شعر

بیژن باران

در هزاره های دور، زن!
سرور زمینیان بودی-
خواهر آسمانی
ایشتار در اکباتان،
آناهیتا، الهه باروری، باران
مادر خدایان شوش

ع. اروند

به یاد دکترمحمد مصدق

مردی که رستاخیزهای امروز
با او آغاز شد

بیژن باران

تبعید انجماد خاطرات است-
با زوال آهسته در سکوت.
تبعید زندان انفرادی خاطرات است.
در تبعید
نیست عید -
عید گذران روز دیگری از سال ست

حمیده رئیس زاده (ح. ر. سحر)

منم مجنون، منم لیلا، منم وامق ، منم عذرا
سرود عشق من گشته بر عالم همچو افسانه
رهایم کن "سحر"، حایل مشو بر منظر وصلش
به منظر گاه دیدارش ، فشانم جان چو جانانه

بیژن باران

باز بهار

در سخاوت خورشید

مشت عشق، باز، با بوی سکر باه، مزه شکر وصل
رویان با کمانه های ابریق پر شکوفه خیام-
بدست، جامهای لبالب شراب صورتی/ سفید
بآسمان برد در معبر...

هیمن
ترجمه از:
عزیز ناصر

تا ببازم دل به عشق دلبران
تا برقصم پابهپای دختران
تا بگیرم بندیان را در كنار
تا بگیرم از دل دشمن قرار
تا نفس گیرم ز كوهستان كُرد

نادر نادرپور

شبهای بی ستاره که چشمان مادران بر گونه اشکِ ماتم فرزند رانده اند در چشمهای سرد تو، ای ناستوده مرد اشکی ندیده اند و امیدی نخوانده اند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

درشبانگاهی سرد،

ننشانم به دلی شیرزنی داغ ِ پسر
به یکی دشنه و نشتر ندرم
رگ پر خون ِ تن ِ هشیاری،
به پلیدی نبرم دست به "پروانه" ی در زنجیری
نزنم زخمه ی کاری به تن ِ "...

سیدعظیم شیروانی
ترجمه از:
ا. م. شیری

به مـلائی چو دادند این خبر را، به آه و سوز دل بگـفـت: وای دینا! خدا شاهد که این کاری خراب است! خلاف شرع اسلام و کتاب است! ز دین برگشته است این مرد عامی، نمانده از حرمت و اسلام نامی

احمد شاملو

...
خامش منشین خدا را
پیش از آن كه در اشك غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی

مسعود دلیجانی

مجنونی پرسا
که مأیوسم می کند
در مانده ام می کند
و حس ِ مرگ را بر اندام زنده ام
چیره!

بیژن باران

نگاه تو بزندگی بجامانده
در مکث عکس روزنامه کار
در چشم رفیقان عشق، عاشقان قدیمی
شکوفانی سرخ نسترن تابستان

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای آشنای درد!
گر آمدی به خلوت زندان ما
ببین!
رنجی
که می کشیم،
ز رهماندگی ماست!

مسعود دلیجانی

تقدیم به حبیب الله لطیفی، سمبلی از امید به تداوم یاران

و چشمهای ِ بی هراس
خیره بر عبورِ نور
از طلسم ِ شوم ِ دار
وارهید.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

باغ از فراق گل ز تن افکند پیرهن،
بر سینه ریخت شب صدف دانههای برف،
پائیز زد به چهره ی هر چیزرنگ ِ زرد،

مسعود دلیجانی

با ظلمتِ بنشسته، بر طلوع ِ بینایی، دیدار نمی خواهم
بر شوق ِ روان ِ رود، دیوار نمی خواهم

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای طنین ِترکش بهار
در کویر ِ سترونی!
عطر گرم ِ پیکر ِ زمین
دررگان ِهر چه رستنی!
دربهار سرزمین ِمن،
همچو پرتو سپیده دم

ابراهیم شیری (ا. م. شیری - شیزلی)

ما آن رستگارانیم که ققنوس وار
ز خاکستر خویش سر بر می آوریم.
ما شکست ناپذیرانیم و
مرگ را باور نداریم.

مسعود دلیجانی

گره بر دست خود؟ هیهات! گره زن دست خود با من
کـه با دستـان ما، ویـران، هـمـین غـمـخانهء پـستـی
قــــدم نه سوی من، اندیشه ام، کــام از رخت جوید
چــو تنها مــی روی، باز آ، به این...

مسعود دلیجانی

و تنها به انسان می اندیشم
اگرچه انسان مفهومی است
خاص!
خاص!

صفحه‌ها