هنر و ادبیات

سالن نمایش، مملو از جمعیت فارسی زبان و هم چنین اسپانیایی زبانها بود. اگر چه نمایش با زبان فارسی اجراء میشد ولی هم زمان ترجمه اسپانیایی متن نمایشنامه تماشگران اسپانیایی را نیز کاملا درگیر مضمون...

بهزاد کریمی

آقا جواد (با خنده): البته که نقش داشت منتها به طریق برهان خلف! (خنده هر دو نفر) داشتم این را عرض می کردم که روش بنده در همه این 39 سال، تماماً رعایت این مشی فقاهتی و ولایی بوده! و فکر و ذکرم در...

محمود شوشتری

بر بلندای تپه‌ی پوشیده از چمنی سر سبز مردی عینکی لاغر و بلند قامت به درختی تکیه داده بود و مراسم‌ خاکسپاری را نظاره می‌کرد. چند قطره اشک روی گونه‌هایش غلطید. گردن‌بند طلائی ‌را که روز قبل از...

محمود شوشتری

پرستو ساکت شد و بفکر فرو رفت. اینکه چه در ذهن‌اش می‌گذشت، کسی جز خودش نمی‌دانست. گویی خواب می‌دید. نمی‌توانست باور کند که در یک قدمی مرگ ایستاده است و حیات و هستی‌اش به مویی بند است. اگر شیمی...

محمود شوشتری

تغییر روحیه و درهم ریختگی تعادل روانی پرستو از چشم همکاران‌اش پنهان نماند. آن‌هایی که دوست‌اش داشتند، سعی می‌کردند کمک‌اش کنند و کسانی که او را رقیب خود می‌دیدند در خفا با یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند و...

محمود شوشتری

روز دهم بود که علی و اسماعیل به درمانگاه ویژه معتادین مراجعه کردند. برخورد کارکنان درمانگاه بسیار دوستانه و محترمانه بود. علی خود را معرفی کرد و مشکل‌اش را با پرستار مطرح کرد. پرستار که مرد جوانی...

محمود شوشتری

آبجی مکثی کرد. به آن مرد چه بگوید و چگونه بگوید که دچار عذاب وجدان نشود؟ سیامک به او گفته بود که اسماعیل پدرخوانده‌ی علی بوده. معنای پدرخوانده را خوب می‌دانست. برای او معنای پدرخوانده این بود که...

محمود شوشتری

آرام بود. احساس بدی نداشت. کاری کرده بود که به نظر خودش، شاید سال‌ها پیش باید انجام می‌داد. آن شب فهمید که می‌تواند از خودش از زن بودن‌اش، از حریم خصوصی‌اش و از انسان بودن‌اش دفاع کند. آن شب...

محمود شوشتری

ناصر نمی‌دانست که پرستو در دورانی که در ایران بود، در دوره‌ای که جامعه ملتهب بود و خانه‌ی آن‌ها به پاتوق رفقای علی تبدیل شده بود، در همان روزها و ماه‌های طوفانی بحث‌هایی را که ناصر به او تحویل می‌...

محمود شوشتری

دخترک طعم تلخ بزرگ شدن در بی کسی و تنهایی را به پدرش یاد آوری کرد و گفت که روزهایی که از ورزش برمی‌گشت و یا مسابقه داشت و یا کلاس زودتر تمام می‌شد، تنها کسی بود که باید تنها به خانه برمی‌گشت در...

محمود شوشتری

کارش در خانه‌ی سالمندان موقت بود. استخدام رسمی نبود. هروقت لازم داشتند او را صدا می‌زدند. رئیس از کار او راضی بود. دل‌اش می‌خواست او را استخدام کند، ولی پرستو آموزش حرفه‌ای نداشت. خوب می‌دانست که...

ابوالفضل محققی

او امروز در جستجوی دکانی است که چهل‌وهفت سال پیش، یک نفر دوچرخه‌ای در مقابل آن گذاشت و رفت، بی‌آنکه نعل‌بند صاحب مغازه آن را قبول کند. بی آن‌که بداند این دوچرخه را حاج حسن نعلچی‌گر، امانت تلقی...

ابوالفضل محققی

داخل پارک به دنبال آخرین نیمکتی که نان با پنیرش را خورده بود. تمام اطراف نیمکت را جست و سرانجام در گوشه ای از پایه آن لانه مورچه ها یافت؛ به دقت در کیسه را باز کرد سفره را گشود! هنوز دو مورچه بی...

محمود شوشتری

روز اولی که شروع کرد دو زن سالمند که بیشتر اوقاتشان را با یکدیگر می‌گذرانند، به رئیس مراجعه کردند و از او خواستند که پرستو مددکار آن‌ها نباشد. بقول خودشان: ''به این کله سیاه لعنتی اعتماد ندارند....

محمود شوشتری

سهیمه هنوز بارقه‌ای از زیبایی در چهره‌اش دیده می‌شد. آن زن که در آن روزها دختری جوان و شاداب بوده مجبور به تن فروشی شده بود که لقمه نانی گیر بیاورد. وقتی سهیمه زندگی‌اش را تعریف کرد، پرستو علیرغم...

ابوالفضل محققی

تقدیر من این بود که بارها و بارها به دنیا بیایم، و هر بار نیز در جستجوی معنای زندگی باشم! تا امروز که هزاران فرسنگ راه رفته‌ام؛ هزاران شهر دیده‌ام، واز میان میلیون‌ها انسان شاد وغمگین عبور نموده...

فرخ نعمت پور

شاید مهمترین پیام داعشی ها را ما نشنیدم. جهاد نکاح! آرە ما عمق تفکر پشت این ایدە را نیافتیم. باید خاورمیانە را با زنان تن فروش، اما از نوع عقیدتی آن، چنان پر کرد کە کسی فرصت فکر کردن بە تفنگ و...

فرخ نعمت پور

صاحب مغازە کم کم علیرغم تلاش بسیار برای حفظ خونسردی، دهری شد. اما باز جلو خودش را تاحدودی گرفت و این بار با صدای کمی بلندتر گفت: "برادر! آخە چی چی رو بگم؟ آخە چی چی رو؟" آقا محمود برای اطمینان...

ابوالفضل محققی

زندگی چریکی اولین کارش بریدن تمام وابستگی های خانوادگی، رفاقت ها و درست برعکس آن چه می خواست بریدن از خلق بود. فدائی خلق بود اما به محض آن که در ارتباط سازمانی قرار می گرفت بریدن از خلق بود و عدم...

محمود شوشتری

پزشک قانونی مرگ او را خودکشی اعلام کرد. مرگ گوستاو ویران‌اش کرد و او را به مرز نابودی، جنون و خودکشی کشاند. شاید اگر لبخند گرم و زیبای دخترش که آمیخته‌ای از گرمای مطبوع تابستان سربرینسکا و سفیدی...

صفحه‌ها