شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۲:۰۲

شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۲:۰۲

هر حمله‌ای به ایران، حمله به ایران است!
امروزه گویی هیچ‌ قانون و مقرارات و توافقنامه‌ای برای مهار زورگویی به ملت‌های کم‌توانتر وجود ندارد. رفتن بدین راه، رفتن به سوی به ورطه‌ی تنازع بقا و خشونت و هرج...
۱۵ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: امیر ممبینی
نویسنده: امیر ممبینی
واکنش ها به بسته تعرفه ای ترامپ: «این اعلامیه ها یک فاجعه کامل است»
رئیس کمیته تجارت در پارلمان اروپا: سنگین ترین بار در جنگ تجاری بر دوش مصرف کنندگان در ایالات متحده است. اگر ایالات متحده حاضر به مذاکره نباشد، یک رویارویی سخت...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
دونالد ترامپ ظاهراً خروج ایلان ماسک را به افراد مورد اعتماد اعلام کرد
خروج احتمالی ماسک از سمت مشاوره‌اش در دولت ترامپ, باعث ایجاد سرخوشی در بازار سهام شد. قیمت سهام شرکت خودروهای الکتریکی تسلا ماسک در وال استریت به میزان قابل توجهی...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است
دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است، احمد الشرع رئیس جمهور موقت هم در داخل سوریه و هم در خارج از کشور...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
حقوق ما، شماره ۲۳۴-۲۳۵: سندیکا و حق اعتصاب در ایران
در این شماره میخوانید: حق اعتصاب کارگران در ایران.   جنبش کارگری ایران امید به دستیابی به حقوق خود را افزایش داده است.   بررسی پیشینه و دستاوردهای سندیکای شرکت...
۱۳ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: سازمان حقوق بشر ایران
نویسنده: سازمان حقوق بشر ایران
اختلافات و جنگ قومی؛ تیشه‌ای بر ریشهٔ ایران
جنگ، چه در مرزها و چه در کوچه‌های شهرها، آتش و ویرانی به بار می‌آورد. اما جنگ قومی خانمان‌سوزتر از هر نبردی است. این نزاع و درگیری، با چماق‌های هدیه‌شده...
۱۲ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: زری
نویسنده: زری
تاریخ سفره شد و نمد
تو از کدام دیار قصه ای، که این گونه عزیز، گیسو می افشانی، از کدام قبیله و طایفه ای، که می خواهی مهربانی تقسیم کنی؟
۱۲ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: کاوه داد
نویسنده: کاوه داد

جوشکار و مرد جوان

امیدوار بود با توجه به شغلش  بتواند جايی مشغول شود،  اما  با دیدن عسلویه آن هم در این ساعت که شروع کار کارگران بود شک و تردید به جانش افتاد.

به یاد کاکا ناصر

وقتی آن شب زنش غرغر کنان گفت: “می روم خانه خواهرم” متوجه شد پس اندازش ته کشیده است.

می دانست بی پولی تحمل ش را کم می کند و مشکلش را بیشتر، حالا چند روزی می شد خانه ی خواهرش رفته بود، پسرش تازه سربازی رفته بود و دخترش دانشگاهی دور افتاده درس می خواند. حساب کرد برای جمع و جور کردن زندگی باید سر کار باشد گفت: “امید شان من هستم و من هم بیکار.” فکر کرد حالا که زنش نیست بلیطی بگیرد و برود عسلویه. تلفن زد و گفت: “بهتر است بیاید خانه تا در این دزد بازار بیچاره تر نشوند.”

زن سکوت کرد، حتی حال و احوالش را هم نپرسید. فقط موقع خداحافظی گفت: “مگر کار پیدا کردی؟” و مرد طبق معمول جواب نداده بود.

اتوبوس که ساعت پنج صبح در میدان معروف به لنج پیاده ش کرد نمی دانست کجا برود. رفیقی را که می شناخت بیکار شده بود و شرکت، نه تنها کارگاه، خوابگاه را هم جمع کرده بود.

از بس خبرهای ناامید کننده شنیده بود یک هفته ای بود اخبار گوش نمی کرد حوصله ش سر رفته بود،  هر چه می شنید و هر جا که می نشست صحبت از تحریم و بیکاری و تعطیلی پروژه ها بود. امیدوار بود با توجه به شغلش  بتواند جایی مشغول شود،  اما  با دیدن عسلویه آن هم در این ساعت که شروع کار کارگران بود شک و تردید به جانش افتاد.

چراغ دکه ای توجه اش را جلب کرد.

گفت: “تا مینی بوس تعمیراتی ها و یا  به قول مظفر مین تنسی ها  پیدا شود  یک جایی بنشیند و چایی  بخورد. قبلا همین جا چند نفری سر همین میدان سوار سرویس کارگاه می شدند. با یکی دوتای آنها دوست بود.

