یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۵:۲۸

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۵:۲۸

چرا با اعدام مخالفم؟ “دخترم خمینی کمرم را شکسته.”

• مادر شوهرم زن زیبایی بوده در جوانی، حال سالهاست که فقط صدای مهربانش را شنیده ام. هنوز جوان بود و صورتش در تابش آفتاب گل می انداخت ولی کمرش دولا شده بود. بعدها که دخترم بدنیا آمد و زبان باز کرد از او پرسید: مادربزرگ چرا کمرت را خم می کنی؟ گفت: دخترم خمینی کمرم را شکسته ...

در عنفوان جوانی دفاعیات خسرو روزبه را خواندم و با نام افسرانی آشنا شدم که جان بر سر آرمانشان نهادند با اینکه صفحات نوشته شده پر بود از دلاوریهای دلاوران، من به همسر و فرزندان و مادران آنها می اندیشیدم که سرنوشت آنها چه شد؟ بر پوری کیوان چه رفت؟ بر آفاق روزبه چه گذشت؟ هرگز فکر نمی کردم که زمانی خود نیز همسر یکی از این اعدامی ها خواهم بود.

با دیدن دادگاه خسرو گلسرخی به همسر و دامونش فکر می کردم آیا گلوله فقط قلب خسرو را نشانه رفت؟ وقتی خبر دروغین فرار و تیرباران ۹ نفر در تپه های اوین را شنیدم به خانواده های آنها فکر کردم که همراه جان عزیزانشان این جانها یک باره سوختند. وقتی در اوایل انقلاب روزنامه ها پر شد از نام نمایندگان “طاغوت” که به دست کارورزان رژیم جمهوری اسلامی به خاک کشیده شده بودندتصویر آنها تا مدتها کابوس زندگیم بود و هنوز گاه گداری که از اندوه به گوشه ای خلوت و تاریک می خزم چهرهی آنها همدم من می شود. بعدتر وقتی دست به کشتار دگراندیشان زدند و با وقاحت در رادیو و تلویزیون اسامی را اعلام می کردند چَشمهایم را می بستم، مشتهایم را گره می کردم دندان بر جگر می فشردم و آرزو می کردم اسامی تمام شود.

لبهایم از خون دلمه بسته بود و کف دستانم از فشار ناخنهایم زخم شده بود و اسامی پایان نداشت. در آذر ماه سال۱٣۶۰ وقتی اسامی اعدامی ها را می خواندند عروسی برادر بیژن هدایی بود (از فعالین پیکار) و نام بیژن یکی از این اسامی بود، مجلس عروسی اشک بار بود ولی نمی بارید، باشد که مادر بیژن متوجه نشود تا عروسی بگذرد.

اولین بار من با نام و محلی به نام خاوران آشنا شدم. مادرم که از اصفهان برای مراسم به تهران رفته بود تعریف می کرد:” که با یکی دیگر از زنان فامیل برای گرفتن شماره ی قبر به دفتر بهشت زهرا رفته اند. در آنجا آدرس خاوران را به آنان داده بودند و گفته بودند قبر هجدهم” مادرم ادامه داد که ” یکی از پسران فامیل با ۱٨ قدم که برداشت گفت: اینجاست. وفتی برادر بیژن با دستان لرزان زمین را شکافته بود جسد جوان دیگری بوده است. مادر بیژن تلخ می گرید و می گوید این فرزند من نیست. پیشنهاد می شود که این طرف و آن طرف زمین شکافته شده را بشکافند شاید قدم ها کوتاهتر یا بلندتر برداشته شده است. یک طرف را می شکافند شخص دیگری بوده که از آن یکی مسن تر بوده است و مثل آن جوان با لباس هایش به خاک سپرده شده بوده است. در طرف دیگر بیژن، بیژن نازنین، آرام خوابیده بود با لباسهایش و جای گلوله ای در زیر چانه اش. مادرم که برگشت تعریف کرد “که سعید سلطان پور کمی آنطرفتر بود، فکر کنم که آنجا با سعید سلطان پور افتتاح شده است.”

در سال ۱٣۶۲ وقتی ازدواج کردم و و به شمال رفتم هنوز پیراهن مشکی بر تن مادر شوهر و پدرشوهرم بود که پسر نوجوانشان را قبل از سن ۱٨ سالگی، ۱۰ روز پس از دستگیری اعدام و جسدش را به آنها داده بودند که شبانه خاک کنند. دو سال از اعدام باقر منشی رودسری برادر شوهرم می گذشت.

