شعر

رحمان

فارغ از تیررس توفان های
شبانه
توفان هم نمی دانست
روزگارِ سیاهِ باغ سبز
به پایانش نزدیک است

ا. رحمان

هر شب
پل می زنم
از فراز جلگه آرزوهایم
واز رویای دیرین جغرافیای
سرزمینم
دستاری از بوی خوش نسیم
بر پشته تنهایی ها می آورم

ا. رحمان

نقاب از چهره شب
کنار می زنم
چراغهایِ روشن
واژه ها را در خیابانها می کارند
نور سراسر تاریکی شهر را
فرا می گیرد

باد آنها را با خود
به دشتهای فراخناک می...

ا. رحمان

نامت را به رگبار می بندند
زخمهایت هم تو را
از یاد می برند،
حرفی بزن،
توخود حافظهِ سرگذشت زمینی

به نامِ دکتر محمد مصدق، نامِ نیک و جاودانی در تاریخ ایران
چه کسی حرفِ تو را خواهد گفت؟
چه کسی خونِ تو در رگهایش
موج خواهد زد و خواهد آشفت؟

ا. رحمان

کوچه وخیابان ؛ 
سالها درکنار هم
یکدیگر را به یاد می اورند 
حواسم بود
بهمن از من نمی گذرد
باد آرام می وزد 
یادی از آفتابکاران می آورد . 

ا. رحمان

به یاد سیاهکل؛ و رفقایی که صدایشان
از فراسوی تیره گی شب، از قلب جنگلهای شمال بر سراسر ایران
طنین افکند.

آذرخش از دلِ سیاهِ شب
می گذرد
نوری بر افق های تیره می پاشد...

رحمان

روا نبود،
این گُسلِ نا پیدایِ
نابهنگام
همچون اژدهایی عظیم دهان
بگشاید و...
اندوه بر اندوه -
عزا بر دلهای مجروح بیافزاید

رحمان

اشکها بر چشمان درختها خشکیدند
و شکوفه ها،
از پسِ زایش فصلها
به زردی ، سرد فرود آوردند
اشکها،
بر چشمان درختها خشکیدند
حتی دلِ ابرهای سیاه هم
گرفت

رحمان

اما شبها،
که ماه می آید بالای سرم
با این همه ستارهها
که لبخند می زنند به ماه
در چشمان شب زمین
دلم روشن از
روزهای نیامده
فردا را پُر از پروانه
...

رحمان

من دیدم بعضی در سکوت،
به تاریکی که می رسند
دل شان می گیرد که امروز را
از دست دادند،
شاید فردا فرصتی پیش بیاید
که از شب نگویند

رحمان

وقتی که رفتی،
فصل کاشت آمد
ما خوب نبودیم
حاصل بذرهایمان را
به دشتهای خونین
سپردیم

رحمان

برای رضا شهابی، که همراه باد و تندر ره می پوید به سپیده دمان.

علی رضا جباری (آذرنگ)

دشمنان دلشادند
که شما ای همه مردان و زنان بی باک،
دست از پیکارش بردارید
و چنان با نیش خنجر خود بر خاک افتید،
که صف راهروان ره فردا شاید،
ار توان افتد و ماند برجا،...

رحمان

آستانه خانه هایی
تا غروبِ شب
انتظار می کشند
کسانی در راه مانده اند
و کولبرانی که جسد بی جانشان را
از صخره ها به سوی کومه ها
می برند

رحمان

این واژه ‏های دست آموز در شعرم
امروز به کار می آیند،
زمانی که زمین از مرگِ
فرزندانش،
اندوه هزار ساله بر دل دارد
اما آوای خوشِ زندگی
شور انگیز است

رحمان

در آن شب‏های سیاه بی کسی
عروج‏تان تبرک است
«متبرک باد یاد» تان
نفس بکش،
این ذرات معلق در هوا
کیمیاست
اکسیر زندگیست-
خاک متبرکی‏ست

رحمان

آفتاب می رود،
غروب دلگیر را مثل آن روزها
پخش می کند
در پشت بامها،
شاید کسی از تاریکیِ
کوچه بگذرد،
و کسی او را فردا به یاد آورد

علی رضا جباری (آذرنگ)

گر به امید فردای قیامت دل خوش می دارید،
و اگر باشد در پیش چنین فردایی،
سهمتان ازآن جز آه و اشک،
خشم و نفرین و لعنت جانباختکان
و عزیزان ماتم زده ی آنان نیست

نظر1
رحمان

اما باز مرغ شب می خواند،
ما آماده ایم
از آتش بگذریم
به اختیار،
همراه سیاوش
ما تازه شروع کرده ایم

صفحه‌ها