سی سال و هفت سال
نیم ِ زیِ خجسته ات،
ای سالار!
دربند گزمگان دی واکنون
برتوچه ها گذشت؟
ما را چه می شود این دوست؟
دوریّ ِ فاصلهَ َ ست که برعشق
این هدیه ی سترگ هستی
افکنده تیره سایه ی خود را؟
یا
دوری قلبهاست؟
نمی دانم!
ما درفراخنای گستره ای تاریک
گم کرده راهیانیم
در این گدوک دشوار
و مانده ایم که درکدامین سو
پیوند دستها و دلها،
فردایی رُخشان خواهد ساخت؟
و با نسیم بهاران
درهرکجای خاک اهورایی
گلها به بوستان مردم
عطر افشان خواهد شد؟
دیری است کین هیولا:
” سرمایه ی مُحیل جهانخوار
بذرتنش، جدایی وکین را
در هر کنار- گوشه ی میهن کِشته ست
شاید
بذرش به بارآمده آنک
که شاخه های کهن دیروز
به جای رُستن و بالیدن
درگلستان به هم می پیچند
و راه برهم می بندند
اینک توغم مدار
ای سروقامت!
ای سالار!
این شاخه های ستبرت
روزی که دیر نیست
در گلستان توده ها
سربرفلک خواهد سود
و عطر و بوی اقاقیها
بستان را
یکسر عطرآگین خواهد کرد
خوش مان و شادزی
فرداتوراست
ای سالار!
علی رضا جباری (آذرنگ )
۷/۳/۹۳ (