شعر

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

غمگین و دلگیر است کوه وباغ وصحرا
در آن نیابی هیچ
جزگلهای پر پر!
شا دی تو گویی رخت بر بسته ز دل ها،
دریای اندوه است و غم،
هر دیده تر!

فرح نوتاش

نیستم از مرد کمتر
خسته ام از ظلم و بیداد
گشته ام از خشم فریاد
در پی حق برابر

مسعود دلیجانی

"انالحق"!
تن ِ زیبای ِ رود پر غوغا:
ـ چشم ِ خشکِ کویر
خفته در توهم باران!
"انالحق"!
شوق ِ مردی بزرگ بر رخ ِ ما
همنوا با تلاطم ِ فردا
هم پیاله با انسان

علیرضا جباری (آذرنگ)

درگرامی داشت خاطره زنده یاد جعفركوش آبادی، شاعر معاصر ایران

این چكاوكان منادی بهار، شورعشق و
راه و راه و راه
تا به سوی جنگل همیشه سبز آرزو
تا به سوی نورو نور و نور
...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

امشب،
عاصی،
ز جور و دهشت زندان،
دندان فشرده بر سر ِ سندان،

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

کنونم:
رزم رویاروی
نفیر شیر
فرود تیغه شمشیر
شکست پیکری بر خاک
صدای ضجه ی ضحاک!

رضا مقصدی

آری

آماج تیرهای فراوان شد

توماج

نظر2
مینا اسدی

رویید زخاک، خار استبداد
رویید به دشت، دشنه وخنجر
ای آنکه به نام دین کنی رنگی
از خون برادران من بستر
با زور نشد جهان به کام کس
نفروخت کسی عقیده را با زر

پروانه قاسمی

از چه بگویم؟ از چشمان گریان مادران از شکم گرسنه کودکان باز از زندان، شکنجه واعدام جوانان ... وای بر من از چه چیز باید چشم بپوشم؟

نصرت شاد

محمود درویش فلسطینی،خلیل جبران لبنانی

خانه ام میگفت
کلبه را ترک مکن
تاریخ ات آنجاست .
کوچه ام میگفت
خیابان را دنبال کن
آینده ات آنجاست .

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

توده ی رنج در خروش آمد!
نوبت عدل و داد و نوش آمد!
گل منای شکوفه ی شادی،
گل منای بهار آزادی!

روزبه فاطمی

از درون قفس تنگ اسیران ای باد شکوه ها را به بر مردم آزاد ببر سوی دنیا خبر از قافلۀ آزادی وانکه پا در ره این قافله بنهاد ببر 2 شعر از روزبه فاطمی

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

نگين که قحط ِ گندمه!
گشنگی مال ِ مردمه!
مرگ نگين فراوونه!
زندگی اين جا ارزونه!
نگين که جشن ملته!
اون که اسير ِذلته!

شکوفه تقی

از ناجوانمردی سرد دشنه در روزگار شکستن پرواز مگوی، شکافتهای گلوی پرندگان سینه سرخ را بافته بر طناب دار بر صفحه صفحهی تاریخ این خاک، دیده است

مسعود دلیجانی

و اینک در تمامی پنجره های گشوده،
بر تارک هر حنجره ای،
چون دیوانه ای که مرگ را نمی شناسد،
نامت را در تمام تار و پود شهر فریاد می کشند:
"- آزادی"

ع. اروند

شاعری دیدن فردا و پسینِ فرداست
شاعری آگهی از عالم ناپیــــــداست
سخن شعله ور ِ شاعر ِ نازک بیـــن
آتش زنده ی جاویـد دل و جان هاست

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

بگذار

چابکانه بتازم به درهها ،

در چشمههای ژرف،

بشویم ملال راه!

شکوفه تقی

بخوان به نام انسان به نام عصیان

آنگاه که دیوزدگان، مهر را انکار میکنند،

اما پنجره صبح،

در بارانی از خاطرهی آفتاب بیدار میشود

حسن حسام

مرگش چنان چون خوابی پریشان او زنده در ما ما زنده در او این عاشقستان معشوق ما شد امروز ما شد فردای ما شد

سیمین بهبهانی

سوگواري قلم سيمين بهبهاني درتشييع آیت الله منتظری:

آن كس كه "مكتب به مسند وانهشت"...
مردي كه دامان شريفش
پاكيزه تر از آسمان بود
درقطره اشکش محبت
تابیده چون رنگين...

صفحه‌ها