یادها و یادبودها

بهروز خلیق

٤٣ مين سالگرد جان باختن برادرم ابراهيم خليق است. او عضو سازمان چريک های فدائی خلق ايران بود و در ٢٤ اسفند سال ١٣٥٢ دستگير شد. ابراهيم همراه با اسماعيل خاکپور ـ هم دانشگاهی و همشهری او ـ در سال ٥١...

ابوالفضل محققی

"می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود." پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می...

شیرین سمیعی

اهل این حرف ها نبود که از رفتن به آن دنیا بنالد و سوای آقای شاهرخ، تا جایی که من خبر دارم، در گوش کس دیگری ننالید و چنین سخنانی را زمزمه نکرد. آدمی نبود که وابسته به زندگی و زنده ماندن باشد....

نسل ما یادگاری عزیز از دورانی پرشکوه و خلاق و جنبش چپ ایران یکی از صادق ترین و اندیشمندترین چهره های خود را از دست داد. یاد عزیز او در خاطره ما، شماری از همبندان، همراهان و همرزمان او که این متن...

دنیز ایشچی

شهر کوچک ما حتی دبیرستانی که تا سال دوازده را داشته باشد، نداشت. جوانانی که به مدرسه می رفتند، اگر می خواستند دیپلم بگیرند، به دانشسرا یا دانشگاه بروند، باید به ارومیه می رفتند.

نظر2
شهناز نيکوروان

به دومین خانه از کوچه اول رفتیم. زنی در حالی که بچه اش در آغوشش شیر می خورد، هر دو جان داده بودند. مادر زخمهای زیادی داشت و امداد قادر به هیچ گونه کمکی نبود. هرگز فراموش نمی کنم وقتی جنازه را روی...

رضا کاویانی

تظاهرات مردم و بویژه جوانان که همه ساله بمناسبت کشتار رفقا رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین صورت می گیرد، بی شک بزرگترین همایش و برآمد جنبش چپ در اروپا است. این حضور پرتوان مردم، فقط برای...

نظر1
پرستو فروهر

با ظهور دوران «اعتدال»، که امیدواری به امکان برگزاری مراسم بالا گرفت، این روال هم دچار استحاله شد. محتوای ماجرا، که همان ممنوعیت است، باقی ماند اما شکل و شمایل آن متفاوت شد؛ حالا ممنوعیت اعمال می‌...

شیرین سمیعی

پس از این آشنایی غیر منتظره، دیگر نیازی به کتاب های کتابخانه دبیرستان نبود و او برایم کتاب هایی را که خودش انتخاب کرده بود، از کتابخانه پدرش می آورد، و هم او بود که مرا با خواهرش که همکلاس من بود...

بهزاد کریمی

رفیق ما، ولی جعفریان که او را "پرویز" می نامیدیم، بامداد دیروز هفتم دی ماه با چشم بستن بر جهان، چشمان بسیاری را در گریه نشاند. نوشتن در باره ولی سخت است، اما بی وداع با او نیز میسر نیست. در سوگ...

نظر1

غلام‌حسین ساعدی در «ساعدی به روایت ساعدی» در مورد نوشتن به زبان فارسی چنین می‌نویسد: «آنقدر توی سر من زدند که مجبور شدم به فارسی بنویسم… نثری که انتخاب کردم خشک نیست. می‌خواهم زبان فارسی را بار...

نظر2
پرستو فروهر

امسال نیز به تهران خواهم رفت تا در سالروز قتل پدرومادرم، داریوش و پروانه فروهر، یادشان را در خانه و قتلگاه آنان گرامی دارم. در آستانه‌ی این سفر شما را به یادآوری، به تلاش برای روشنگری و دادخواهی...

اشرف علیخانی (ستاره تهران)

زنده یاد نادره افشاری از ستون های اصلی جنبش آزادی و برابری خواهی است، نام و یاد و خاطرات دل انگیزش هماره ماناست. او در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب...

... چگونه شد که چنین نابهنگام و شتابان مرا به دیار بی بازگشت روانه می نمائی؟ مگر نمی دانی که من به انسانها عشق می ورزم و تن و جانم با هزاران رشته، با هزاران مهر به آنان پیوند خورده است؟ مرا از...

پروین صدیقی بار گران از دست دادن همسر خود مقصود فتحی (اعدامی دهه شصت) را همواره با روحیه ای مثال زدنی بر دوش کشید، و سالهای دراز تبعید را در برابر پذیرش ظلم و بی عدالتی در کشورمان بجان خرید. سپیده...

ابوالفضل محققی

زمانی طولانی در آن جا بودیم، و باید می رفتیم. خانه را به نرخی ارزان فروختیم و از آن محل خارج شدیم. اما برای من توقف بولدوزر یک سوال بود. چطور شد؟ به شهرداری مراجعه کردم، و دلیل پرسیدم. جواب بسیار...

نظر2
ابوالفضل محققی

همه به دورش حلقه می‌زنند. بسان نگینی در میان حلقه انگشتری. شوق دیدار کسی که سینمایش بیانگر سیمای انسانی سرزمینی است که در اوج تعصب و خشونت گرفتارشده است. گرفتار حکومتی مذهبی و خودکامه .که مهر و...

ابوالفضل محققی

«رفیق بهروز در این صندوق می‌دانید چیست؟ پیراهن حمید اشرف!» با چنان غروری سخن می‌گوید که گوئی پادشاهی بر سر گنج خود ایستاده است. صندوق را باز می‌کند. چند پیراهن است با دو حوله و مسواک. گوشه یکی از...

نظر1

رفیق پوری که یک‌بار در سال ۱۳۹۲ بر اثر بیماری قلبی، عفونت ریه و برونشیت بر بستر بیماری افتاده بود، ...در روز شنبه ۱۶ آبان همان سال، قلبش برای همیشه از تپیدن باز ماند. فردای همان روز، پیکر رفیق...

عفت ماهباز

در ۹۵ سالگی با حواسی جمع، همه چیز را به خاطر داشت. یکشبه در تلفن احوال تک تک را پرسید. اما دیگر بدن، توان کشیدن روح نرم انسانی او را نداشت، هنگامه رفتن رسیده بود. او هم می خواست برود. بال گشود و...

صفحه‌ها