شعر

ا. رحمان

وقتی انسانها در کُّپّه‌ی زباله ها،
به دنبالِ قُوت پَسماند می لولند؛
وقتی بچه ها یشان شب را گرسنه به روز می‌برند،
و خواب در چشمان‌شان می‌میرد؛

ا. رحمان

تشیع کننده گان دست افشان و خندان،
همراه نعش شاعر می روند.
این عزاداران از کجا آمدند؟
و چه در سر دارند؟
پای می کوبند و هلهله می‌کنند،
در جشنی جاودانه
که مرگ هم...

ا. رحمان

بار دیگر آمدی،
رئیس،
با قامتی ستبر و پهلوانی،
و موهایی آشفتهِ در چشم اندازِ ِ گندمزار
باد در گندمزار می دوید؛
و خوشه ها به رقص در می آمدند

ا. رحمان

اما دریغ که ترکمان می کنی،
تا نظاره گرِ ردِّ پاهایت باشیم.
ما را که هنوز از عطر تو لذت نبرده ایم،
به خزان خواهی سپرد؟!
ما که هنوز از عطرت لذت نبرده ایم!

علیرضا جباری (آذرنگ)

به راه بین تو مرا، دَردِ دِل ز یاد بِبر...

ا. رحمان

طاعون اگر بگذارد؟
شاعران هم از خانه بیرون خواهند آمد.
آنان، با دهان پر از شکوفه های بهاری،
به پیشباز ماه مه خواهند رفت
و سرودهای شان را در خیابانها و کارخانه ها
به...

علیرضا جباری (آذرنگ)

به همت اگر دست بالا زنی،
با یاران اگر دست بر هم دهی،
توانی که شب را به روز آوری،
کج اندیشی و کینه را بر دَری.
جز این ره نباشد فرا روی تو،
که یاران بمانند همسوی تو....

ا. رحمان

دوست می دارم،
در غباری که جهان را فرا گرفته،
از انفرادی چاردیواری بیرون بیایم؛
و نام رفیقان سَرو قامتم را فریاد کنم؛
و زیر بارانِ بهار دوش بگیرم.

ا. رحمان

تو بمان،
و من موقع رفتن
قلبم را به تو خواهم داد
من راهِ خروج را پیدا کردم.

گفته بودی:
جایی کنارِ کارتون خواب ها،
در شبهای سرد،
بی پتو،
شب را به روز آورده ام.
گفته بودی:
ما تنها نیستیم
و ما همه یک تنیم،

علیرضا جباری (آذرنگ)

زنده ای تو،
زنده ای اِی دوست،
زنده ای،
مرگت نباشد هیچگه،
ای یارِ مانا،
تا که ما هستیم و ایران هست .

ا. رحمان

می خواستم چیزی بنویسم که شادی بیافریند؛
و لبخند بر لبانِ کودکی بنشاند
و سرمایِ روز و شب را از تنش بیرون برد.
در چشمانِ غمزده اشکی دیدم؛
لرزشی بر تنم افتاد؛
اندوه...

علیرضا جباری (آذرنگ)

شب رفتنی است!
در اندیشه ی پیشباز روز باش!
تیرگی شب قلبم را نمی فشارد.
نوید تابش مهر،
آن را به امید می آکند.

رحمان

پرده نمایش فرو می افتد
بازیگران نقابهایشان را کنار
می زنند
تردیدها فرو می ریزند
توهم ،
رنگی از واقعیت می گیرد
در پشتِ سیاهی ،
چشم -
چشم را نمی بیند...

رحمان

آخرین گلوله را چه کسی بر سینه شب
شلیک کرد !؟
و قهقهه مستانه اش از فراز جنگل
گذشت -
که مردگان را در شب نشینی با ابلیس
به هراس آورد !

شمی صلواتی

شما بگین!
تسلیت با چه واژه ی
آرام می کند دل خونین را

رحمان

فوجی کبوتر سفید با بالهای سوخته
بال زدند و...
در آسمانِ سیاهِ غمزده
با انبوهِ آتش و خاکستر
فرو نشستند

رحمان

من که پاهایم،
درد زانو را از یاد برده،
به حرفهایش گوش نمیدم،
می روم وسطِ زمینِ بازی؛
پاهایم شروع می کنند به دویدن
جایی هم هست که آرامش
می گیرم،
و سکون بر...

رحمان

کسی از قطار پیاده می شود؛
و در شبی تاریکتر از همیشه،
کسی گرسنگی را فریاد می کند.

صفحه‌ها