چند مسافر اتوبوس که با او پیاده شده بودند، ظاهرا وضعی شبیه او داشتند. آنها هم سوار تاکسی هایی که در انتظار مسافر بودند نشدند و به دنبال او راه افتادند.

چند سال می شد عسلویه نیامده بود. نگاهی سرسری به میدان و پاساژهای بسته کرد و گفت: “انگار چیزی تغییر نکرده، فقط لنج را رنگ زده اند.”

حس کرد میدان بزرگتر و خلوت تر شده، قبلا همین ساعت، پیاده که می شد میدان شلوغ تر بود. مکثی کرد و سیگاری میان  لب ها گذاشت و در جیبش دنبال کبریت گشت. جوان مو بلندی که در اتوبوس با او همسفر بود، فندکش را جلو آورد و سیگارش را گیراند.

جوان درحالی که موهای بلند ش را با دستمال می بست  از مرد پرسید: “پتروشیمی یا پالایشگاه؟” و بدون این که منتظر جواب باشد توی صورت مرد که صورتش را چند روز بود اصلاح نکرده بود خندید. مرد حوصله حرف زدن نداشت، نگاهش کرد،  فکر کرد کجا برود. هفته پیش مظفر گفته بود: “قیصر سوپروایزر یکی از واحدها شده و اگر پیدایش کند حتما دستش را بند خواهد کرد.” قرار بود با  مظفر  بیایند  اما بچه اش مریض  شد. ناچار تنها راه افتاده بود.

سردرگم نگاهی به جوان کرد، انگار منتظر تصمیم او بود، نخواست بگوید. فکر کرد جُل می شود.

سوار پیکانی شد که صندوقش  فرو رفته بود. راننده داشت راه می افتاد که جوان خودش را کنارش جا داد.

راننده با لهجه شیرازی گفت: “از خاتم تا کاویان” و نرخش را دوبار تکرار کرد.

مرد چیزی نگفت و به جاده  نگاه کرد.

راننده انگار فکر مرد راه خوانده باشد در آیینه نگاهی کرد: “چه دورانی داشتیم.” سکوت مرد را که دید به ریش سفیدش دستی کشید: “باید خدا را شکر کرد  خاتم شروع کرد.”

مرد چیزی نداشت بگوید، فقط با دیدن برج پالایشگاه از راننده خواست ورودی پالایشگاه پیاده اش کند.  هنوز چند متر از جاده دور نشده بود، جوان را دید که پشت سرش راه  افتاده است. گفت: “نه، این بابا ول کن نیست.”

پا سست کرد تا شانه به شانه شوند، نگاهش کرد “کسی را می شناسی؟”

جوان مانده بود چه بگوید، دستی روی موی بلندش کشید و با تردید گفت “نه.”

یاد خودش افتاد که همیشه سمج جوشکار های دوُونی بود گفت: “بیشتر به دانشجو می خوره تا کمک  جوشکار.”

جلو کیوسک  نگهبانی ایستاد و اسم قیصر را گفت و کارت شناسایی اش را به او  داد: “میخوام تست بدم”، و رو کرد به جوان و شناسنامه اش را گرفت: “کمک جوشکارم.”

نگهبان که با کار پروژه آشنا بود نگاهی به جوان کرد و سری جنباند: “شرکت اسمتون  را…؟” و چند کاغذ را چک کرد: “نه،  نیست.” و نگاهی به موی بلند جوان و سر بندش انداخت و کارت شناسائی شان را پس داد.

مرد که شماره کسی جز قیصر را نداشت دودل ماند  فکر کرد تا عصر بماند، یا سری به پتروشیمی ها هم بزند. جوان سیگاری در آورد و تعارف کرد.

مرد خندید: “با معده خالی نمی چسبد.” و نگاهی به صورت جوان انداخت که در برق آفتاب کمی روشن تر شده بود و به سر بند جوان اشاره کرد” بازش کنی بهتره.”

جوان نشان داد حرف مرد را گوش کرده. لبخندی زد و ساک مرد را که روی زمین بود روی دوش انداخت. مرد نگاهی به جاده کرد و ساک را از او گرفت و از آن دوتا سیب درآورد و شوخی کنان گفت: “خسته می شی، بذار وقتی کمک جوشکارم شدی.” و دستی به شانه اش زد: “فعلا سیب را گاز بزن.”

نزدیک جاده مینی بوسی گیر آوردند و روبروی پتروشیمی  پیاده شدند، چند نفر ساک به دست کنار نگهبانی نشسته بودند. مرد آهی کشید: “فکر کنم این جا هم راه مو ن ندن.”  و به فِلِر و شعله آبی رنگش چشم دوخت.

