شعر

فرح نوتاش

ای همه شورو عشق و درایت
ای همه ملک ایران سرایت
به جبر ناخواسته زخم های خون ریز
به جبر نیازو انتظارمردم ایستاده به پا ...

فرح نوتاش

فریاد ... هزاران آه
کودکان جهان فرودست
همهمه کودکانه شما
پشت دیواهای بلند و بسته
بدون در... بدون در

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

چو داد ریشه دوانده به شوره زار ِ ستم
درخت سبز عدالت به بار می آید
مگو که ظلمت شب باز گشته در عالم
نگر که شیر ِ سحر، در شکار می آید

دنیز ایشچی

آخشام اوستو، هوا سرین
سئرچه قوشلاری بوغوشور
یاغیش سویون گولمه شینده
نهایت سیز یول قاباخدا
سن اویانا، من بویانا.

رضا بایگان

سرّ آینه کسی میداند
که تصویر روشن شده در آینه را
حفظ در خود کندش،
همه عمر.

بیژن باران

بهار ناموس بقا است-
سرشار از صمیمیت و صافی وجدان.
زیبایی حقیقت است – محتوای آن.
حقیقت زیبایی است – مظروف آن.

علی رضا جباری (آذرنگ)

اگر به بوستان مهر شب وزید
سحرگهان در این سپندگان
به گرمی دلان این تبار عاشقان
امید زندگی كنون،
سرود رودبار واژه های صبح بر زبان ماست

بیژن باران

در هزاره های دور، زن!
سرور زمینیان بودی-
خواهر آسمانی
ایشتار در اکباتان،
آناهیتا، الهه باروری، باران
مادر خدایان شوش

ع. اروند

به یاد دکترمحمد مصدق

مردی که رستاخیزهای امروز
با او آغاز شد

بیژن باران

تبعید انجماد خاطرات است-
با زوال آهسته در سکوت.
تبعید زندان انفرادی خاطرات است.
در تبعید
نیست عید -
عید گذران روز دیگری از سال ست

حمیده رئیس زاده (ح. ر. سحر)

منم مجنون، منم لیلا، منم وامق ، منم عذرا
سرود عشق من گشته بر عالم همچو افسانه
رهایم کن "سحر"، حایل مشو بر منظر وصلش
به منظر گاه دیدارش ، فشانم جان چو جانانه

بیژن باران

باز بهار

در سخاوت خورشید

مشت عشق، باز، با بوی سکر باه، مزه شکر وصل
رویان با کمانه های ابریق پر شکوفه خیام-
بدست، جامهای لبالب شراب صورتی/ سفید
بآسمان برد در معبر...

هیمن
ترجمه از:
عزیز ناصر

تا ببازم دل به عشق دلبران
تا برقصم پابهپای دختران
تا بگیرم بندیان را در كنار
تا بگیرم از دل دشمن قرار
تا نفس گیرم ز كوهستان كُرد

نادر نادرپور

شبهای بی ستاره که چشمان مادران بر گونه اشکِ ماتم فرزند رانده اند در چشمهای سرد تو، ای ناستوده مرد اشکی ندیده اند و امیدی نخوانده اند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

درشبانگاهی سرد،

ننشانم به دلی شیرزنی داغ ِ پسر
به یکی دشنه و نشتر ندرم
رگ پر خون ِ تن ِ هشیاری،
به پلیدی نبرم دست به "پروانه" ی در زنجیری
نزنم زخمه ی کاری به تن ِ "...

سیدعظیم شیروانی
ترجمه از:
ا. م. شیری

به مـلائی چو دادند این خبر را، به آه و سوز دل بگـفـت: وای دینا! خدا شاهد که این کاری خراب است! خلاف شرع اسلام و کتاب است! ز دین برگشته است این مرد عامی، نمانده از حرمت و اسلام نامی

احمد شاملو

...
خامش منشین خدا را
پیش از آن كه در اشك غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی

مسعود دلیجانی

مجنونی پرسا
که مأیوسم می کند
در مانده ام می کند
و حس ِ مرگ را بر اندام زنده ام
چیره!

بیژن باران

نگاه تو بزندگی بجامانده
در مکث عکس روزنامه کار
در چشم رفیقان عشق، عاشقان قدیمی
شکوفانی سرخ نسترن تابستان

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای آشنای درد!
گر آمدی به خلوت زندان ما
ببین!
رنجی
که می کشیم،
ز رهماندگی ماست!

صفحه‌ها