هنر و ادبیات

فرخ نعمت پور

من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟......

فرخ نعمت پور

درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک.

ابوالفضل محققی

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال...

فرخ نعمت پور

تا تابوت نزدیکتر می شد، او احساس ضعف بیشتری می کرد. فکر کرد کە اصلا برای چی اینجا آمدە بود. چە آمدن احمقانەای! او کە سالها بود همە شگردهای آن خانە بزرگ و آن رهبر بزرگ را بخوبی می شناخت، چرا یک...

فرخ نعمت پور

او هنوز بعد از سالها، در زیر خروارها خاک بە این می اندیشد کە اگر مانکن خوش شانسی بود، و مشتریان بە لباسهای تن او بە همان اندازە دیگران علاقمند می شدند، شاید هیچ وقت بە فکر این نمی افتاد کە مرگ خود...

ابوالفضل محققی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی...

فرخ نعمت پور

و مثل اینکە فهمیدە بود کە من ماندنی نیستم و می روم، سیگاری چاق کرد و در حالیکە مثل پارتیزانها با انگشت اشارە و انگشت شصت فیلترش را گرفتە بودش و دودش از میان پنجەهایش بە هوا برمی خواست، آخرین جملات...

ابوالفضل محققی

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من...

ابوالفضل محققی

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین...

فرخ نعمت پور

البتە کە خوب شد، اما من هنوز هم نمی فهمم کە چگونە اولن راە ما بە اون قبیلە کشیدە شد و،... دومن اینکە آن جادوگرە، بدون اینکە زبان منو بفهمە، سرتاسر آن روز ترجمە کنە و حال زار ما رو برای رئیس ترجمان...

فرخ نعمت پور

گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و ابروهای طلاگونەاش را نرمک نرمک با...

نظر2
فرخ نعمت پور

من در این سالهای آخر، از زمانیکە کم کم احساس کردم کە باید بە یک سفر طولانی بروم، یکدفعە و بطور غیرمنتظرەای بە تلفیق این دو علاقەمند شدم. البتە این جوری هم نیست کە از هر کدام فقط یک نمونە توی ساکم...

نظر2
ابوالفضل محققی

آیندگان باید در این اتاق‌ها در این سلول‌ها و در گورستان‌های بی‌نام بگردند و صدای ما را که از اندرونِ زمین برمی‌خیزد بشنوند. جنایتی بس بزرگ و سهمگین در این حکومت به وقوع پیوسته است. هنوز چشمان...

فرخ نعمت پور

بعد از اینکە شادمانە تنها پردە اتاقم را کنار زدم، از صدای پرندگان و نجوای زرد بە یک اندازە خوشحال شدم، و حتی در یک تفکر شاعرانە، زرد آفتاب را بە آواز پرندگان گرە زدە و بە استعارە 'نوای زرد پرندگان...

فرخ نعمت پور

ساک خود را گرفت و براە افتاد. ساکی کە بوی خاکستری می داد،... و راە همان راە سالهای مدید. آن را پیمود، بدون تلاش و زحمتی برای یافتن آن. راهی نقش بستە در ناخودآگاە. اما نە! شاید مائی نقش بستە در...

فرخ نعمت پور

اما مردم شکرگزارند. لااقل حالا چند کیلومتر جادە خاکی دارند کە الاغ، قاطر و اسبهایشان راحت تر از میان آنها در سفرهایشان بە شهر می گذرند. آقای خاطرە هم هنوز بعد از سالها، با وجود اینکە بازنشستە شدە...

سید علی صالحی

ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید... دروغ می گویید که این کوچه، بن بست و آن کبوتر پر بسته، بی آسمان و صبوری ستاره بی سرانجام است.

صادق شکیب

هشت تخت در اتاق است. بر روی هر تخت مریضی با آه و ناله خوابیده است. جز یکی. ناخودآگاه به سوی او خیره می شوم. مردی است حدوداً چهل ساله، چاق و زردنبو با تەریشی در صورت که فقر از سیمایش می بارد. سکوت...

ابوالفضل محققی

" زن‌ها هیچ‌چیز از مردان کم‌تر ندارند. اگر این‌همه سختی که می‌کشیم مردان می‌کشیدند، می‌فهمیدند که زن بودن یعنی چه، مادر بودن یعنی چه. هیچ‌چیز سخت‌تر از نگاه کردن به دست مردان برای نان پاره‌ای...

استقبال پرشور مردم از اجرای زیبای ترانە "مرغ سحر"توسط گروە شجریان

صفحه‌ها