شعر

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

"شور ِحماسهای در خون و خوی ماست
دنیای دیگری درپیش ِ روی ماست
آ نجاکه رو به نور

ازذهن ِ پرطراوت ِ شب
می گذشت
ماه!
ماننده ی غزل
پر
بودازخیال!

منیر طه

از ستیغِ کشیدۀ البرز
تا سرِ سرکشیدۀ کارون
آتشِ دامنِ شقایق ها
درگرفته به دامنِ هامون

مسعود دلیجانی

تقدیم به حسین رزاقی تندیس سازی که گاه متحیرم! این اوست که با دستان هنرمندش به واژه های شعرم جان می بخشد یا کلمات من است که پیکره های او را زنده می کند

منیر طه

تا خرد و كلان پشت و پناهت شده امروز
برخیز به تدبیر، كه این حكمِ زمان است
ای سروِ سیه چشم كمر راست نگهدار
كامروز دو صد چشمِ سیه با تو چمان است

علیرضا جباری (آذرنگ)

زبان ام را بسته اند
وچشمان ام را،
گوش هايم
ودستان ام را

علیرضا جباری (آذرنگ)

تيره شبان سحر شود
بي تو خزان ما كجا، اي همه جان، به سرشود؟
جان و جهان ماتويي، جان تو كي هدر شود؟
با تونسيم نوبهار...

مسعود دلیجانی

سیاهی ات سیاهی ست،
بی آن که خوابی را در چشمانی برنجاند،
و رویای ِ خوابی را در سنگینی ِ پلکی پرپر کند

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

امروز
پرترانه و
پر شور و
بی قرار،
در جامه ی بهار،

منیر طه

خبر از مكتبِ عشق آمد و يارانِ عزيز

هله برخيز كه خون بر سرِ بازار آمد

رضا بایگان

،،اینک منم كه بجان تو ضربه می زنم
هرچند جان خسته خویش از دست می دهم ،
اما تو نیز ضربه جانسوزمن ، خواهی چشید ،،

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

بدان!
زین سیل بیامان
بس سهمناک تر!
سیلی ست،
کز بهاره ی جانها ست
در غریو!

مسعود دلیجانی

با قایقم برویِ موج،
بی ساحلی به دیدِ چشم،
قایق بدستِ طوفان سپردم و خود را بدستِ شب.
گفتند:
- در برق ِ سکه شد سرتاسرِ زمین،
گر ساحل ِ نجات طلب می کنی هنوز!

مسعود دلیجانی

باورم نیست ولی،
کاسهء گلبرگِ،
گل معصومِ شقایق،
ز ستم پر پر شد!

مو سحر

چون سر عاشقان ِشیفته ات، دل به آزادگی فریفته ات سبز می خواهم ای سرای امید، از همین لحظه تا همان جاوید!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

هر جا برابرم چه اگر هست دیو و دَد،
هر جا برابرم چه اگر هست دام و بند،
جاری نمی شوم مگر این بند بَر کنم،
در گیرودار ِره،
دندان ِدیو ودَد به یکی سنگ بشکنم

مسعود دلیجانی

می خواهم نجیب باشم٬ چون بید مجنونی٬ ایستاده در کنار رودی٬ با فروتنانه شاخه هایی٬ آویخته بر بستر آب.
تا طغیان شورانگیز زندگی را٬ نانجیبانه ننگرم.

مسعود دلیجانی

با سپیدی آزادی
براهی نا همگون
و یگانگی را می طلبی
تا نا همگونگی را پاس بداری
و در سر زمینم ایران دامن بگستری.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

ای گرد رهگشا
نهیبنده تر برآی!
اسب سپید بال
شتابنده تر بکوب!
شط امید ها
خروشنده تر بجوش!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

صبح می شود
در قلبم آفتاب تو تصویر می شود؛
آن خواب رفته ماه
بر شاخه های جنگل احساس های دور
تعبیر می شود...

پرتو نوری علا

دست می کشم بر گلبرگ ها صورت های جوان پیکرهای بی جان؛ ربوده می شوم ریپ می شوم پهلویم را می شکافد نیش چاقو گلوله بر قلبم ..... سنگینی می کند وای ... سوختم

صفحه‌ها