محمود شوشتری

رواداری، بخش دوم‌ (ادامه)

با یاد و خاطره دو عزیز که دست بیرحم بیماری سرطان هر دو را یکی پس از دیگری از ما گرفت. دو دوست خوب که سرمشق رواداری و بردباری بودند.

ما می‌توانیم به هر نسبتی از یک درک مشترک برسیم، یکدیگر را دوست بداریم و به پیوندهای دوستانه برسیم، و در انتظار آن روز که به وحدت ایمانی برسیم، بمانیم. «کاستلیو»

رواداری (١)

با یاد و خاطره دو عزیز که دست بیرحم بیماری سرطان هر دو را یکی پس از دیگری از ما گرفت. دو دوست خوب که سرمشق رواداری و بردباری بودند.

مدارا در شرایطی که جامعه، حوزه سیاست و یا انسان‌ها ملتهب و مورد تهدید قرار می‌گیرند اهمیت بسیاری پیدا می‌کند. آن زمان که انسان‌ها با قبول جنبه‌هایی از شخصیت و یا کارکرد اجتماعی و سیاسی دیگران با دشواری روبرو می‌شوند، شکیبایی به ابزاری مهم و بعضاً تعیین کننده تبدیل می‌شود.

به بهانه بیست اسفند سالروز تروراحمد کسروی

با قدرت گرفتن و روی کار آمدن اسلام سیاسی در کشور ما استبداد سیاسی با جزمیت شریعت یکی شد و ساطور حذف و کشتار روشن‌اندیشان به سیاستی رسمی، اگرچه نانوشته، تبدیل شد و هر آن کس را که رژیم گذشته از یاد برده بود و یا نتوانسته بود از دم تیغ بگذراند، کشت و سر به نیست کرد و چنین سیاستی کماکان ادامه دارد.

نه به اعدام! - در گرامی داشت جانباختگان کشتار تابستان ۶۷

گرامی باد یاد و خاطره‌ی رفیق منصور نجفی شوشتری

بعد صدایی محکم پرسید:
"شما به خدا اعتقاد دارید؟"
منصور حیرت زده پرسید:
"این وقت شب منو بیدار کردید این سئوال را می‌کنید؟"
صدا با لحنی مؤکد باز پرسید:
"آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟"
منصور خشمگین‌تر شد و گفت:
"این پرس و جو در احوالات خصوصی است".
صدا مصمم‌تر پرسید:
"آقا برای سومین‌بار می‌پرسم: شما به خدا اعتقاد دارید؟"
منصور لحظه‌ای تأمل کرد و تیر خلاص را زد:
"رابطه من و خدا به من و خدا مربوط است نه به کسی دیگر".
عمامه به‌سر نگاهی به سه عمامه به‌سر دیگر و سپس گفت:
"سمت چپ ببریدش".

گرامی باد یاد و خاطره فدائی خلق فرامرز صوفی

فرامرز صوفی همراه کیومرث زرشناس و سعید آذرنگ قبل از آغاز کشتار تابستان ۶۷ اعدام شدند. اعدام او برای کسانی که این انسان عاشق و دوست داشتنی را می‌شناختند غمی جانکاه و آزار دهنده برجا گذاشت. ویژگی شخصیت دوست داشتنی فرامرز مدارا و صبوری و مردم‌داری به دور از هرگونه جنجال و هیاهو بود. او حتی در سخت‌ترین شرایط با دشمنان خود با متانت و انسانیت برخورد می‌کرد. آنچه برای فرامرز اصل بود سعادت انسان و بهروزی مردم میهن‌ از هر قوم و مذهب و رنگ بود. فرامرز هرگز از گفتگو و مدارا حتی با کسانی که با او دشمن بودند، پرهیز نمی‌کرد. فرامرز از جملهٔ هزاران انسان و مبارز پر تلاشی است که اطلاعات چندانی از زندگی و تلاش آنها در دست نیست.

پرستو: "پرواز پرستو"- بخش پایانی

بر بلندای تپه‌ی پوشیده از چمنی سر سبز مردی عینکی لاغر و بلند قامت به درختی تکیه داده بود و مراسم‌ خاکسپاری را نظاره می‌کرد. چند قطره اشک روی گونه‌هایش غلطید. گردن‌بند طلائی ‌را که روز قبل از خواهرش گرفته بود برای اولین‌بار از جیب بیرون آورد و قاب آن را باز کرد. دو عکس کوچک در قاب بود. عکس جوانی خودش، که دیگر با آن بیگانه بود، و دختر بچه‌ای که حال زنی جوان بود و نگاه مبهوت‌اش به گور خیره بود.

پرستو: بخش دوم - بهبود/ بیماری

پرستو ساکت شد و بفکر فرو رفت. اینکه چه در ذهن‌اش می‌گذشت، کسی جز خودش نمی‌دانست. گویی خواب می‌دید. نمی‌توانست باور کند که در یک قدمی مرگ ایستاده است و حیات و هستی‌اش به مویی بند است. اگر شیمی درمانی مؤثر واقع نشود چی؟

پرستو: بخش دوم- دیدار با دخترک/ حاتم

تغییر روحیه و درهم ریختگی تعادل روانی پرستو از چشم همکاران‌اش پنهان نماند. آن‌هایی که دوست‌اش داشتند، سعی می‌کردند کمک‌اش کنند و کسانی که او را رقیب خود می‌دیدند در خفا با یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند و از او بدگویی می‌کردند. خوش قلب‌ترین آن‌ها با رئیس حرف زد. پرستو به کمک احتیاج داشت. ولی کدام کمک و چگونه؟

پرستو: بخش دوم - درمان / خانه / درمان

روز دهم بود که علی و اسماعیل به درمانگاه ویژه معتادین مراجعه کردند. برخورد کارکنان درمانگاه بسیار دوستانه و محترمانه بود. علی خود را معرفی کرد و مشکل‌اش را با پرستار مطرح کرد. پرستار که مرد جوانی بود با گرمی از او استقبال کرد و برای سه روز دیگر وقت دکتر به او داد.

پرستو: بخش دوم - اتفاق/ سؤال/ دیدار با زوربا

آبجی مکثی کرد. به آن مرد چه بگوید و چگونه بگوید که دچار عذاب وجدان نشود؟ سیامک به او گفته بود که اسماعیل پدرخوانده‌ی علی بوده. معنای پدرخوانده را خوب می‌دانست. برای او معنای پدرخوانده این بود که اسماعیل علی را جذب فعالیت سیاسی کرده. او بوده که او را وارد تشکیلات کرده. حال چگونه می‌توانست برای او تعریف کند که برادرش، کسی که اسماعیل اولین نشریه‌ی سیاسی را به دست او داده، در گوشه‌ای از آتن زندگی می‌کند، همسرش را کتک زده، دخترش را رها کرده و شب و روزش را در خُماری سپری می‌کند؟

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - محمود شوشتری