جمعه ۴ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۱:۲۲

جمعه ۴ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۱:۲۲

نقد گذشته و تولید تاریخ

در ایران، همانطور كه گفتیم، "نظریه رهبری" از دل "واقعه كربلا" پاگرفته است (با نظریه "امامت" و بدلیل عدم یا تاخیردرپیروزی)، ولی ریشه تحولاتی- انتقادی، یعنی تولید تاریخی آن، به ایران پیش از اسلام باز می گردد. مشکل "ایران" تاریخی در این بود كه به مرحله ای از رشد و تحول رسید، اما هیچوقت قادر نشد به نقدگذشته اش بپردازد، و از این طریق به "انتهای منطقی این رشد و تحول " دست یابد، و این چنین تاریخ تولید كند.

ضرورت نظریه دولت (استیت) در ایران

برای آنهایی که تمام استناداتشان دراین زمینه به مارکس، و بخصوص به لنین است، باید گفت که خود مارکس در باره “آنچه کرده بود” چنین اظهار عقیده میکند که “من” تمام کارم در رابطه با اروپا، و مشخصا اروپای غربی، بوده است. سایر مناطق و جوامع دیگر را باید در تجربه خودشان مورد نظر قرار داد. اما هرچه حاصل این بررسی ها باشد، یک چیز قطعی است که تولد این جامعه جدید به دو شرط لازم وابسته است؛ یکی انباشتی معین از “سرمایه”( تجربه سخت و نرم افزاری کار انباشت شده انسانی در بیان و قابلیت تبدیل ومبادله از طریق “سنجنده همگانی”، یعنی، پول)، ودیگری “توان کار” رها شده از قید تمام وابستگی ها به جامعه مستقر، پیشین، یا کهن. از سوی دیگر، باید دو نکته را مد نظر قرار داد؛ یکی اینکه مارکس نقد کننده جامعه اروپای غربی که فئودالی مینامید بود، و نه نظریه پرداز و طراح جامعه در حال تولد که سرمایه داری مینامید. دیگری اینکه مارکس راجع به جامعه سوسیالیستی و یا کمونیستی، اساسا با وفاداری به متد خود، صلاحیت “مارکسی” اظهار نظرو یا نظریه پردازی نداشت؛ هیچ جا خود و متدش را با “کف بینی یا ستاره شناسی، و استفاده از رمل و اسطرلاب” تعریف نکرده است. اما او چنان نافذ، در متد و محتوا، “یقه جامعه کهن اروپا را نقادانه” چشبیده بود و از دل آن میخواست تاریخ اروپا را بسازد که حاصل کارش امکان پیش بینی تولد، زندگی، کهولت، و بالاخره مرگ جامعه در حال تولد را نیزچنان بوجود آورد که “ناخواسته” هم نظریه پردازبی رقیب این جامعه اش کرد، و هم فراتر، خطوط کلی و ضرورتهای جامعه جانشین این جامعه را نیزتولید کرد. اساسا کار او نقد منفی بود نسبت به جامعه کهن که فئودالی مینامید و تنها به این معنی تاریخساز بود و کارش میتوانست اعتبار عینی خود را در حد علم به آزمایش و اثبات مشخص وقایع و تحولات بسپارد. او در واقع “مامای” بسیار قابل جامعه در حال تولد بود. در سایرجوانب، مارکس در جمع، همان اعتبار را داشت که بسیاری دیگر داشتند- تنها یک چیز او را متفاوت میکرد که مضمون عظیم تاریخی، اساسی و دورانساز داشت- تولد جامعه صنعتی که برای همیشه ورق ” بقائ” جامعه انسانی را به صفحه “تداوم بقایش” برمیگرداند، و این چنین جامعه، “واحدی” مستقل از طبیعت میشد و پس موضوع بحث و بررسی در چشم انداز اختیار بهبودی خویش؛ در واقع علم متولد میشد و چشم انداز حقیقی تحول در سرنوشت این واحد مستقل. اینجا مرز بین مارکس متفکر و منتقد، و تاریخساز بود با مارکس آرزومندی که آرزوهایش میتوانستند به شکرانه جامعه صنعتی و علم، و اختیار بهبودی سرنوشت جامعه، امکان عینی تحقق یابند – در واقع مارکس نخست، مارکس نقد جامعه “بقاء- پایه” بود به جامعه “تداوم بقاء- پایه”، و اینهم بدلیل گذار به جامعه صنعتی؛ و مارکس دوم، مارکس توانهای این صنعت و علم بود در دگرگونی سرنوشت این واحد جدید که دیگر عینیت بود و موضوع علم، و نه ذهنیت و “موضوع” اسکولاستیسیسم. او دعوای “تغییر” یا “ارزش” شروع شده از قرن شانزدهم را به جمعبندی تغییر برای بهبودی جامعه، بعنوان پایه هرگونه ارزشی، ارتقاء داد – به این معنی دوره یی را بسته اعلام داشت. شبح معروف مانیفست، در واقع ، خروج روح خبیث جامعه کهن بود، که با استقرار جامعه صنعتی، نوید تحقق آرزوهای مارکس را میداد. و اینچنین، جامعه، تداوم بقاء، توانهای علم و صنعت، حقایقی بودند که روی دیگر سکه را سوسیالیسم و کمونیسم میکردند- و اینها رویاهای همیشگی انسان بوده اند که از یکسو در عقاید و جنگ آنها، و از سوی دیگر، در کار و تلاش، شکست و پیروزیهای مبارزات و جنگها، قرنها وجود داشته اند. اما کماکان، اعتبار مارکس در کاووش و اکتساب “آنچه شده بود” اروپای غربی، و به ضرورت، سایر مناطق و جوامع بوده است. سرمایه و کارهم برای او، اساسا، در ترکیب شان درتولید صنعت گری و صنعتی تعریف میشدند. انقلابی گری مارکس، انقلابی گری سرمایه داری وصنعت، و بالاخره، انقلابی گری کار و سوسیالیسم، درست روی همین درک وتعریف قرار داشتند. سرمایه یا بیان اجتماعی آن بورژوازی، کار یا بیان اجتماعی آن پرولتاریا، هردو در این زمینه درک و تعریف میشدند. مبارزه طبقاتی و انقلاب هم دوباره بهمبن ترتیب، مفاهیم و مقولاتی مشخص و معین در صحنه تحول اجتماعی بودند. بنابراین، برخلاف اصطلاح جاری، بورژوازی حامل هردو مفهوم و مقوله سرمایه و کار بوده است (یعنی شهر)، واین هردو جمعا جامعه صنعتی را تشکیل میدادند و به مفهوم تمام عوامل تولید و بازتولید اجتماعی بودند که باید “گندم” برای خوراک زمستان، “گندم” برای کاشت و برداشت محصول با همان احتیاجات بقای سال جاری در سال آینده و بالاخره، “گندم” برای تداوم این “وضعیت بقاء” را در آینده، یعنی ” تداوم بقاء”، را تولید، توزیع، و نگهداری میکردند. در زمینه ” تداوم بقاء”، برای روشنفکر جایی نیست، بلکه این حوزه متفکراست. در حالیکه در زمینه ” بقاء”، برای متفکر جایی نیست، بلکه این حوزه روشنفکر است؛ اولی در حوزه برنامه ریزی و رهبری قرار دارد و کارش سنتز است، دومی در حوزه مدیریت و اداره، یعنی اجرا، قرار دارد و کارش آنالیز است. اولی دولت (استیت) و دومی حکومت (گاورنمنت) میباشند. اولی دیکتاتوری ناشی از ضرورت ” تداوم بقاء” است، و دومی دموکراسی ضرور برای ” تامین بقاء”.

خوب با توجه به فوق، اولا ایران موضوع بررسی است و ساختارهای مختلف اش که اعتبار عینی به هرگونه نظر و نظریه یی میدهند. دوم اینکه تمام تجربیات و نظریات جنبه “نظام عامل” (آپرایتورسیستم) را دارند که امکان استفاده “کاربری”های (اپلیکیشن) مورد لزوم برای درک موضوع و جوانب آنرا فراهم میآورند. باید “نظام عامل” و “کاربری” های تجزیه وتحلیل گر، و درک و تحول آفرین را برای ایران طراحی کرد و ساخت. اگر تجزیه و تحلیل را از بیرون بیاوریم، سنتزمان که همان “نظام عامل” باشد در جایی دیگر است، و اگر “نظام عاملی” بسازیم که نتواند “کاربری” های مورد لزوم را استفاده کند قادر به درک امور نخواهیم بود. این “نظام عامل” از دل نقد گذشته برون میآید و تولید تاریخ- یعنی طرح آینده و وظیفه حال.