مادر شوهرم زن زیبایی بوده در جوانی حال سالهاست که فقط صدای مهربانش را شنیده ام. هنوز جوان بود و صورتش در تابش آفتاب گل می انداخت ولی کمرش دولا شده بود. بعدها که دخترم بدنیا آمد و زبان باز کرد از او پرسید: مادربزرگ چرا کمرت را خم می کنی؟ گفت: دخترم خمینی کمرم را شکسته.

جوان بودم و داغ ندیده مفهوم حرفش را نفهمیدم. دو سال و اندی از ازدواجمان گذشته بود که همراه دو فرزند ۲ ساله و ٣ ماهه ام دستگیر شدیم بچه ها بعد از چند ماه تحویل خانواده ام داده شدند و من هم پس از آنها از زندان آزاد شدم و با عشق و امید هر دو هفته یکبار از اصفهان به تهران می رفتم و مشکلات اصلا برایم اهمیت نداشت دوران جنگ بود و اتوبوس نبود گاهی وقتها مسافران را پیاده می کردند و می گفتند: اتوبوس را برای اعزام نیرو لازم داریم. از این دو هفته تا دو هفته دیگر فقط در تکاپوی تهیهی بلیط بودم از طریق دوست و آشنا تا بتوانم عباسم را ببینم. اینها در اراده و روحیهی من تزلزل ایجاد نمی کرد.عشق بود و امید که به من نیرو می داد و طراوت وشادابی می بخشید. احساس می کردم کوه را می توانم جابجا کنم. فقط با دیدن هر دو هفته ده دقیقه چشمان روشن عباس در عشق چه شگفتیها نهفته است.

اما تابستان ۱٣۶۷ و قطع ملاقاتها و بعد تحویل ساکها فرا رسید. در قلبم خشکید تمام عشق و علاقه و شور و جوانی، مات شدم. منگ شدم فکر کردم نمی توانم بعد از عباس ادامه بدهم. از درون پوک شده بودم. یکروز، بیش از چهل روز از زمانی که ساک های عباس را داده بودند گذشته بود داشتم مسیر کوچه تا خیابان را طی می کردم که بروم سر کار سردم بود ولی هوا سرد نبود قلبم مثل زمهریر یخ زده بود و از برودتش یخ کرده بودم، یکه خوردم چرا که متوجه شدم بیش از چهل روز است که کمر راست نکرده ام. با شانه های خمیده و پشت خم شده گام بر می دارم توان استواری نداشتم یاد حرف مادر عباس افتادم :دخترم خمینی کمرم را شکست. سعی کردم افراشته و محکم قدم بردارم غمهایم را، رنجهایم را، بغض هایم را و حسرتهایم را به هم پیچیدم و تکیه گاهی کردم برای برافراشتگی و استواریم چاره ای نداشتم وظیفه و باری توام با عشق بر دوشم گذاشته شده بود بهارم و بیژنم.

وقتی سه ماه بعد از عباس دختر نازنینم فلج شد. عباس و یادش را در صندوق خانه ی قلبم پنهان کردم و به روی دخترم لبخند زدم و با کمک خانواده ام توانستم سر پا بایستم. خواهرم، خواهر نازنینی که خود دختر دومش را ده روز پس از دستگیری با انتقال از زندان به بیمارستان وابسته به دانشگاه تبریز بدنیا آورده و بلافاصله پس از وضع حمل به سلولی برگردانده بودند که دختر دو ساله و مادر شوهرش در آنجا نگران و منتظرش بودند خود با هزار مشقت و شوهری که هنوز در بلاتکلیفی بود دختر مرا بغل می کرد و هر روز برای فیزیوتراپی می برد. اگر زحمات و محبت های خواهرم نبود شاید دختر من بهبودی پیدا نمی کرد من که گم شده بودم. همین خواهر پس از ٣۲ ماه سهمش پس از بیش از دو سال رفتن از اصفهان به تبریز یک شماره قبر در وادی رحمت تبریز بود و گواهی فوتی که علت مرگ را دارآویختگی و پزشک معالج را دادسرای انقلاب نامیده بود.(شرح غم،رنج و محنت های ما فقط یک خانواده در جمهوری اسلامی مثنوی هفتاد من کاغذ است.)

