کاوە داد

حنا

لنج سلانه سلانه به شهر نزدیک می شد. بادگیرها و گچکاریهای خانه ها چهره نمایان می کردند. عادل دیگر سر از پا نمی شناخت. این لحظه های آخر انتظار دیوانه اش می کردند انگار که زمان با او سر ناسازگاری داشت. اما او با صبر و حوصله حرکت می کرد.

شبی در محفل بزرگان ادب

گرچه کفشهایم کهنه هست اما پاهایم خسته نیست.

من و... را در آن جمع راه دادند. آن شب به گفته آن عزیز قرار بود نصرت رحمانی در رابط ی کتابش (میعاد در لجن) گپ و گفتگويی با اهل هنر داشته باشد. اهل هنر جمع بودند و من چند تای از آنها را می شناختم، آن هم به اسم. سراپا گوش بودم.

حرفش مثل خنجر بود

پدر تو حال و هوای خودش بود. تقاضای حاجی خیلی خشمگینش کردە بود، همش داشت فکر می کرد و نقشە می کشید کە این ولدزنا را چطوری تنبیە کند؟ سر بە نیسش می کنم! بعد یادش آمد کە اگر سربە نیستش کند، بعدش سارا کە تنها می ماند. چه کار باید کند توی این دنیای شلوغ و بازار مکار.، آیا درست است که اورا تنها بگذارد، آینده او چه خواهد شد؟

پنجه علی

من و پگاه سرمست زمان و شبیم و نگاه بر آن سبزه رویانی که با کندورهای زیبا و جلبیل خوس دارخود، آتش بیار معرکه دل بودند، و با خنده های ملیح وبعضی مواقع قهقهه های بلند خود، شور و شوقی دیگر. لطافت صحبت که از روی سادگی و صداقت گفته می شد، و در برخی با عشوه و طنازی همراه بود و بوسه دادن های مخفی، دور از چشم انظار بیانگر همان حجب و حیائی بود، که هنوز فرهنگ شهری، و یا بقول امروزی ها مدرن نشده بود.

نگاه

– بقول فروغ، باید تسلیتی فرستاد.

فضا رنگ دیگری به خود گرفت، همه چیز زیبا شد. احساس پاکی بهم دست داد. با وجودی که هوا ملس بود گرمائی در خود احساس کردم، چشمانم را بستم و یک لحظه به صدای قلب خود گوش دادم. صدایش را شنیدم. صدای عشق بود. زبان از صراحت خود افتاده بود، لکنت پیدا کرده بود. به خودم گفتم: توهم عاشق شدی! لبخندی زدم، مگر می شود با یک نگاه؟! ولی حقیقیت داشت، احساس دیگری پیدا کرده بودم.

زار: اهل هوا

با لبخندی سلام کردم. انگار حوصله نداشت. از جِل بیلش* تعریف کردم و پیراهن زیبائی که به تن داشت، اما با نگاهش فهماند که حوصله ی هیچی را ندارد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که اینطور بی حوصله ودمغ است. دلم می خواست با او حرف بزنم، مشکلش را بفهمم و اگر کمکی از دستم بر آید با دل وجان انجام دهم. ولی توی دلم گفتم: حالابه یک الف بچه کی اعتماد می کنه که مساله و مشکلش رو با او مطرح کند.

دل نوشته ای بیاد جنبش فدائی

بارانی کە دلتنگی ها را می شوید.

من از زمان و جنبش فدائی خیلی چیزها آموختم که مرا باورمندتر کرد و می کند. این نگاه امروزم هست و ارزش ها، مبارزه تنها نگاه به یک روش نیست، یک مجموعه ای هست در روند زمان و هنر و ادبیات یکی از بزرگ ترین ستون های جنبش می باشد.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - کاوە داد