شعر

فریدون مشیری

تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است

علی رضا جباری (آذرنگ)

ازپس لشكرستم، ارتش یار می رسد
درتب وتاب تیرگان، بوی بهار می رسد
شمس من ارمدد كند، دولت اش آورم به كف
ازپی خویشكامگان، رایت یار می رسد

رضا بایگان

برای هزاران ندا

آهسته، آهسته
آی، ای سرب داغ
در انتهای عبور تو
سینه ایست

نیما ایرانی

چه هراس انگیز ست جنگِ «صلح آمیز» ست

منیر طه

آن شقایق کز سرِ چاکِ گریبانت دمید
بوستان را ای گلِ آتش در آتش در کشید
...

علیرضا عسگری

و سنگفرشهای خیابان هنوز در وحشت و بغض زجر آوری برایشان بی صدا گریه می کنند. به همه ی آنان!

سیمین بهبهانی

• سیمین بهبهانی، تازه ترین سروده خود را با نام «خاک مرا به باد مده»، به ملت آزادیخواه ایران تقدیم کرد ...

ک. معمار

با زبان خاک
رنج تو دارم
هر بهار شخم ات می زنند
چه می جویند؟
آن شب، آن تابستان شوم
خاک را کاویدند

علیرضا عسگری

و کسی برای ظهور امام زمان
دعای فرج می خواند.
آدم بی قرار ِ چند سطر ِ پیش
اکنون
فریاد می کشد:
"دارن منو می برن
کمک! کمک!"

علی رضا جباری (آذرنگ)

وان صدایی که نبودش همتا
تندر آسا،
غران
درفراسوی افقها ترکید
و طنین اش در گوش
ماند تا صبح دمید

رضا بایگان

می خواست که خودش باشد
اگر که می شد
آن بر باد رفته غرور را
دوباره کنار سفره ی صبحانه بنشاند

علی رضا جباری (آذرنگ)

با من چه کرده ای تو؟
کین مهرناگزیر
به انسان
بی خویشتن زخویش
در جان من بماند.

پدرم کتان بود
مادرم ابریشم .
درازنای تاریخ را
با شما بودم
صد صده همراه تان در کار

عمو نوروز پیر من!
جوانی کن، شتاب افزا!
عصا بفکن!
به عزم دیگری ره پوی و پیش آ!

علی رضا جباری (آذرنگ)

من نشان ِ کار را به بازوان
من نوار گل نشان اتحاد را به گرد ِ سر نهاده ام.
من
نغمه ی سپید صبح را برعاشقان ِ روز خوانده ام.

محمود خلیلی

با تمام حنجره هاى خفته برخاک
بهار، بهار اى سر چشمه شکوفائى
با شکوفه هاى خشم فرو خفته در سينه ها
بازت مى ستانيم وبا سرخى انقلاب
به استقبالت خواهيم آمد

سیاوش کسرایی

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می‌شود

علیرضا کرمانی

براى همه ى عمونوروزها يا همان حاجى فيروزها كه هميشه به جاى خنداندن، مرا گريانده اند؛
براى همه ى سياه بازها كه دست كم روى صحنه ى نمايش، ستم را به سُخره گرفته اند؛ براى قاسم سعدى افشار.

افسانه گودرزی

حاجی فیروز من شعرهای غم سر می دهد
عمونوروز عبای سبز با غبار غم بر تن دارد
شاید بهار سرزمین من در کوچه ای نشسته به انتظار
بوی بهار می آید
اما از کدام کوچه ؟

صفحه‌ها