پسرم هر روز بیدار میشد و با اشاره به ماشین پدرش دستهای کوچکش را انگار که فرمان ماشین را می چرخاند تکان می داد و می گفت: آآآآآآآ…. بابام میاد ماشینو روشن می کنه منو می بره می گردونه. روزی در مقابل اصرار دخترم که گفت: بهش بگو که باباش دیگه نمیاد. یک صبح که باز داشت ادای رانندگی در می آورد و می گفت: بابام میآد ماشین و روشن می کنه. گفتم: بیژن بابات دیگه نمیآد. گفت: یعنی بابای منو هم مثل بابای آذر کشتند؟ گفتم: بله. دمر روی زمین دراز کشید دست و پایش را تکان داد و بغض کنان با خود تکرار کرد من دیگه بابا ندارم؟من دیگه بابا ندارم؟ از آن روز هرگز کلمه ی بابا از زبانش بیرون نیآمد تا یک روز بر سر قبر یکی از آشنایان دو دستی مرا چسبید، به چشمانم نگاه کرد و با چشمان روشنش ملتمسانه و با سماجت گفت: اگر بابام مرده پس قبرش کو؟ به خاوران بردمش در کنار دیواری که خاوران را از گورستان ارامنه جدا می کرد قطعه ای را نشان دادم و گفتم: آنجاست. گلها را از خاک خاوران جمع می کرد و بهمراه بهاره به آنجا می برد. وقتی بزرگتر شد به من می گفت: تو به من دروغ گفتی. جوابی نداشتم. همین چند ماه پیش او نشسته بود و من با دوستی از آن ایام یاد می کردم. گفتم: من چگونه می توانستم گورهای دسته جمعی را برای یک بچه سه – چهار ساله توضیح بدهم؟ من چگونه می توانستم از کانالهای حفر شده و دفن انسانها در این کانالها با بچه ام حرف بزنم؟

از بزرگ شدن بچه هایم، دندان درآوردنهایشان، راه رفتنشان، بزرگ شدنشان خاطره ی چندانی ندارم، خواب بودند به سر کار می رفتم. خواب بودند بر می گشتم. نه تنها به خاطرٍ مسایل اقتصادی، تنها راهم گریز بود. چه آسیب های روحی و روانی که ما نکشیدیم. کودکی از بچه هایم دزدیده شد. جوانیم ربوده شد. عشق و امیدم را دستان ناپاک و قلبهای سیاه ربودند و از همه مهمتر جان نازنین عباس را در نیمه راه ۲٨ سالگی به تاراج سپردند.

از آن موقع هر جا کلمه ی اعدام، دار، حلق آویز …… می خوانم، می شنوم، زندگیم، رنجهایم مثل پرده ی سینما از جلو چشمانم عبور می کند. حالت تهوع به من دست می دهد و در درون فریاد می کنم اعدام فقط مرگ یک نفر نیست. حق زندگی را از ما خانواده های اعدامی گرفتند. اخراجمان کردند. به انزوا کشاندندمان. تحت کنترلمان داشتند. گاه تا می آمدیم نیرو بگیریم احضارمان می کردند و هزاران توهین در حقمان روا می داشتند.

هنوز هستند مادران، همسران، خواهران و فرزندانی که از شدت بهتِ آن فاجعه دهان باز نکرده اند. سخن گفتن از آن مسخمان می کند. آرامشمان را، نیرویمان را که به هزاران ترفند برای خودمان فراهم کرده ایم از ما می گیرد. اگر سخن از خانواده ها کم می شنوید دلیل فراموشی نیست. ما در خاوران بیش از ۲۱ سال است که با اعدامی های سال ۱٣۶۰ هم صدا شده ایم و فریاد خاموش میکشیم. فراموشی را به ما توصیه نکنید. در قامت این فاجعه نمی گنجد. لباسش به قامت ما دوخته نیست. بخشیدن هم یک مسئله یِ شخصی است. بخشیدن و یا نبخشیدن هم منافی اجرای عدالت نیست. ما نمی خواهیم مجریان قانون باشیم. ما اجرای عدالت را می خواهیم. بیش از صد سال از انقلاب مشروطیت می گذرد و خواست عدالتخانه هنوز محقق نشده است.ما خشونت طلب نیستیم سالهای بی پناهی، ما را سیال و روان اما مقاوم کرده است و سکوت ما اصلا با سکوت کسانی که در راس حاکمیت بودند قابل مقایسه نبوده است. سکوت ما همراهی با جنایت نبود، بهت و حیرت بود در مقابل ضحاکان زمان. به هیچکدام از دادخواهی های ما جوابی داده نشد. همه ی کسانی که در راس قدرت بودند از همه ی جناح ها ما را ندیده گرفتند حتی از اینکه وصول ایمیل را هم اطلاع دهند طفره رفتند. فریاد های ما در سکوت، پایداری ما در خاموشی سبب شد که سکوت پیرامون خاوران و جنایات دهه ی ۶۰ شکسته شود و روزنه هایی نمودار شود. آیا رها کردن جانیانی که به جنایاتشان رنگ مذهب می زنند و نه تنها قباحتی از آن احساس نمی کنند بلکه فکر می کنند ثواب می کنند و درهای بهشت را به روی خود باز می کنند به سلامت جامعه کمک می کند؟ آیا خواهان اجرای عدالت شدن به نهادینه شدن قانون کمک می کند یا عدم اجرای آن؟

