هنر و ادبیات

کاوە داد

لنج سلانه سلانه به شهر نزدیک می شد. بادگیرها و گچکاریهای خانه ها چهره نمایان می کردند. عادل دیگر سر از پا نمی شناخت. این لحظه های آخر انتظار دیوانه اش می کردند انگار که زمان با او سر ناسازگاری...

دوماهنامە اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی دانش و امید، شمارە نهم، دی ١٤٠٠

ا ـ رحمان

دیریست وقت آن گذشته، بدانیم
جهان،
از مِنقار کدام شاهین
جوانه زد وُ به بار نشست
و زمین زاده شد،

بهرام رحمانی

اورهان پاموک پیش از این، پس از آن‌که در مصاحبه‌ای از کشتار ارمنی‌ها و کردها در سال ۱۹۱۵ سخن گفته بود، به اتهام «توهین به ملیت ترک» محاکمه شده بود. این اتهامات در سال ۲۰۰۶ رد شد و در همان سال پاموک...

صادق شکیب

دختر جوانی که داشت راهنمایی شا ن می کرد به نظرم آشنا آمد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم با آ ن چشم ها و لبخند و کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن، بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظه ای که خواستم صدایش کنم...

رحمان ا.

زمان، گریزپا-
چارنعل می تازد
و آن که در کنارت نشسته
و دوستش می داری
نمی دانی،
کیِ از خود عبور کرد وُ رفت
و تو تنها می مانی...
همیشه در حسرت نگاهش.

کاوە داد

وقتی که می خندی،
بهار می شوم.
باغچه قلبم آبی می شود
و دریای خیالم، سبز سبز، جوانه می زند.

نظر1
کاوە داد

پدر تو حال و هوای خودش بود. تقاضای حاجی خیلی خشمگینش کردە بود، همش داشت فکر می کرد و نقشە می کشید کە این ولدزنا را چطوری تنبیە کند؟ سر بە نیسش می کنم! بعد یادش آمد کە اگر سربە نیستش کند، بعدش سارا...

فرخ نعمت پور

پس اگرچە همە چیز اتفاقی نبود، اما بشیوە اتفاقی نهایتا در مسیر درست خودشان افتادند. اخمهایش بیشتر و بیشتر باز می شوند. زندگی آنقدر هم بد نیست. نە، تنها کافیست آدمها استعداد واقعی خودشان را کشف کنند...

رحمان ـ ا

بر روی زمین
صدایِ دل انگیزه سِهره ای
بر شاخکِ درختِ همسایه  
صبحگاه به یاری ام می آید،

کاوە داد

ای عشق، تو چه هستی؟
فرهادی و تیشه ئی، مجنونی، فائزی یا نجما
آرشی، یا مزدک
جان فشانی و جان بر کف
یا، خرم سلطان، که سلیمان سر بربالین تو داشت

رحمان ـ ا

خیابان را جارو کرده بودند
و پیاده رو نفس تازه می کرد
که فردا خورشید طلوعش را آغاز کنه
شب حوصله ام را ندارد، باید صبور باشم

کاوە داد

من و پگاه سرمست زمان و شبیم و نگاه بر آن سبزه رویانی که با کندورهای زیبا و جلبیل خوس دارخود، آتش بیار معرکه دل بودند، و با خنده های ملیح وبعضی مواقع قهقهه های بلند خود، شور و شوقی دیگر. لطافت...

ا. رحمان

خیابان دهان گشوده،
خمیازه اش به آخر می رسید
عابر خسته ای جنازه خود را
بر دوش می کشید
هنوز تا خانه راه درازی مانده

کاوە داد

همه ی واژەها، از نام تو سرشارست
من و واژە ها با تو نفس می کشیم
تا بهانه هارا چگونه بسرائیم.

آرام بختیاری

تا پایان قرن ۱۹ میلادی غالب خالقین آثاراروتیک، گمنام و ناشناخته و یا با نام مستعار فعال بوده اند. مفهوم و مقوله اروتیک در فلسفه غرب در چهارچوب "فلسفه زندگی" بررسی میشود، و خدای اسطوره ای آن "اروس...

رحمان_ ا

چه غم انگیز است
به تماشای تمنای تو بنشینم
و به بار نشستن آرزوهایت
در انتظار معجزه ای
چشم بر کبودِ آسمان بدوزی
که شفاعت تو را
از خود طلب می کند

مصطفی سوشیانت

به احترام دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران که جمع کوچکی از آن ها در خلال سال های ۴۹-۴۸ مانند نسیمی صبحگاهی به زندگی من وارد شدند و ..... رفتند.

رحمان-ا

دو گویِ سُرخ و گداخته
در قعر دو کاسه خونین،
به چاهی می ماند،
در انحنای تاریک، روشنایِ غروب
می تابد،
بر بلندای رخسار بی تابِ مانده از روز
رفته گان را
...

آرام بختیاری

هانس مگنوس- انسنبرگر، نویسنده ایست پویا که در نیمه دوم قرن 20 مواضع گوناگونی داشته، از جمله، عشق به سوسیالیسم، کراهت از آلمان امریکازده، همدردی با جهان سوم، امیدواری به انقلاب چپگرایان، نوستالژی...

صفحه‌ها