شعر

علی رضا جباری (آذرنگ)

آیا شراره های امید است این،

گلنوش آفتاب،

درجام باده ام،

سرشار عطر گلِ ِ خورشید؟

رحمان

شب فرا می رسد
این بار سقفی بالای سرم
نیست
نگاه به آسمان می دوزم
ستاره ها انبوه، انبوه
می درخشند
و در چشمانم می نشینند

رحمان

باز ... شهریور به ماتم نشست
کردستان در سوگ فرو رفت
این ابر بهاری
از کجا آمد
رودی
بر گونه ام جاریست
چانه‌ام می لرزد.

علی رضا جباری (آذرنگ)

من در کجای راهم،

در این شب دراز که دریادم،

ازصبحگه نشانی و نامی نیست،

جر حسرت و وبال و پریشانی،

دریاد من سرود و پیامی نیست.

رحمان

نگاه کن!
ابرها بارور اند
در کرانه ها، زایش سپیده ها
و رنگین کمانهای پراکنده
جلو چشمانم می درخشند

منیر طه

هرگز مپنداری که همچون مفت خواران
کاری بجز خوابیدن و خوردن ندارم
هرچند در اوجِ کهنسالی نشستم
امّا به این زودی سرِ مردن ندارم

علی رضا جباری (آذرنگ)

ره شب گرچه بسی جانکاه است
پر پرواز تو باد
رمزِ یادآور آغاز سحر
نام توطرفه نویدی به سوی صبح دگر
مان تو یادآور فردای امید
باش تا صبح سپید.

منیر طه

باغ سرد است و توفان زده، اشک پاییز
از سر و سینۀ شاخه ها برگ‌ریزان
بنگر اینمایه گستاخیِ نورسان را
پیشِ روی سپید و شکوهِ زمستان

رحمان

همیشه تکه هایی از من بیدارند
و تکه هایی خاموش
اما آرام می روند
بگذار این غروب غمگین هم
از من بگذرد.

رحمان

نمی دانیم چه بر سر زندگی می آید
این وسط -
کسی از فراز بر آمده
غریوِ می کشد
- کسی به دادِ زندگی نمی رسد... -

رحمان

نمی دانستیم از شقاوت روزگار
بی رحم ترین زمستان -
استخوان می ترکاند و...
سیلی بر صورتِ باغ می نشاند

رحمان

گاوِ مَشد حسن که مُرد
طاعون آمد که گرسنگی...
فراموش شود
خیلی راحت... فقر را
سهم ما کردید،

رحمان

گلهای اقاقیا
زیر نورِ مهتاب می روند
باغچه با نفسهایی آرام
چشمان خیسش را بر آسمان
دوخته

زهرە مهرجو

هوشیاری،
شجاعتِ اندیشیدن به زندگی
تا آخرین لحظات اش...
توانایی شادمانه زیستن
چون شمع روشنی بخشی...
در ظلمات!

رحمان

وقتی راه افتادم
خیابان درشلوغی نفس می کشید
درختها در سکوتِ سایه...
ایستاده اند بی صدا
موج می زند جمعیت
باد موج می زند در هوا
خاک هم بلند می شود
در هوا...

بیژن باران

دریاچه ارومیه من-
ای گذشته شکوه و غرور!
مادیان مادها
آتشدان مهر مغان
شبنم گاهان زرتشت

رحمان

از مرگ چیزی نگو
که تکیه بر قامت سپیدار
از نگاهت می گریزد
این بختکِ بی گاه
کمرِ بیداد را
تو خواهی شکست

رحمان

فارغ از تیررس توفان های
شبانه
توفان هم نمی دانست
روزگارِ سیاهِ باغ سبز
به پایانش نزدیک است

ا. رحمان

هر شب
پل می زنم
از فراز جلگه آرزوهایم
واز رویای دیرین جغرافیای
سرزمینم
دستاری از بوی خوش نسیم
بر پشته تنهایی ها می آورم

ا. رحمان

نقاب از چهره شب
کنار می زنم
چراغهایِ روشن
واژه ها را در خیابانها می کارند
نور سراسر تاریکی شهر را
فرا می گیرد

باد آنها را با خود
به دشتهای فراخناک می...

صفحه‌ها