شعر

احمد فرهادی

ما را چه می‌شود که به پا نمی‌خیزیم؟
ما را چه می‌شود که همراه و هم‌فریاد نمی‌شویم؟

آیا دوران وداع از آرمان‌های انسان‌دوستانه فرارسیده است؟
آیا انسان‌دوستی در بسترِ مرگ است؟

علی رضا جباری (آذرنگ)

ابرها رگبارخون می بارند
و عجوزکان سِحر خوان
در دشت های سبز
بذرسرب و آتش و خردل می کارند.

رحمان

می دانم، غزه غرق در خون
به بازخوانی تراژدی تکرار خویش
خواهد رفت.

رحمان

در فاصله زمین و آسمان

سر می‏کشم، به هر جا...

سرود خوشه آتشین.

اکنون سرشار...

از عطر باغ تو ام

...
علی رضا جباری (آذرنگ)

چسان آنك توانم دم فروبستن
دراين دنياي ناايمن
كه هر فرياد درحلقوم انسان بشكند
...

رحمان

سرزمین خشک
سرزمین پر سکوت،
سرزمین نغمه‏های دل انگیز
سرزمین آتشفشان‏های نا بهنگام!
قلب خونینت از کدام...

علی رضا جباری (آذرنگ)

برا ی عزیزمان، محمد علی عمویی، مبارز زندان کشیده ی قدیمی وکهنسال راه عدالت و آزادی

سی سال و هفت سال
نیم ِ زیِ خجسته ات،
ای سالار!
دربند گزمگان دی واکنون
برتوچه ها...

رحمان

ای کاش نامتان را می‏دانستم
تا در سپیده دمی دیگر
به دیدارتان بیایم

مردانی از جنس کار و رنج و آتش و ستاره ......

رحمان

کاسه سرخ آسمان،
درچشمانت نشسته بود
دست که بلند می کردی
می توانستی ستاره ای را بگیری

فرح نوتاش

دیکتاتور...دیکتاتور با جلوسی پر تفرعن بر تخت تعصب می درآند چشم با باد پر غرور سر می گشاید پره بینی می کشد هر دم حصاری تنگ و بسته به دور حیطه کوچک یا بزرگ خویش

چه ند ده ترسم
که دیمه وه
هه والیکی تالت پی بی
چه ند ده ترسم ،
که با وه شت پیدا ده که م
بونی نامویه که ت لی بی

نظر1
کاوە داد

در صدایت، فریاد و بغض، درد و ریشه،
اما همه، مالامال از ...
تیشه.

علی رضا جباری (آذرنگ)

برای همه ی خانواده هایی که به خاطر مهر به انسانها از خون عزیزانشان می گذرند
این بار برای سامره ی حسین نژاد و عبدالغنی حسین زاده

کاوە داد

با تو من به کناری خواهم ریخت غم و درد.
با تو من همّتی خواهم شد، پر از راز و نیاز، پر نور، خالی از بغض و ریا.
با تو من گل رنگین تبسم خواهم شد.
بی تو من قفل در باغ بهاران خواهم شد...

رحمان

آمدند و گفتند،
بیهوده بود و ناروا رنجی
جوانمرگ شدید
شوره زار دشتی،
فراسویی نداشت، این کویر لخت.

رحمان

در افق مه غليظ
با سرما و بارش باران
در آميخته است
ناله هاى سرگردان و بى صدا
بغض تركيده، زجه هاى پر طنين غم آلود
چه آسوده کشته...

علی رضا جباری (آذرنگ)

زین شعله ی شب افروز دلها بسی بسوزد
وانگه جهان بسوزد چون شعله ها فروزد

برذخیز و آتش دل در رهروان فزون کن
تا عشق زنده ماند دلها تو غرق خون کن

رحمان

گفتی: (پیچ اوین) سرو صدا کرده،
باید آنرا شکست، یادت می آید
پای برهنه، زمستان و حیاط اوین
دویدن در برف و یخ،...

نظر1
رحمان

آنک گشوده شد،
دریچه‏ای در جانش
تا آفتاب بدرون رخنه کند.

ویدا فرهودی

جماعت مشعلی در دست می رفتند
شب از هر سو سیاهی را
به جان زندگی می ریخت
کسانی خفتگی را
درون بستر همواره ی تسلیم
و در گهواره ی تقدیس و تکرار خموشی...

نظر1

صفحه‌ها