست ِ محله

نسیم خاکسار

تو را از یاد نمی‌توان برد.
تو را که از دوست داشتن معنای ساده‌ای داری
زیرا هرروز
با نان و نمک
آن را با همسایه‌ات تقسیم می‌کنی.

رحمان

هر روز طلوعت آغاز می شود
و شبها با خستگی،
و رویای شکوفه دادن ماه مه
به خواب می روی
چه کسانی رنج و...
کار تو را کتمان می کنند؟

شمارۀ پنج دانش و اميد منتشر شد. با مقالات و پرونده‌هایی در بارۀ سند همکاری با چين، کودتای ميانمار، روز جهانی کارگر، روز جهانی کودک، شرکت مستقيم نظاميان در دولت، وضعيت وخيم افغانستان، معرفی چند...

صفحه‌ها