شعر

سیمین بهبهانی

دلِ تخته پاره ندادندم

که چو بشکنَد، به فغان آید _

چه وجودِ بلعجبی هستم

که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)

مهرگان را به پیشباز رویم رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

آزادی
ای
دلارا ترین
عروس ِسر زمین های ِ بکر
آغوش
بازکن!

به تاب و توان بیپایان احمد زیدآبادی

و روزهایی که رفت و رفقا در بند ماندن

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

تا آن روز که
همای ِ سبک بال
بال افشان،
بر فراز ِ قله های ِ مغرور
به پرواز در آید

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

من با زبان ِشعله ور از خشم
مرگ ِ فجیع ِ فرشتگان ِجوان را
در کوره های ِسرخ ِ شکنجه ،
امشب تمام شب
فریاد می کنم!...

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

قلب زمین گرم است
این بار
شوق شکفتن دارد
انگار

رضا بایگان

وطن جائی که خورشید روبرومِ
وطن جائی که ماه ش روی بومِ
وطن سبز است و سبزش دل نشینِِ
وطن پٌرگل و گلهاش خوش نشینِ

علیرضا جباری (آذرنگ)

بیمرگان اند اینان
زندگان ِ وادی ِ گلگون ِ عشق به آزادی
این است جاودانه گلستان خاوران

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

بعد از بسی تلاش
ننشسته است اگر به ثمرجهد ما
چه باک؟
در عمق این گذار
ما رشد می کنیم
بر نبض ِ رهگشای زمان راه می بریم

ا. ز. ل

مرگ تو کوچک نیست مرگ برای تو کوچک است زندگی هم تو باید دنیا بودی که دنیایی بر دست های توست

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

دیو دسیسه هایتان را
به سیاه چال های تاریخ فروافکنید
که در رویاروئی
با فرشتگان ِسپاه ِشهامت و تدبیر
دیگربی مایه و بی رنگ
وناتوان و زبون اند!

اوگناهان بزرگی داشت
كه نمی شد بخشود:
سخت زیبا بود
و به آزادی
عشق می ورزید.

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

باغ خاموش،
درختان مغموم،
همه گلها پرپر!

سعید سلطانی طارمی

25 مردادماه، درست 2 ماه از جان باختن سهراب اعرابی گذشت... اینك سعید سلطانی در میانه میدان سبز و زبان های سرخ، سراغ مادر سهراب آمده و برگ سبز خویش را نثار رنگین كمان آرزوهای مادرانه وی می كند......

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

در کام این خطر
من شیر میشوم
آماده ی ستیزه و
شمشیر میشوم!

مستانه سپهری

مامان که خیلی جوان بود ــ هم سن حالای من شاید ــ جرأت نداشت بگوید :سرخ

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمیشود!

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

درخشش خوشه پربار ستارگان
بر تاک سیاه شب
و تلالو شبنم ماه
بر نیلوفر کبود آسمان

برزین آذرمهر (جعفر مرزوقی)

با همه باد و نسیمی که وزید از بن کوه
گل نیاورده بنفشه به بهار چمنش
بارها خواسته کوته کند این شام دراز
لیک در بند کشیدند یل شب شکنش

صفحه‌ها