شعر

مسعود دلیجانی

و تنها به انسان می اندیشم
اگرچه انسان مفهومی است
خاص!
خاص!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

دل من در تشویش،
راه پر رنج ِ رهایی در پیش،
و به هرگام دد ِ خونخواری
شرزه ماری که هر آن لحظه زند،
بر جان نیش...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

از پی آن همه سال و مه آغشته به خون،
چه حکایتها مانده ست هنوز،
و چه خونین اثری،
زان فرو مایه که افکند به شر،
ازسر ِ خیره سری

رضا بایگان

لباسش بوی گل دارد
و بر دیوار دل
نقش خوشی از عشق آویزان

مسعود دلیجانی

وسوسهء تبِ تندِ صعود
از خیزشِ سبکبالِ غزالان
بر صخره هایِ وحشیِ قلبم،
مرا به زندگی می خواند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

زین فرو مایه
چه ها نتوان گفت؛
از بدیها
که دمادم می کرد؛
از ستمها
که به مردم می راند،
ازجفاها
که به عالم می کرد.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

گفته اند این را و
می دانیم،
بر لبان ِ همه دریازدگان، می خوانیم:
تن نداده به خطر، دست نیابی هرگز، تو، به مرواریدی!

مسعود دلیجانی

آتشی بوده ام
گدازان.
با زبانه هایی
خیزنده و کاهنده
کاهنده و میرنده
میرنده و زاینده
زاینده و اوج گیرنده

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

باز بر نور ِ اهورایی توست
تا بتابی بر من
بخروشی در من
در من زاده ی رنج
بر من مانده به امید کمال
تا بر افروزم گرم

مسعود دلیجانی

تقدیم به "فّر زادگان ِ کمانگر" که چون هزاران، تنها به زندگی اندیشیدند."۱"

و در قلبِ ما
آنجا که دلیری و عشق
دست بر دوشِ یکدگر
نجوایِ مهر می کنند،
"شوری بیاکنند."

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

اندوه من
انبوه، انبوه
به سینه درم
نشسته چو کوه
به ترکش پاره پاره ابر،
به رعد بهاره می بردم!

سیمین بهبهانی

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

پرسش اما این است:
زیر ِ این چهره ی مهر و یاری
که نهان جز دد ِ مردم خواری ست؟!
و اشک تمساح اگر چه جاری ست ،
نه خود ازنفس

سیمین بهبهانی

ماه شادی
ماه فریاد
دوم خرداد یادتان هست
انگار همین دیروز بود

منیر طه

خون ، قطرِ تاریخ است

جنایتکاران صفحاتش

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

من از گلوگاه ِ یک پرنده ی زخمی
بیداد ِ زخمههای ِ تبر را
بر پیکر ِستبر ِجوانی ،
تا رستن ِ سپیده
ز خاک ِ سیاه شب ،
فریاد می کنم! ...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ندارم نان شادی
سفرهام خالی ست؛
ولی در سینه پنهان اخگری دارم
که گر ما می دهد
هردم مرا

علیرضا جباری (آذرنگ)

بنگر! بسا خورشید بارانا كه می بینی
بس خیره پنداری كه یلدا تا ابد ماند
دیری است سرخی ِ سحر ازاوج ِ شهر ِ بند می تابد.
یا ازخیابانها و میدانهای این سامان،

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

مار خنیاگر باد از کینه
سخت پیچیده بر این باکره ی نازک و ترد
خون شادی ز تنش می نوشد
در فرو کوفتنش
می کوشد!

ویدا فرهودی

چراها کنون گر چه بی پاسخند
به وقتش بدان بر جنون می رسند
حقیقت نهان گر بوَد سایه وش
عیان می شود چون رسد نوبتش

صفحه‌ها