آیا هر چه ابعاد جنایت بیشتر باشد باید از اجرای عدالت صرف نظر کرد فقط به این دلیل که به سیر خشونت دامن زده می شود؟ جنایت هر چه عظیم تر، هر چه دستان بیشتری به خون آلوده تر، بخشش تنها راه عبور از خشونت است؟ این چه ترازویی است که از آنطرف پاره سنگ بر می دارد؟

رهبران سیاسیمان هم که همیشه چشم به قدرت داشته اند. تا باب مراوده و مکالمه با جناحی از حکومت باز می شود بجای اینکه صلاحیت خود را از مردم و با دفاع از حقوق آنها بگیرند فورا از کیسه یُ خلیفه می بخشند. خرج که از کیسه ی مهمان بود حاتم طایی شدن آسان بود.

اجرای عدالت ، آگاهی از ابعاد ظلم و جنایاتی که به ما رفته، برای مردم ایران و جهان، یک خواست طبیعی، انسانی و حداقلی است. اگر هر کس به هر دلیلی این حق و حقوق ما را نادیده بگیرد و با گذشتن از این حقوق بر سر میز مذاکره یا مناظره بنشیند، با سهل انگاری به سیر خشونت دامن خواهند زد. آنها هستند که اجازه نمی دهند مرز بین خودی و غیرخودی بشکند. اگر گاه گاهی از سر نیاز گوشه یِ چشمی به ما می اندازند نباید فراموش کنیم که برای برداشتن این مرز باید حداقل پذیرفته شود که انسانها هیچ برتری و رجحانی نسبت به همدیگر ندارند و مواردی را که مسبب این جنایات شده محکوم و منسوخ اعلام نمایند.

به بانگ بلند باید خطاب به اینان یگویم: نا سلامتی شما رهبران سازمانها و احزابی بوده ایید که رفقایتان جان بر سر آن اهداف نهاده اند. مگر رفقای شما دستشان به خون چه کسی آلوده شده بود که حتی یک اشاره ظاهری هم به آنها نمی کنید؟ حقوق پایمال شده یِ آنها را نمی بینید؟ آیا نشستن بر سر سفره ای که هنوز نه به دار است و نه بار، نباید با حفظ حقوق برابر باشد تا راه را بر سوءاستفاده و تکرار جنایات انجام شده ی ٣۰ ساله ببندد.

آسمان و ریسمان را به هم می بافید که رفقای خودتان را که دستشان از دنیا توسط همین ها کوتاه شده را خشونت طلب جلوه بدهید. آخر زندانی ای که اسیر این بی وجدانها بوده ، زندانی ای که دوران محکومیت خود را می گذرانده چه خشونتی می توانسته مرتکب شده یاشد؟ هان؟… چه خشونتی؟

خانواده هایی که با هزاران مشقت برای ده دقیقه دیدن عزیزانشان هزاران حقوق ابتدایی شان پایمال می شده چه خشونتی انجام داده اند؟ مادرانی که دلسوخته و به ناچار به خاطر فرزندان دیگرشان، به خاطر آسایش آنها تنها خواستشان رفتن به سر خاک بی نشان و نامعلوم عزیزانشان ندیده گرفته شده، چه خشونتی را می توانسته اند ترویج کنند؟

هر کس نیز اخیرا از راه می رسد می گوید من اینقدر سال سکوت کردم آخر یکی نیست بپرسد این سکوت برای احقاق حقوق مردم بوده است که حالا طلب کارانه اعلام می کنید؟ حتما باید برای این سکوت دسته گل هم تقدیمتان بکنیم. سکوتتان در برابر جناح دیگرتان بوده که اگر انجام گرفته دقیقا معامله بر سر جان و مال ما دگر اندیشان بوده و برای حفظ کیان اسلامتان.

