بانو صابری

بیاد فروغِ فروزانِ بی‌نشان‌های خاوران

مراسم‌های سالگرد انوش را همیشه با همه محدودیت‌ها برگزار می‌کرد. با چه انرژی و چه سر پرشوری مادر به تمامی عاشق بود. عاشق پسرش انوشیروان لطفی(انوش) و‌ عاشق تمام کسانی که رنگ و بویی از انوش به هر طریقی داشتند. خانه‌اش مأمن همه ما بود. بی‌حرف و سخن با دل گرفته از غم و درد میرفتیم و سبکبال برمی‌گشتیم. این روحیه و توان و انرژی فقط از عشق بر می‌خیزد.

فراتر از بودن

اما در تابستان سال ١٣٦٧ در كشتار زندانيان سياسی در حالی كه دو سال از دوران محكوميت خود را گذرانده بود او را كشتند و از نابغه ای كه در هفده سالگی در حالی كه نفر پنجم كنكور بود و وارد دانشكده پزشكی دانشگاه اصفهان شده بود، همسر و پدر دو فرزند با عشق بالا به خانواده و مردمش در بيست و هشتم آبان ماه ١٣٦٧ فقط دو ساك كه حاوی لباس ها و چند عكس از بهاره و بيژن بود به پدرش تحويل دادند.

"آن زنٍ دیگر"

نام زن طیبه بود. او علاوه بر زیبایی، خوش سخن و خوش بیان هم بود و بیشتر اوقات روی دیوار خانه می نشست و با همسایه ها صحبت می كرد و همه ی كوچه و رفت وآمدهایش را زیر نظر داشت. اما همیشه صدایش كه فحشهای هرزه و ركیك به یكی از دختران می داد در حیاط شنیده می شد.

هنوز از گریه لبریزم، بمان - ای شب!

دمی دیگر: که بر گلبرگِ یادِ او فشانم شبنمی دیگر...

گفت: مادر خمینی کمرم را شکست. عباس پسر سومش بود و اما بچه ی چهارم بود بین 7 بچه اش. باقر بچه پنجمش بود. هنوز دیپلمش را نگرفته بود که اعدامش کردند. با مادر میرفتم امیر بنده سر قبر باقر، سنگی نداشت اجازه نداشتند سنگ بگذارند پلاستیک سیاه و ضخیمی رو قبر اعدامی ها بود که سالی یکی دو بار خانواده ها عوضش می کردند. مادر با حوصله آن پلاستیک را می شست و با مهر انگار که پسرش را نوازش می کند خس و خاشاک را می زودود و حرف میزد و می گفت: پاشو پسر عروس اومده. تی دربدرعروس بومده! پاشو وَچه!!!

چرا با اعدام مخالفم؟ "دخترم خمینی کمرم را شکسته."

• مادر شوهرم زن زیبایی بوده در جوانی، حال سالهاست که فقط صدای مهربانش را شنیده ام. هنوز جوان بود و صورتش در تابش آفتاب گل می انداخت ولی کمرش دولا شده بود. بعدها که دخترم بدنیا آمد و زبان باز کرد از او پرسید: مادربزرگ چرا کمرت را خم می کنی؟ گفت: دخترم خمینی کمرم را شکسته ...

نامه همسر يک شهيد: درد مشترک

همیشه زنده باشی فروغ سازمان، نام انوش نازنینت در خاطره ها باقیست در یادها جاریست

ای مادری که هر جمعه با چهارپایه انجا می نشینی من چشمان درشت تو را با قطره های اشکی که هرگز ندیدم فرو یریزد می پرستم. ای مادر مادران ای فروغ نازنین که فروغ تابناک صدایت در گوش جان شناور است. من همیشه از تو نیرو می گرفتم نیروی حیات و نشاط و زندگی.

اشتراک در RSS - بانو صابری