شعر

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای آشنای درد!
گر آمدی به خلوت زندان ما
ببین!
رنجی
که می کشیم،
ز رهماندگی ماست!

مسعود دلیجانی

تقدیم به حبیب الله لطیفی، سمبلی از امید به تداوم یاران

و چشمهای ِ بی هراس
خیره بر عبورِ نور
از طلسم ِ شوم ِ دار
وارهید.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

باغ از فراق گل ز تن افکند پیرهن،
بر سینه ریخت شب صدف دانههای برف،
پائیز زد به چهره ی هر چیزرنگ ِ زرد،

مسعود دلیجانی

با ظلمتِ بنشسته، بر طلوع ِ بینایی، دیدار نمی خواهم
بر شوق ِ روان ِ رود، دیوار نمی خواهم

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای طنین ِترکش بهار
در کویر ِ سترونی!
عطر گرم ِ پیکر ِ زمین
دررگان ِهر چه رستنی!
دربهار سرزمین ِمن،
همچو پرتو سپیده دم

ابراهیم شیری (ا. م. شیری - شیزلی)

ما آن رستگارانیم که ققنوس وار
ز خاکستر خویش سر بر می آوریم.
ما شکست ناپذیرانیم و
مرگ را باور نداریم.

مسعود دلیجانی

گره بر دست خود؟ هیهات! گره زن دست خود با من
کـه با دستـان ما، ویـران، هـمـین غـمـخانهء پـستـی
قــــدم نه سوی من، اندیشه ام، کــام از رخت جوید
چــو تنها مــی روی، باز آ، به این...

مسعود دلیجانی

و تنها به انسان می اندیشم
اگرچه انسان مفهومی است
خاص!
خاص!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

دل من در تشویش،
راه پر رنج ِ رهایی در پیش،
و به هرگام دد ِ خونخواری
شرزه ماری که هر آن لحظه زند،
بر جان نیش...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

از پی آن همه سال و مه آغشته به خون،
چه حکایتها مانده ست هنوز،
و چه خونین اثری،
زان فرو مایه که افکند به شر،
ازسر ِ خیره سری

رضا بایگان

لباسش بوی گل دارد
و بر دیوار دل
نقش خوشی از عشق آویزان

مسعود دلیجانی

وسوسهء تبِ تندِ صعود
از خیزشِ سبکبالِ غزالان
بر صخره هایِ وحشیِ قلبم،
مرا به زندگی می خواند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

زین فرو مایه
چه ها نتوان گفت؛
از بدیها
که دمادم می کرد؛
از ستمها
که به مردم می راند،
ازجفاها
که به عالم می کرد.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

گفته اند این را و
می دانیم،
بر لبان ِ همه دریازدگان، می خوانیم:
تن نداده به خطر، دست نیابی هرگز، تو، به مرواریدی!

مسعود دلیجانی

آتشی بوده ام
گدازان.
با زبانه هایی
خیزنده و کاهنده
کاهنده و میرنده
میرنده و زاینده
زاینده و اوج گیرنده

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

باز بر نور ِ اهورایی توست
تا بتابی بر من
بخروشی در من
در من زاده ی رنج
بر من مانده به امید کمال
تا بر افروزم گرم

مسعود دلیجانی

تقدیم به "فّر زادگان ِ کمانگر" که چون هزاران، تنها به زندگی اندیشیدند."۱"

و در قلبِ ما
آنجا که دلیری و عشق
دست بر دوشِ یکدگر
نجوایِ مهر می کنند،
"شوری بیاکنند."

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

اندوه من
انبوه، انبوه
به سینه درم
نشسته چو کوه
به ترکش پاره پاره ابر،
به رعد بهاره می بردم!

سیمین بهبهانی

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

پرسش اما این است:
زیر ِ این چهره ی مهر و یاری
که نهان جز دد ِ مردم خواری ست؟!
و اشک تمساح اگر چه جاری ست ،
نه خود ازنفس

صفحه‌ها