شعر

کاوه داد

هرچه فکردم که چه بنویسم از تو، نه واژه ها و نه ذهنم مرا یاری ندادند، چون تورا نمی شناختم.
آما تو را بعد از مرگ شناختم وبرایت شمعی روشن کردم.
واز دل نوشت هایم، این دل نوشته برای تو...

ترجمه ا از ترکی استانبولی به فارسی: بهرام رحمانی

این شعر را از ترکی استانبولی به فارسی، به یاد دختر عزیزمان «مهسا امینی» و والدین و بازماندگان او و همه انسان‌هایی که با خانواده مهسا، اعلام هم‌دردی و همبستگی کردند.

شمی صلواتی

چگونه با شعر گفتن می شود

قلبهای شکسته را ترمیم کرد

وقتی که شعرا!

شهرتشان به ژولیده گی و پریشان حالی ست!

شمی صلواتی

برای دفاع از همجنسگرایان انسان می شوم
شعری می نویسم با فریاد همدردی از بیداری که «عشق»حق دوست داشتن در هر کجا این جهان اتفاق بيافتد انسانی ست و نمی توان آن جرم تلقی کرد.
[ به نظر من...

کاوه داد

خانه ای از عشق ساختم،گفتی این سقف ندارد
از دل سقفی ساختم،گفتی این قلب ندارد
قلب را کشیدم،گفتی این جان ندارد
چشم کشیدم،گفتی این رنگ ندارد
دست کشیدم،گفتی این گرمی ندارد...

بیژن اقدسی

روشنا خواهد بود!
نور از قلب جهان خواهد تافت،
جان تاریک جهان خواهد مرد،
نور بر مسکن دل‌ها فوران خواهد زد،
مسلک بی‌بر غم رخت ز دل خواهد بست

کاوه داد

دو قدم مانده بود تا خوشبختی ما
دو قدم مانده بود، فانوس زمان باشیم
مد دریای جنوب باشیم، و خرسند زمان
آن پگاه، آن خورشید
سرخوش و خرسند.

پهلوان

ورودی کوچه یک سرازیری سنگفرش شده بود و خانه‌ی «دخترارمنی» در ابتدای کوچه باریک قرار داشت. خانه‌ایی با یک ساختمان دواشکوبه با سقفی سفالی و بالکنی با نرده‌های چوبی ِآبی رنگ وگلدان‌های شمعدانی که...

کاوه داد

من امیدم، بر آنست که
نریزد آن سقف بلند
اعتماد،رامی گویم
گر فرو ریزد
نه تومانی ونه من

کاوه داد

چند‌دل‌نوشته

شمی صلواتی

تا بباراند عواطف،
در اين دنیای سرد بی روح
همچون رودخانه به عریانی
همچون چشمه خلاق به زیبایی
همچون موجهای دریا با گذر از طوفان‌ها

ا ـ رحمان
هم‌نفس،
 
ایستادم در تاریکی
انگار شب تابوت-اتش را
بر دوش کشیده
رحمان- ا

قلبم را به دست گرفت
بغضم در گلو خفه شد
طنین فریادم از پستویِ خانه
بر بامِ شهر نشست
نمی دانم کسی شنید
یا خودم،
زجه ام را می شنیدم

ا. رحمان

پنجره باز است
هوای مطبوعی از نفسِ ماه آذر
هجوم می آورد
خانه از دلتنگی بیرون می آید
تک درخت همسایه
سر برافراشته
پیر مرد همسایه بی خیالِ باران
شاداب و سر...

ا. رحمان

رفیقِ من قرارِ ما این نبود
همین حالا...
در این شبی که ماه
پشت ابرهای تیره پنهان است
چقدر می خواهم ببینمت
و تو سینه ات را بگشایی وُ
بگویی،
اینجاست،
...

ا. رحمان

وقتی که می گویند:
پرنده ای در قفس نیست
و آنها در بی کرانه های جهانِ رها از بند،
سبکبال به پرواز در می آیند،
یکی از رؤیاهایم را به یاد می آورم؛
اما صبح که از خواب...

شمی صلواتی

من شعری خواندم به جنگ جهل رفت
و شرابی را که مستانه حلوا و خرما را بلعید
و خود بر کرسی زیبایی نشست
لبخند در نبرد با گریه امید را می زاید

علیرضا جباری (آذرنگ)

دستِ انگوردزدان را می بُرند؛
باغ دزدان را، اما،
بر مسندِ فرمانروایی می نشانند.
زبانِ آبیارانِ باغ مردم را می برند؛
زبانِ یاوه گویانِ وامدارِ خزان را، اما،
با آبِ زمزم...

ا. رحمان

و ما گر زیرسقفِ سُربین زنده ایم
و گر زیر تازیانه های آشکارِ ستم،
نفس می کشیم،
طنین آوایِ توست در گوشِ مان،
که در جانمان می نشیند.
امید در دلها زنده می ماند
و تو...

ا. رحمان

صدایم را می شنوی؟
صداها همه خسته و گرفته اند.
از کسی کاری برنمی آید.
همه خسته اند.
خودت را به بی خبری نزن.
می دانی از چه سخن می گویم.

صفحه‌ها