و اما جهدی در بابت تولید تاریخ – “نظام عامل” و “کاربری” -برای درک تحولات ایران.

ایران از یک مسئله هنوز هم رنج می برد؛ این مسئله اینست که ایران هیچوقت مستعمره نشده است. علت این هم به سطح رشد و چگونگی تحول گذشته آن بازمی گردد. در ایران، بدلایل خاصی، دولت (استیت) از جامعه متمایز گشته و حکومت (گاورنمنت) برای اعمال ضروریات این دولت(استیت) و اداره امور جاری جامعه نیز از ایندو متمایز گشته و حلقه واسط و تسمه انتقال بین دولت(استیت) و جامعه میگردد (جامعه صنعت گری- کشاورزی- دامداری “شهری” – همان “استبداد شرقی”، که عملا مارکس به دو دلیل به آن باز نگشت؛ یکی “تمام حواسش به اروپای غربی بود”، و دوم اینکه قضیه را چندان “عالمانه” ندانست). این اتفاق در امپراتوری رقیب، روم، نمی افتد. به همین جهت، برغم اینکه هردو امپراتوری، همزمان، در بحران و تلاطمات اجتماعی و سیاسی، و نظامی قرار میگیرند، اما امپراتوری روم در پی تهاجمات اقوام حاشیه ای و نامتمدن، بکلی از هم می پاشد و وارد دوره ای می شود که قرون وسطای اروپا نام گرفته است؛ در حالیکه ایران در پی تهاجمات اقوامی در سطوح نازلتر تمدنی (کوچ نشین بیابان گرد عشیرتی- قبیله یی) به چنین سرنوشتی دچار نمیگردد. اولی مبدل به تکه پاره های کوچک و بزرگ شده و حدود ده قرن در جنگ و خشونت فراگیر فرو می رود؛ دومی به بخشی از یک “خلافت- امپراتوری بزرگ” (کم و بیش بهمان وسعت پیشین خودش) و بسیار شکوفا مبدل میگردد. در دوران خلافت (تمام اسلام)، ساختار بنیادی فوق بسمت “ساختار” عقب افتاده عشیرتی – قبیله یی و تجمیع (اینتگرایشن) و ذوب برپایه خون، سوق داده میشود.

شاعران ما این “درد و زخم” را چنان منعکس کرده اند که سوزشان هنوز هم می سوزاند و دودشان هنوزهم چشم ها را به اشگ میاندازد. این وضعیت (مضمون)، بالاخره در زمان و پس از خلیفه چهارم، به حد اعلای تخاصم گذر کرده و در واقعه یی که ما با نام “کربلا” میشناسیم، به اوج رسیده و بالاخره، مفهوم ومقوله امامت (“رهبری”) که هیچ ارتباطی به سطح تحول جامعه عرب نداشت، بمرور شکل میگیرد که وظیفه اش، در حقیقت، نوعی “وساطت”، “سازش”، و “مقاومت” بین سطح رشد و تحول ساختار عشیرتی – قبیله یی و ساختار رشد یافته و متمایز شده (تقسیم کار و تخصصی شده) “ایران” پیشین که در این مجموعه قرار گرفته بود، میباشد. به این معنی، در حقیقت، ایرانیان مضمونا یکسوی “تقابل کربلا” بوده اند. شاید بیجا نباشد که بگوییم مفهوم امامت بمعنی رهبری، در واقع هسته اتصال درونی دوباره امپراتوری بحران زده پیشین میشود – دوگانگی های فردوسی، حافظ،، خیام، و مولوی (و بسیاری دیگر، حتا برخی شاهان و دربارها) درست سر همین “گسل” بین عشیرتی- قبیله یی و ساختار حاصل تقسیم کار و تخصصی شدن دولت (استیت)، حکومت (گاورنمنت)، و جامعه بوده است؛ در واقع چیزی که اگر در دوره ساسانیان از دل زرتشتی گری بیرون آمده بود، سرگذشت، شاید، جهان نیز متفاوت میشد. اما اگر ” تقابل کربلا” غیر ممکن بود که به پیروزی بر عشیرتی- قبیله یی بیانجامد، اما اثرات ماندگاری گذاشت که هم در هسته و تجربه، مفهوم “رهبری” را از دل ساختارپیشرفته تر ولی به بحرا ن رفته ، بما نشان داد و زمینه بیرون کشیدنش را فراهم آورد، و هم آن “تجمیع، تلفیق، و ذوب” چنان اثراتی گذاشتند که موجب بسیاری مشگلات و هم افت و خیزهای دردناک و امید بخش شدند. ” تناقضات صفویه یی “، در واقع، تکرار “کربلا” بود با یک تفاوت بسیار مهم – اینبار “کربلا” در درون خود “شکست خوردگان” کربلای اصلی پیشآمد و در دنیایی که داشت بکلی دگرگون میشد. طنز روزگار چنان شد که اینبار دستآوردهایی که برسرشان “واقعه کربلا” اتفاق افتاده بود، به اروپا رفته و ” امپراتوری رقیب ” را در اشکالی بسیار متفاوت “زند گی دوباره و هم جدید بخشیده ” بود، و ما در بند بخشی از حاصل کار “خودمان” امروز گرفتار آمده ایم – استعمار و پیآمدهایش.

