شعر

رحمان

این واژه ‏های دست آموز در شعرم
امروز به کار می آیند،
زمانی که زمین از مرگِ
فرزندانش،
اندوه هزار ساله بر دل دارد
اما آوای خوشِ زندگی
شور انگیز است

رحمان

در آن شب‏های سیاه بی کسی
عروج‏تان تبرک است
«متبرک باد یاد» تان
نفس بکش،
این ذرات معلق در هوا
کیمیاست
اکسیر زندگیست-
خاک متبرکی‏ست

رحمان

آفتاب می رود،
غروب دلگیر را مثل آن روزها
پخش می کند
در پشت بامها،
شاید کسی از تاریکیِ
کوچه بگذرد،
و کسی او را فردا به یاد آورد

علیرضا جباری (آذرنگ)

گر به امید فردای قیامت دل خوش می دارید،
و اگر باشد در پیش چنین فردایی،
سهمتان ازآن جز آه و اشک،
خشم و نفرین و لعنت جانباختکان
و عزیزان ماتم زده ی آنان نیست

نظر1
رحمان

اما باز مرغ شب می خواند،
ما آماده ایم
از آتش بگذریم
به اختیار،
همراه سیاوش
ما تازه شروع کرده ایم

رحمان

باز فریادم را به نسیم بسپارم قلبم را به دست بگیرم و غبار عمری از یاد گذشته را از تنم وا کنم که حرامم باد اگر_ درغیاب عدالتِ گم شده بیاسایم

هادی مومنی (کیشو)

آرای سفید قوم را، سبز و بنفش با گفتن "نه"، به جنگ و نفرت کردی! انگشت اشاره، جوهری سوی توشد از خلق چو احراز هویت کردی!

علیرضا جباری (آذرنگ)

بسا مردان رنج و کار که درهرگوشه ی این خاک، برای لقمه نانی این چنین آغشته درخون، روزو شب در ژرفنایِ دورِ معدنها، درون خاکِ پر سیم و زر و گوهر، به کند و کاو درگیرند،

رحمان

مرگ بال می زند
در اعماق زمین
واژه ها به درد می نشیند
نیشتری بر قلب مان
می نشاند

ما با چشمانی بیدار
نام تو را فریاد می زنیم
و تو هنوز از پسین قرون_
توحش انسان را ،
نظاره گری.

رحمان

زیاد طول نکشید تا فهمیدم
درسرزمین به تاراج رفته
مرده ادمها بیشتر می ارزد،
و سنگتراشها مشغول به کارند
برای گورهای...

علیرضا جباری (آذرنگ)

با تو همرهیم، ای سترگ،
در ره دراز و دیرپای خویش، تا سحر
تو بمان به ره سرودهای نو به نو بخوان،
تا طلوع صبح روشنِ دگر.

رحمان

آنان... هفت سینی از گرسنگی،
در بین خود تقسیم می کنند،
آنان در رویای... بهار،
به پیشباز سال نو می روند
که هیچ آن را... ندیده...
و هیچ... نبوییده اند.

رحمان

ببین...
خطِ شکسته افق را،
...آن خط سرخ افق را،
آنجاست... وعده گاه ما،
آنجا انتظار ما را می کشند!

علیرضا جباری (آذرنگ)

امروز نیز،
این دادخواهان را،
تنها به جرم خواستن خون پاک آن،
روزآوران جان به کف ارتش امید،
در بند می کشند.

علیرضا جباری (آذرنگ)

فاجعه از راه رسید
و ما در خوابی یلدایی بودیم،
فاجعه ای به بزرگی پلاسکو،
نماد عظمت تهران بزرگ،
نماد دیرینه ی مادرشهرمان.

رحمان

سلامم را پاسخ گو، از پشت میله ها، از کنج بندی که در آن محبوس کردند، قلب تپنده و مهربانت را

علیرضا جباری (آذرنگ)

بگذار جشن بگیرند،
این راندگان ز میهن
بگذار شادمانه جام بگیرند،
بگذارشان به رقص در آیند،
بگذار!

رحمان

بدرود رفیق کاسترو
یاد تو هنوز،
بر فراز اوردگاه ماست،
که با جانمان سرشتهِ

هادی مومنی (کیشو)

در فصل "چهار" مبحث "ترتیبی" دنیا وسط تقابل ضدین است! هر فتنه که شد پای زنی آن وسط است پس جنگه جگر! پای دو زن دربین است!

صفحه‌ها