تاریخ انتشار : ۲۶ آبان, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۰ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

انتخابات! کدام انتخابات؟

با عنایت به این وضع و شرایط عملا موجود آنچه در ایران برگزار میشود فاقد حداقل شرایط برای شناخته شدن بعنوان یک انتخابات است. با تمام محدودیت ها و کنترل های نظام امنیتی و سیاسی انتخابی در کار نیست و دقیقا با استعاره از آقای خمینی « در این رژیم آزادی های فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده اند.

مطالعه »
یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
آخرین مطالب

عدم شرکت در انتخابات، همراهی با مردم و در جهت حفظ مصالح ملی است

بی اعتمادی ۸۰ درصد مردم نسبت به نظام حاکم گویای آن است که حکومت با همین سیاست ها و برنامه ها که علیه مصالح ملی و منافع مردم است ، پیش می راند. از این رو برای نجات کشور راهی جز ایستادن در کنار….

«انتخابات» نمایشی برای مشروعیت بخشی به تمامیت ‌خواهی نظام و تمرکز و خالص سازی قدرت

جمهوری اسلامی اکنون در شرایطی قرار دارد که ادامۀ وضع موجود بدون تغییرات در ساختار نظام هر روز سخت‌تر می‌شود. پروسه و روند تحولات تاکنونی و تجربه نشان میدهد که انتظار هیچ تغییر مثبتی از حکومت به شکل امروزی آن برای بهتر شدن اوضاع کشور متصور نیست، بلکه برعکس وضع بدتر از امروز خواهد شد. از این‌ رو عدم شرکت در انتخابات، آغاز راهی دشوار برای فشار مدنی بیشتر مردم به نظام برای تغییرات است. تنها نافرمانی مدنی و اعتراضات گسترده، یک‌پارچه و متحد مردم در مقیاس وسیع است که می‌تواند جمهوری اسلامی را در برابر پرسش سخت تن دادن به خواست مردم، یا سرنوشتی نا معلوم و تلخ برای خودش قرار دهد.

صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف کنید!

ما خواهان توقف، ممنوعیت و لغو صدور و اجرای احکام اعدامیم! تنها با اعتراض گستردۀ مردمی و مبارزات پی‌گیر جامعۀ مدنی می‌توان صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف  و در راستای ممنوعیت و لغو اعدام از قوانین کشور گام برداشت.

سلطه بدون هژمونی

در چنین شرایطی ، مشارکت نصف و نیمه اصلاح طلبان و میانه روها در کلان شهرها ، راه به جایی نخواهد برد . مقاله انتقادی تند محمد قوچانی خطاب به حزب اتحاد ملت و تاکیدش بر لزوم ” اصلاح اصلاحات ”  هم چیزی بیش از مرثیه زود هنگام  شکست اصلاح طلبان ، در این انتخابات نیست.

یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
پيام ها

باید یکی شویم و قلب‌مان را سرود و پرچم‌مان سازیم تا بهاران خجسته به ارمغان به میهن‌مان فراز آید!

کرامت و خسرو دو جوان روشنفکر انسان‌دوست چپ بودند و غم مردم فقرزدهٔ میهن و جهان به دل داشتند. آنان شیفتۀ جنبش فداییان خلق بودند. خسرو گلسرخی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز  عشق به مردم چیز دیگری نیست … شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیج مدرکی به قتل‌گاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت». تاثیر ایستادگی جانانه آنان در برابر نظام حاکم و پشتیبانان جهانی آن موجی از شور و ایمان در جنبش فداییان پدید آورد

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

عدم شرکت در انتخابات، همراهی با مردم و در جهت حفظ مصالح ملی است

«انتخابات» نمایشی برای مشروعیت بخشی به تمامیت ‌خواهی نظام و تمرکز و خالص سازی قدرت

صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف کنید!

سلطه بدون هژمونی

هیئت سیاسی ـ اجرایی سازمان اکثریت خاطی برنامە سازمان

۲۹ بهمن روز ستایش زن در فرهنگ ایران