اما ایران مستعمره نشد؛ چرا؟

دلیل بنیادی همان شکلگیری دولت (استیت)، حکومت (گاورنمنت)، که حاصل تمایز و تفکیک، و تقسیم کار و تخصصی شدن جامعه، بود. کشورها یا اصولا مناطقی که مستعمره شده اند، تماما، فاقد چنین سطحی از رشد یافتگی و تحول بوده اند. اما هم بدلیل وسعت (که تقریبا از بدو تولد سریعا به ابعاد امپراتوری در می آید) و تنوعات وتناقضات ناشی از آن (جایگاه تمدنهای پیشین)، و تهاجمات و جنگ های فراگیر با جوانب پیشرفت تر یا پس مانده تر تحولات سایر اقوام و مناطق، این ساختار شکل گرفته فوق دایما در جنگ و گریز، و بنابراین، تغییر پیوسته تناسب قوا بین این ساختار و پس مانده تر از خود، در حینی که خود را حفظ میکند، اما قادر نیست به “انتهای منطقی تحول ” خویش گذر کند (چیزیکه بنوبه خود هم علت و هم معلول متقابل جنگها و تغییرات تناسب قوایی فوق بود) – بعدا این تجربیات به پختگی ضرور که میرسند از مسیر های جنگهای صلیبی، بازگشت اسپانیا، و مهاجرت ها، به اروپا (سرزمین رقیب رومی از هم پاشیده) رفته و به ضرورت دفاعی و هم ثبات آنجا پاسخگو میشوند، و بالاخره، به آن “انتهای منطقی تحول” که در “شرق” (امپراتوری ماد- پارس، و خلافت- اسلام، و “تقابل کربلا”) نتوانسته بود تحقق یابد، دست یافت و دنیایی که ما امروز تجربه میکنیم از آن فرا رویید. این “درگیری” باری دیگر – حال قرن شانزدهم است ونه قرون پیش از “رنسانس”، اسلام، امپراتوری ماد- پارس، و امپراتوری روم- در دوران صفویه به اوج میرسد وطرف “شکست خورده کربلا”، با اینکه موفق میشود طرف مقابل را در حوزه عقیدتی، شدیدا و عمیقا، عقب بزند، ودر همین چارچوب، از “خداوندگار روشنگر” اروپا (دسپوت روشنگر) نیز پیروی کند، ولی بازهم موفق نمیشود که تحولات را به “انتهای منطقی” یشان برساند – چیزیکه اینبار، حقیقتا، میتوانست ایران را به روزگار صنعت وعلم با تمام جوانب و پیآمدهایش انتقال دهد با سرگذشت و سرنوشتی دیگر- و اینبار، “تناقضات صفویه یی” را بوجود آورد. قزلباشان باعث افتتاح و گسترش “مالکیت فردی” زمین (از هم پاشیدن پایه دولت (استیت)، و وحدت پرتلاطم ولی ماندگار ناشی از آن) شده و در حینی که خود، “ایران” و بخشی از “حکومت اسلامی” را دوباره به ” وحدت رساندند، اما همزمان در جهت مخالف حرکت کرده و ریشه به “تناقضات صفویه ای” دادند. از نادر تا قاجاریه، وسپس پهلوی، ایران درگیر این تناقضات میماند که، عملا، بمفهوم “نه استعمار”، “استعمار”، “سلطنت مطلقه”، “خداوندگار روشنگر”، “شهری- کوچ نشین گله دار- کشاورز- تجارت پیشه- صنعتگر- راهبان ( ژاندارم) بین انتهاهای غرب و شرق”، “کربلایی های انتقام جوی عشیره- قبیله ای”، “کربلایی های قزلباش- صفویه ای”، “کربلایی های رهبر پذیر و رهبری کننده”، “ایرانی”، “عرب”، و بالاخره، “جهان وطن”، ” غربگرا”، می باشد.

