این نخستین بار است که یک حزب کمونیست، عملا، مرحله ضرور گذار به اقتصاد بازار، روند سلب مالکیت و تمرکز مالکیت، و پایه گذاری و استقرار یک جامعه پیشرفته صنعتی در مرحله استقرار و گسترش قانون ارزش- کار را رهبری، برنامه ریزی و بالاخره مدیریت کرده و می کند.
چین در حقیقت به یک دوره تاریخی پایان بخشیده است که در آن نیروهای طبقات کهن با نقد اساسا منفی، یعنی روبه جلو با نگاه به گذشته، در روند تغییرات جامعه شرکت کرده اند. از نقطه نظر نقد گذشته، در حقیقت، صنعتی شدن چین و استقرار انقلاب الکترونیکی- ارتباطی، دوران طولانی “سلطنت مطلقه” تاریخی- طبقاتی برای حفظ و بازسازی جامعه کهن و تمدن طبیعت- پایه را بپایان می رساند (کنایه از”سلطنت مطلقه” سیاسی اروپای غربی).
این همان اشاره مارکس است به “ماقبل تاریخ” بشر که بە مفهوم “بودن نا نقادانه”ی بشریت می باشد- بشر در “خودبخودی” روند تعلق اش به طبیعت، رهایی از آن را آموخته است و تمرین کرده است – بشراخص، بە مفهوم “بودن نقادانه” بشریت و پس مختار و سازنده نه فقط شرایط بازتولید خویش بلکه سازنده “اشیاء طبیعت” و از جمله خود بعنوان “انسان- شیی” طبیعت از طریق “طبیعت- فن آوری”، در حال ساختن “طبیعت انسانی شده”، و یا دقیق تر، طبیعت- انسان است. این طبیعت- انسان حاصل کارخود بشر است، و دیگر بدون آن امکان حفظ خود را نخواهد داشت. برای نخستین بار می توانیم کره یی دیگر که “طبیعت اش سازگار ما نیست” را برای خود قابل سکونت کنیم، و یا اساسا بسازیم. شاید بزودی احتیاج نباشد که انسان را در لابلای دستگا های دست ساخته انسان برای سفرهای فضایی و فرود به کرات “ناخور با ما” قرار دهیم، بلکه موجوداتی را “در خور” همان شرایط تولید کنیم – “انسانی در خور مریخ” بسازیم.
اگر اکتبرروسیه این در را در ابتدای قرن بیستم گشود، تداوم اکتبر در چین دورنمای حقیقی مقصد و راه و مسیر را امکان پذیر کرده است؛ جهان دیگر “جهان اکتبری” است. بشر دیگر روبه جلو به جلو خواهد رفت، و نه دیگر به جلو با نگاه گذشته. جهان ما در قرن گذشته، اساسا، به سه “شقه” تقسیم شد، یکی روبه گذشته به جلو می رفت، یکی روبه آینده به جلو می رفت، و بالاخره، ” شقه” سوم در چنگال طبیعت و سردرگمی “سرشت و سرنوشت” هزاران ساله خویش دست و پا می زد. “جنگ سرد” کنایه ای از این چنین درگیریی بود و این چنین “جهانی”.
دعواهای “اندیشه ستیزانه” (ایدئولوژیک)، رهبری (لیدرشیپ) و سرکردگی (هژمونی)، اساسا به پایان رسیده اند.
جهان ما، اساسا، در اندیشه – رهبری، “پس هگلی” است، و در سرکردگی- برنامه – اجرا، “پس اکتبری” می باشد.
آنچه ما امروز شاهد آن هستیم، دیگر استقرار این جهان است، و شکلگیری این جهان در سطح کشورها، اهالی فرهنگی، سیاسی، و منطقه یی می باشد.
در ایران نیز در چنین “گیرو داری” هستیم و تحولاتش را باید در این دورنما ببینیم و ارزیابی کنیم، و در شکلگیری داخلی این روند تاریخی، ایران “پس- پنجاه و هفت” است که در حال ستیز و سازش، و تصحیح خویش است. جنگ بین ” پیوستگی و گسستگی” هم جهانی است و هم داخل همگان- اما یک چیز دیگر قطعی می باشد که “گسستگی” وجه غلبه یافته و غلبه یابنده می باشد. روزگار “جبهه” سازی و درک جبهه بمفهوم اتاقی که همه باید “لخت” وارد آن شوند دیگر بسر آمده است- کسی هم بدنبال این سازماندهی ها نیز نخواهد رفت زیرا نه سرکردگی (هژمونی) پیشین دیگر مستقر است، و نه سرکردگی جانشین دیگردر بازیهای دوران کودکی اش شرکت خواهد کرد- “سلطنت مطلقه ” تاریخی- طبقاتی نیز دیگر به پایان اش رسیده است.
تجربه چین رهبری و برنامه ریزی، و مدیریت را در حال اعمال و اجرا تصاحب کرده است و در حال ساختن و توزیع آنها در ابعاد تاریخی هستیم. “شیار اکتبر” جایگاه و مسیر همگانی خواهد بود- بقول دانته “در اینجا باید تردیدها را کناری گذاشت”، و بقول گالیله “بهر حال می چرخد”.
هردو “رنسانسی” بوده اند.