هنر و ادبیات

ابوالفضل محققی

می‌دانست که روز اول نباید اجازه بدهد حمید سر شوخی را باز کند. چون به نظر می‌رسید با همه شوخی دارد و برعکس صورتی ترحم آمیز، بسیار شوخ و تا اندازه ای وقیح بود. از این که چنین فکری در حق او که یک...

ابوالفضل محققی

کارخانه کوچکی بود با حدود صد تا صد و پنجاه کارگر که اجاق گازی تولید می‌کرد. نخستین روز ورودش به کارخانه را هرگز فراموش نخواهد کرد. حسی لذت‌بخش داشت؛ فکر این‌که قرار است چریکی درون کارگران کار کند...

ابوالفضل محققی

او زنی است که صدها قدم جلوتر از زمان خود هست. مادرم کوچک‌تر از او بود. حال دیگر خواهران همسرش نیز جایگاه و احترام او را داشتند. زمان گذشت فرزندان بزرگ شدند؛ به دانشگاه رفتند و او تازه داشت نفسی...

ابوالفضل محققی

او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو...

محمود شوشتری

کار گیر آوردن برخلاف تصور او، آسان نبود. اوّل باید بعنوان جوینده‌ی کار ثبت نام می‌کرد. مشکل زبان داشت. کارمند اداره‌ی کار با تمام تلاشی که کرد نتوانست منظور خود را به او بفهماند. بالاخره خسته شد و...

فرخ نعمت پور

چندین و چندین بار این سطور و کلمات را خواند و خواند. کلمات و توصیفات چقدر تند و تیز و واقعی می نمودند. چقدر همە چیز خوب توصیف شدە بود. انگار تمامی این معانی بر اساس تجربیات چندین هزار سالە بشر...

ابوالفضل محققی

در چوبی را با احتیاط باز می‌کند. در جستجوی منیر خانم است. پنجره اطاقی رو به حیاط باز است و دو مرد داخل اطاق روی تشکچه‌های خود دراز کشیده اند. آن‌ها را می‌شناسد. آن که مسن‌تر است آقا عبدالله است....

محمود شوشتری

ناصر نگاهی از سر قدردانی به پرستو کرد. گویا می‌خواست از او تشکر کند. پرستو عکس‌العملی نشان نداد. نظر ناصر برای او اهمیت نداشت. لاله و لادن برای او تنها بچه‌های ناصر نبودند، بلکه شبح و تصویری از...

محمود شوشتری

پسرک چراغ‌های سالن را خاموش کرد. تنها روشنایی نور ملایم دو لامپ آبی و قرمز سقف بود که پیست رقص را روشن کرده بود. گویا کم شدن نور باعث شده بود که شرم دست و پا گیر آبجی نیز بریزد. صدای گرم و رسای...

فرخ نعمت پور

و او اکنون بعد از مدتها شاداب و شادان قدم برمی دارد. در میان رقص نورهای ناپیدا، شاید بهترین منظرە در جهان هستی، منظرە وجود و رفتن او باشد، اگرچە تنها خود او آن را می بیند و احساس می کند. و اگرچە...

محمود شوشتری

گویا ماه‌ها منتظر بود که صدای او را بشنود و سفره‌ی دل‌اش را باز کند. نه گله‌ای، و نه علامت سئوالی. کلام‌اش مثل همیشه مثبت و امیدوار کننده بود. کاتولیک بود، ولی هرگز او را به خاطر جدایی و ترک علی...

محمود شوشتری

حضرت نوح که بر صندلی خود نشسته بود، هاج و واج و متحیر به جمعیت حاضر در اجلاس خیره شده بود. اصلاً فکر نمی‌کرد که نسل‌های بعدی جاندارانی که روزی روزگاری در اعصار کهن آن‌ها را سوار کشتی کرده بود که...

صادق شکیب

پیرایشگر خوش سیما با صدایی که از طنینش رنج وغم می تراوید ، گفت: می دانی این آقا ابرام فرد کم ظرفیت و بی گذشتی است وگرنه از این جوانان بیکار که همیشه به جای پول شپش در جیبشان وول می خورد ، برای...

محمود شوشتری

پرستو دو سالی را که در آتن زندگی کرده بود، هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفته بود. گرچه آتن را دوست داشت، ولی تازه آن روز فهمید که آنجا را هرگز خانه‌ی خود نمی‌دانست. هیچ‌وقت سعی نکرده بود که حداقل با...

فرخ نعمت پور

من هنوز هر روز با همان قطار ماندە در آن اتفاق نادر بە سر کارم می روم و برمی گردم. در میان همان سایەها کە کماکان گفتگوئی بی پایان در مورد من و سرنوشت من دارند با دخترکی در میانشان کە نصفشان معتقدند...

محمود شوشتری

سیامک
ناصر
سارا و حَنا
خانه‌ی آبجی

فرخ نعمت پور

او در حالی کە از تعقیب پرواز پرندە در قفس با انگشتانش خستە شدە است، ناگهان بە این نتیجە می رسد (و این را در تە فکر خود بە تأثیرات جانبی سمبولیسم نسبت می دهد) کە شاید واقعا معناهای سمبولیکی هستند...

محمود شوشتری

چای تازه دم آماده بود. سیامک داوطلبانه وظیفه‌ی پذیرایی را بعهده گرفته بود. بعد از خوش و بش و تعارف، با چای و نان خامه‌ای از آن‌ها پذیرایی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که آبجی همه را به میز ناهار دعوت...

ابوالفضل محققی

... دکانش را بست و با پنج دست لباس مانده از مشتریان سال های دور. بعد از هفتاد سال کار بیوقفه و سخت به خانه آمد. "با سوزن چاه کندم تا چرخ زندگی را بچرخانم و خوش لباسی را در میان مردم رواج دهم. لباس...

محمود شوشتری

وارد سالن ترانزیت شد. نگاهی به اطراف خود کرد. بیشتر مسافرانی که در مقابل خروجی چهارده جمع شده بودند، ایرانی بودند. زن و مرد و پیر و جوان صندلی‌ها را اِشغال کرده بودند. بعضی از مسافران دو تا سه کیف...

صفحه‌ها