با میلیونها نفر در خیابان ها، از پچ پچ و ترس تا تخلیه اسلحه خانه ها و جنگ خیابانی، پایانی بود که به آن گذشته و تناقضاتش نه گفت، و با وزنه خود، راه شکلگیری یا احیای آن ساختار شکل گرفته در گذشته های دور را در چارجوب زمانه نشان داد. میلیونها نفر خواهان رسیدن به “انتهای منطقی تحولات” گذشته شدند، یعنی، نقدی عظیم بر این گذشته، و پس شروع ساختن تاریخ. اگر از “زرق و برق، حواشی ومتن های” امور، و نمادها و رنگ ها” صرفنظر کنیم، و در پی یافتن “عمال بیگانه و افراطیون و تفریطیون” نباشیم، دعوا بر سر “آری یا نه” این نقد بوده و هنوز می باشد. حاصل این نقد شکلگیری نهایی و استقرار دولت (استیت) خواهد بود – بسیاری، به دو دلیل، در چاه ویل عدم درک شرایط افتاده اند. یکی پوشش عقیدتی- مذهبی، و دیگری ناتوانی در درک درج بودن ایران در دنیای امروز- نظام و رهبری فراگیر جهانی. اولی قرون وسطای اروپا را “تداعی” شده می بیند، و دومی، ترس از اینکه اگر ایران در زمانه درج شود، جایگاهش ازمیان خواهد رفت. دومی در جامه اولی، تنور دو دهانه یی را بنا کرده و از یک دهانه “هیزم می ریزد”، و دهانه دیگر، “نان می پزد”- و آرد و خمیر را وارد میکند.

