شعر

ابوالفضل محققی

دهها جوان
بی هراس مرزها را شکستند.
تا از حرمت زندگی
از حرمت آزادی
از شور جوانیشان
دفاع کنند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ما خام ما ندگان
سر کرده زیر برف
چون کبک ساده لوح
دل کرده خوش به این که بهاران تازه ای
در حال...

محمدرضا شفیعی کدکنی

با یاد مصدق

من، اولین سپیده ی بیدار باغ را
- آمیخته به خون طراوت -
در خواب برگ های تو دیدم
من، اولین ترنم ِ مرغان صبح را
- بیدار ِ روشنایی ِ رویان ِ رودبار -
...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ببین که باز
در زاغههای ملتهب از زخمههای فقر
بر چهرههای سخت تکیده براستخوان
گشته پدید موج عظیمی از انزجار…
دوران دوباره بار گرفته زخشم وکین
کشته زمانه باز به دل تخم...

مسعود دلیجانی

از سر گیجۀ دوار/ در پیلۀ تردید/ سرگشتگی بدنیا آمد،
و از پای فشردن/ بر باورهای منتفی/ تعصب.

بیژن باران

در شهر ما هر دوقلو را آن که نیک است کنند اعدام آن که شر است دهند مقام

بیژن باران

مادر گور مرا پیدا نمی کند.
هر هفته در پارک ملی
می ایستد با مادران عزادار صف سکوت؛
پدرم در تلاش برای آزادی وکیلم

باز، پوکه از نخاع ِ نفربر گذشت
زیرزمین ِ بوسه در هوای ضدّهوایی حرام شد
جمهوری ام کروکی ِ کهریزک است و کوچه ای که نقش اول داشت را
کبّاده و کِراک،کشته ست!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

قد بر نمی کشی،
طغیان نمی کنی،
شورِ نهفته را
عریان نمی کنی؟
روشن نمی سرایی
آماجها چه شد؟
آن شورِ پا گرفته ،
در موجها چه شد؟
وان موجهای رفته،
تا...

علیرضا جباری (آذرنگ)

به زندانیان جان بركف
رو كرده به اعتصاب غذا

مبادا جسم و جانتان را گزندی
بویه تان گرهست پیروزی در این میدان !
شكیبایی است یاران راهتان تا روز پیروزی
زپشت این شب...

رضا بایگان

بجای شمع می سوزیم ولی دریایی از آتش نمی گردیم که چون آتشفشانی سر برآورده تمام تن پر از آتش بسوزانیم منزلگاه دیوان را

آزاده دواچی

شعری تقدیم به هاله سحابی

علیرضا جباری (آذرنگ)

برای هالە سحابی، آن اخترشب افروز

در منتهای این شبا هنگام تاریک
مارا چه باید کرد با این درد جانکاه درون سوز
ای باتو صدهادرد و اندوه ازتباهیهای دوران
ای با توصدها اخترشب تاب...

ا. رحمان

در گرامی داشت منصور اسالو: نماد كار و مبارزه

پرچمی كه تو برافراشته ای
در اهتزاز باد
بر دوش های ستبر همرزمان

فرح نوتاش

ای همه شورو عشق و درایت
ای همه ملک ایران سرایت
به جبر ناخواسته زخم های خون ریز
به جبر نیازو انتظارمردم ایستاده به پا ...

فرح نوتاش

فریاد ... هزاران آه
کودکان جهان فرودست
همهمه کودکانه شما
پشت دیواهای بلند و بسته
بدون در... بدون در

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

چو داد ریشه دوانده به شوره زار ِ ستم
درخت سبز عدالت به بار می آید
مگو که ظلمت شب باز گشته در عالم
نگر که شیر ِ سحر، در شکار می آید

دنیز ایشچی

آخشام اوستو، هوا سرین
سئرچه قوشلاری بوغوشور
یاغیش سویون گولمه شینده
نهایت سیز یول قاباخدا
سن اویانا، من بویانا.

رضا بایگان

سرّ آینه کسی میداند
که تصویر روشن شده در آینه را
حفظ در خود کندش،
همه عمر.

بیژن باران

بهار ناموس بقا است-
سرشار از صمیمیت و صافی وجدان.
زیبایی حقیقت است – محتوای آن.
حقیقت زیبایی است – مظروف آن.

صفحه‌ها