شعر

رحمان

باز فریادم را به نسیم بسپارم قلبم را به دست بگیرم و غبار عمری از یاد گذشته را از تنم وا کنم که حرامم باد اگر_ درغیاب عدالتِ گم شده بیاسایم

ابراهیم مومنی (کیشو)

آرای سفید قوم را، سبز و بنفش با گفتن "نه"، به جنگ و نفرت کردی! انگشت اشاره، جوهری سوی توشد از خلق چو احراز هویت کردی!

علی رضا جباری (آذرنگ)

بسا مردان رنج و کار که درهرگوشه ی این خاک، برای لقمه نانی این چنین آغشته درخون، روزو شب در ژرفنایِ دورِ معدنها، درون خاکِ پر سیم و زر و گوهر، به کند و کاو درگیرند،

رحمان

مرگ بال می زند
در اعماق زمین
واژه ها به درد می نشیند
نیشتری بر قلب مان
می نشاند

ما با چشمانی بیدار
نام تو را فریاد می زنیم
و تو هنوز از پسین قرون_
توحش انسان را ،
نظاره گری.

رحمان

زیاد طول نکشید تا فهمیدم
درسرزمین به تاراج رفته
مرده ادمها بیشتر می ارزد،
و سنگتراشها مشغول به کارند
برای گورهای...

علی رضا جباری (آذرنگ)

با تو همرهیم، ای سترگ،
در ره دراز و دیرپای خویش، تا سحر
تو بمان به ره سرودهای نو به نو بخوان،
تا طلوع صبح روشنِ دگر.

رحمان

آنان... هفت سینی از گرسنگی،
در بین خود تقسیم می کنند،
آنان در رویای... بهار،
به پیشباز سال نو می روند
که هیچ آن را... ندیده...
و هیچ... نبوییده اند.

رحمان

ببین...
خطِ شکسته افق را،
...آن خط سرخ افق را،
آنجاست... وعده گاه ما،
آنجا انتظار ما را می کشند!

علی رضا جباری (آذرنگ)

امروز نیز،
این دادخواهان را،
تنها به جرم خواستن خون پاک آن،
روزآوران جان به کف ارتش امید،
در بند می کشند.

علی رضا جباری (آذرنگ)

فاجعه از راه رسید
و ما در خوابی یلدایی بودیم،
فاجعه ای به بزرگی پلاسکو،
نماد عظمت تهران بزرگ،
نماد دیرینه ی مادرشهرمان.

رحمان

سلامم را پاسخ گو، از پشت میله ها، از کنج بندی که در آن محبوس کردند، قلب تپنده و مهربانت را

علی رضا جباری (آذرنگ)

بگذار جشن بگیرند،
این راندگان ز میهن
بگذار شادمانه جام بگیرند،
بگذارشان به رقص در آیند،
بگذار!

رحمان

بدرود رفیق کاسترو
یاد تو هنوز،
بر فراز اوردگاه ماست،
که با جانمان سرشتهِ

هادی مومنی (کیشو)

در فصل "چهار" مبحث "ترتیبی" دنیا وسط تقابل ضدین است! هر فتنه که شد پای زنی آن وسط است پس جنگه جگر! پای دو زن دربین است!

علی رضا جباری (آذرنگ)

با امید نور افشانی،
از پس این تیره- شب یلدا،
در ره دشوار خود، بی باک، پویان است.

رحمان

نامه های عاشقانه ات را
در آلبوم خاطراتت بگذار،
و برای آنکه دوستش می داری
زمانی بی پرده و آشکار بخوانش

هادی مومنی (کیشو)

این چه آیینی است در دنیا که برخی پیروان
قهرمانان را بت ومعبود ومظهر می کنند؟
در میادین، سرزنان را سنگ بر سر می زنند
بعد آن سر را صنم، از سنگ مرمر می کنند!؟

رحمان

من باز خواهم آمد،
با بوسه و باران
و رویاهای رو به خورشید
شعرهایم را خواهم خواند.
شعرهایم را،
خواهم خواند.

هادی مومنی (کیشو)

از چه رو برخی اراذل، در بلاد مسلمین
داوران را خائف از شیر سماور می کنند؟!
با وجود مشکل تحریم صنف قطعه ساز
وقف قضات زمین، اگزوز خاور می کنند!

صفحه‌ها