اروپا از حدود قرون دوازده و سیزده تا حول و حوش قرن پانزده و شانزده، تنها تماشاگر و عمله تغییر و تحولات بود –اصلا” کاری با این نداشت که “چه خبر بود”؛ کسی چیزی نه میگفت و نه می نوشت. هنوز گفتن و نوشتن برای و راجع به گذشته بود و اسکولاستیسیسم. در مرحله بعد، درگیران – که اساسا منافع و مصالح داران بودند- شروع به حرف زدن کردند و تا حدی نوشتن همان حرفهایشان، یعنی، سرگذشت و اشکالات تامین منافع و مصالح شان. در مرحله سوم، گویندگان و نویسندگان دیگر مستقیما صاحبان منافع و مصالح نبودند، و موضوع این اقداماتشان نیز دیگر واقعیتی بود که “یواش یواش” جامعه نامیده می شد که در همین مسیر “ملت” می شوند. حال دیگر “اعضا ” به مرور نسبت به “سازمان”، سوم شخص می شوند و نقد اجتماع و اجتماعی منافع و مصلحت ها- خصوصی و به مرور عمومی- فرزند این تحولات و بالاخره، وظیفه وروزی هم، ماموریت مرحله سوم میشود. پس از تجربه اصیل- اروپا و بخصوص انگلیس وفرانسه- این سه مرحله همزمان اتفاق افتاده اند. در ایران، به دلایلی معین، مرحله دوم اینقدر قدرت پیدا کرد و اهرمهای “حکومت” (گاورنمنت) را هم بعنوان “حکومت” و هم “دولت” (استیت) هنوز شکل نگرفته جدید اما با خوانش قدیم، بکار برد که دیگر عرصه را بر “پنجاه و هفت” جدا تنگ کرد. در چنین شرایطی، از پس از انقلاب آمریکا، و مشخصا با شروع از انقلاب روسیه (اکتبر)، مسئله رهبری بعنوان یک ضرورت عینی و ساختاری، و بروز یافته در تشکیلاتی معین و هدف مشخص تعریف و هدایت تحول اجتماعی نمایان شده، و به اجرا گذاشته می شود. اگر رهبری و برنامه ریزی را از “روزگار” روسیه و چین قرن بیستم بیرون بگذاریم، تنها، آرزوها و توهماتی پوچ باقی میمانند. در ایران، همانطور که گفتیم، “نظریه رهبری” از دل “واقعه کربلا” پاگرفته است (با نظریه “امامت” و بدلیل عدم یا تاخیردرپیروزی)، ولی ریشه تحولاتی- انتقادی، یعنی تولید تاریخی آن، به ایران پیش از اسلام باز می گردد. مشکل “ایران” تاریخی در این بود که به مرحله ای از رشد و تحول رسید، اما هیچوقت قادر نشد به نقدگذشته اش بپردازد، و از این طریق به “انتهای منطقی این رشد و تحول ” دست یابد، و این چنین تاریخ تولید کند. امروز شکل گیری و استقرار “دولت” (استیت) یک ضرورت تام است و نظریه یی دایر بر این ضرورت، یعنی خود آگاهی نظام مند، شرط تعریف، کنترل و هدایت امور در جاده بازسازی دموکراتیک و صلح جویانه (داخلی و بیرونی) می باشد. “میلیونها پنجاه و هفتی” به “دولت” (شکل گرفته و تلاطم پرور) شهر- دربار صنعتگری، روستا- در بار کشاورزی و گله داری، و ترکیب سردرگم عشیرتی – قبیله یی – عقیدتی، پاسخ خود را داده اند، و با چگونگی این پاسخ، همزمان، طرحی از”دولت” جانشین را نیز بروز داده اند. آنهایی که همه چیز را “قرون وسطایی” و “عقیدتی” میخوانند، یا از عنصر رهبری اطلاعی ندارند، یا وجود آنرا ضروری نمی دانند، و یا آنرا مخالف منافع و مصالح مستقر خویش می دانند. رهبری امروز از تمام این چند دهه اهمیت بیشتری یافته است. اما رهبری تاکنون بیشتر مفهوم پرچم – ارزشی داشته است (نوعی هدف گذاری و جهتگیری ” سحر آمیز” – چیزی که برخی “کاریزما” نامیده اند)؛ و این “رهبری بعنوان ” سحرآمیزی” امپراتوریهای ماد- فارس و اسلامی سراسری یا منطقه یی، دیگر، کافی نیست. رهبری باید از این وضعیت به رهبری بعنوان مصطلح زمان گذار به صنعت و جامعه خاص آن، تعریف کننده، هدایت کننده، کنترل کننده، و ضامن رسیدن به هدف باز سازی دموکراتیک صلح جویانه ایران ارتقاء یابد و از این جهت، برای جامعه بمعنی وسیع آن، قابل رویت، دسترسی، و دیکته کننده یکطرفه این هدف و شرایط پیشبرد آن باشد- از احساس و اندیشه ها خارج شود و به سوم شخص “روح بازسازی و نوسازی” تبدیل گردد. ریشه های این مفهوم و مقوله رهبری، خود همزمان، حامل دو مولفه ایست که از یکسونتوانست به “انتهای منطقی تحولات” برسد، و از سوی دیگر، در “کربلا” با اسلام عشیرتی- قبیله یی درگیر شد و “شکست خورد”؛ اما نطفه یی که گذاشته شد بالاخره شرایط رسیدن به “انتهای منطقی تحولات” را پایه گذاشت، و از “پنجاه هفت” ببعد، به استقرار آن پرداخته شده است – و امروز باید وظیفه استقرار برگشت ناپذیر رسیدن به “انتهای منطقی تحولات” را بر مبنای “پنجاه و هفت” و برای تحقق ضروریات و خواسته های مضمونی و هم شکلی آن، بر اساس آنچه ایران امروز شده است، و انچه باید- میخواهد باشد، و زمانه و تحولات آن، به تحقق برساند.

