شعر

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

با همه باد و نسیمی که وزید از بن کوه
گل نیاورده بنفشه به بهار چمنش
بارها خواسته کوته کند این شام دراز
لیک در بند کشیدند یل شب شکنش

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

لحظه ای نیست که توفنده بهاری اینجا
نشود خاکستر
نشود تازه گلی خون اندام
زیر رگبار شکنجه پرپر

فرح نوتاش

سیاهی و فتنه
ز بام و خیابان
زند قلب و شاهرگ
به کوچه به زندان
چه آزارها و قتل ها در سوله ها
چه جمع ... به خون خفته در گور ها

رضا بایگان

پاسخ را از چه کس باید گرفت ؟
آنگاه که
بر سردر عدالتخانه ،
پرده ای از رسوائی آویخته اند،

لوئی آراگون
ترجمه از:
فرهاد والی

بر دفترچه ترانه هايم بر ميز، بر درختان با نقشی بر شن، با نقشی بر برف نامت را خواهم نوشت

رضا مقصدی

زیبایی ِ زمانه صدا می زند ترا
از هر طرف، ترانه صدا می زند ترا

احمد شاملو

لالاي لاي لاي گل پونه لالاي لاي
بابات رفته دلم خونه لالاي لاي
بابات امشب نميآيد
گرفتن بردنش شايد لالاي لاي

لالاي لاي لاي گل آهن لالاي لاي
باباتو دشمنا كشتن لالاي لاي...

فریدون مشیری

تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن...

علی رضا جباری (آذرنگ)

ازپس لشكرستم، ارتش یار می رسد
درتب وتاب تیرگان، بوی بهار می رسد
شمس من ارمدد كند، دولت اش آورم به كف
ازپی خویشكامگان، رایت یار می رسد

رضا بایگان

برای هزاران ندا

آهسته، آهسته
آی، ای سرب داغ
در انتهای عبور تو
سینه ایست

نیما ایرانی

چه هراس انگیز ست جنگِ «صلح آمیز» ست

منیر طه

آن شقایق کز سرِ چاکِ گریبانت دمید
بوستان را ای گلِ آتش در آتش در کشید
...

علیرضا عسگری

و سنگفرشهای خیابان هنوز در وحشت و بغض زجر آوری برایشان بی صدا گریه می کنند. به همه ی آنان!

سیمین بهبهانی

• سیمین بهبهانی، تازه ترین سروده خود را با نام «خاک مرا به باد مده»، به ملت آزادیخواه ایران تقدیم کرد ...

ک. معمار

با زبان خاک
رنج تو دارم
هر بهار شخم ات می زنند
چه می جویند؟
آن شب، آن تابستان شوم
خاک را کاویدند

علیرضا عسگری

و کسی برای ظهور امام زمان
دعای فرج می خواند.
آدم بی قرار ِ چند سطر ِ پیش
اکنون
فریاد می کشد:
"دارن منو می برن
کمک! کمک!"

علی رضا جباری (آذرنگ)

وان صدایی که نبودش همتا
تندر آسا،
غران
درفراسوی افقها ترکید
و طنین اش در گوش
ماند تا صبح دمید

رضا بایگان

می خواست که خودش باشد
اگر که می شد
آن بر باد رفته غرور را
دوباره کنار سفره ی صبحانه بنشاند

علی رضا جباری (آذرنگ)

با من چه کرده ای تو؟
کین مهرناگزیر
به انسان
بی خویشتن زخویش
در جان من بماند.

پدرم کتان بود
مادرم ابریشم .
درازنای تاریخ را
با شما بودم
صد صده همراه تان در کار

صفحه‌ها