تاریخ انتشار : ۳۰ دی, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۷ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

انتخابات! کدام انتخابات؟

با عنایت به این وضع و شرایط عملا موجود آنچه در ایران برگزار میشود فاقد حداقل شرایط برای شناخته شدن بعنوان یک انتخابات است. با تمام محدودیت ها و کنترل های نظام امنیتی و سیاسی انتخابی در کار نیست و دقیقا با استعاره از آقای خمینی « در این رژیم آزادی های فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده اند.

مطالعه »
یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
آخرین مطالب

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

ما در انتخابات غیر واقعی شرکت نمی کنیم

در جمهوری اسلامی، یک شورای انتصابی حکومتی تحت نام «شورای نگهبان» لیست کاندیدا هایی از حواریون و عوامل مطیع و وابسته به حکومت را در مقابل مردم قرار می دهد و از آنان می خواهد که فقط به این افراد گزینش شده حکومتی رای بدهند. آیا به این صحنه سازی مضحک و پر فریب می توان «انتخابات» نام نهاد؟

زبان مادری؛ بخشی از آزادی بیان

کانون نویسندگان ایران ضمن گرامی‌داشت این روز، همان‌گونه که در بند سوم منشور خود آورده است: «رشد و شکوفایی زبان‌های متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران می‌داند…» و خواهان آزادی زبان‌های مادری در ظرفیت و ابعاد گوناگون آن‌ها به‌ویژه در «عرصه‌ی چاپ و نشر و پخش آثار» است. هم‌چنین خواستار رهایی تمام کنشگران عرصه‌ی زبان مادری از زندان و تبعید و دیگر آزارها و فشارهاست.

سرمایه داری و دموکراسی

۴۰ سال سرمایه داری نئولیبرالیستی׳ و اندیشه‌های ضد دموکراتیکِ آن جوامع را در یک بحران ژرف و جدی سیاسی ـ اقتصادی فرو برده’ و دموکراسی را با خطرات و تهدید های جدی مواجه کرده است. روشن است که دموکراسی نیازمند شرایط مساعد اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. لازمه پدید آمدن این شرایط تنها در گرو مبارزات بی امان دموکراتیک احزاب و شخصیت های مترقی، سندیکاهای کارگری و جوامع مدنی می باشد.

رفیق سید فاخر شجری از میان ما رفت

رفیق سید فاخر شجری کادر مبارز و برجسته جنبش کارگری ایران و از یاران دیرین فدایی از میان ما رفت و خانواده، نزدیکان و رفقایش را به سوگ خود نشاند. پیش از هر سخنی، فقدان این یار وفادار زحمت‌کشان را به خانواده و بازماندگان او تسلیت می‌گوییم و یاد عزیزش را گرامی می‌داریم.

یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
پيام ها

باید یکی شویم و قلب‌مان را سرود و پرچم‌مان سازیم تا بهاران خجسته به ارمغان به میهن‌مان فراز آید!

کرامت و خسرو دو جوان روشنفکر انسان‌دوست چپ بودند و غم مردم فقرزدهٔ میهن و جهان به دل داشتند. آنان شیفتۀ جنبش فداییان خلق بودند. خسرو گلسرخی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز  عشق به مردم چیز دیگری نیست … شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیج مدرکی به قتل‌گاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت». تاثیر ایستادگی جانانه آنان در برابر نظام حاکم و پشتیبانان جهانی آن موجی از شور و ایمان در جنبش فداییان پدید آورد

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

ما در انتخابات غیر واقعی شرکت نمی کنیم

زبان مادری؛ بخشی از آزادی بیان

سرمایه داری و دموکراسی

رفیق سید فاخر شجری از میان ما رفت

انتخابات! کدام انتخابات؟