جوان  با کِش موی بلندش  را جمع کرد: “حالا بهتر شد… نه؟”

مرد راه افتاد و با لحن نه چندان قاطع به کارگری که جلوی بیل مکانیکی بود اشاره کرد، “این آدم  را می شناسم.” درست تشخیص داده بود، سه سال پیش لوله کش کنار دستش  بود. نزدیک فِنس رفت و صدایش زد. مرد آمد و بعد از احوال پرسی … در جوابش گفت: “این شماره پیمانکار است  زنگ بزن،  فکر کنم جوشکار می خوان.”

وقتی جوان از جیب شلوارش تلفن همراهی را که تا الان زنگ نخورده بود در آورد مرد نگاهی به جوان کرد و گفت “خوب شد، جوان تیزیه” و کارتش را داد .

جوان پس از چند بار شماره گرفتن موفق شد با پیمانکار تماس بگیرد. خندان دست مرد را گرفت:

“انگار شانس با ما ست” و موی بلندش را زیر کلاه لبه داری مخفی کرد: “با پیمانکار که حرف زدم تا اسمت را گفتم شناخت.”

مرد با غرور سری تکان داد و به جوان گفت: “چند سال برای شان کار کردم.”

* * * * * *

سه ماه بود بهروز کمکش شده بود. کمک جوشکاری که کار یادش داده بود و او را در حد یک جوشکار آموزش داده بود. میدانست بهروز پدر ندارد و دانشجوی رشته برق است و با مادر و خواهرش  زندگی می کند و زندگی بخور نمیری دارند.

بعد از چند ماه،  بهروز ساکش را بست و گفت:” فردا می روم.”

مرد حس کرد  پسرش را از دست می دهد. یادش به روز های جمعه افتاد و شب هایی که برایش از اینترنت خبر می خواند و با او خرید می رفت و با چه  وسواسی چیزی را  برایش تهیه می کرد. برای اولین بار در زندگی با جوانی هم سن  و سال پسرش رفیق شده بود. در این سه ماه از او چیزهای زیادی یاد گرفته بود، دوست داشت او را با خانواده آشنا کند.

ماه قبل که به خانه آمده بود و سراغ  اخبار اینترنتی را گرفته بود دخترش خندیده بود و گفته بود “بابا و  اینترنت!”

* * * * * *

بیست روز بود کمک جوشکارش که دیگر با او رفیق شده بود رفته بود. برای اولین بار دلش تنگ شد. آن روز که حقوق و تسویه حساب او را گرفت خوشحال شد که او را خواهد دید.

به خانه  که رسید  به کمک جوشکار جوانش فکر کرد.  شماره موبایل اش را داشت ، اما هرچه تماس گرفت  فقط صدای “دستگاه مورد نظر خاموش است” را  میشنید. ماند چه کند.

آدرس خانه اش را داشت، می دانست چند محله بالاتر خانه ای اجاره کرده اند.

پیاده راه افتاد و در خانه را زد، اما جز سکوت چیزی نشنید. فکر کرد چه اتفاقی  افتاده؟ به پنجره مشبک و حفاظ آهنی بالای در نگاهی انداخت و دو به شک از زن همسایه که او را نگاه می کرد، سئوال کرد؟

جواب درستی نشنید. فقط از حرف های زن  فهمید: “مدتی است بهروز گم شده و مادرش هر روز سراغ  این و آن می رود  ببیند چه شده.”  نمی دانست چه بگوید و چکار کند. از حقوق بهروز و کمک جوشکاری او حرف زد و مدتی که با  هم کار کرده اند.

زن همسایه با تعجب به موی جو گندمی و سبیل سفیدش ش نگاه کرد و گفت :” با بهروز همکار بودین؟ ” و با شک و تردید تلفن خانه اش را داد.

غمگین به زن همسایه نگاه کرد و سفارش کرد او را بی خبر نگذارد. زن سری تکان داد و او خسته و نگران به طرف پارک راه افتاد، همان پارکی که بهروز و دخترش بارها از آن برایش حرف زده بودند.

 

زیر نویس:

داستان جوشکار و مرد جوان اولین بار در مجموعه داستان های عروسک روی آب، نوشته ماشاالله خاکسار، توسط نشر نونوشت در سال ۱۴۰۰ چاپ شده است.

در باره نویسنده:

داستان های کوتاه ماشاالله خاکسار تبلور هنری تجربیات زیسته او هستند. در مجموعه عروسک روی آب، او واقعیت های عینی زندگی و روابط، افکار و احساسات کارگران و زحمتکشان معاصر ایران را به تصویر میکشد.

 برگرفته از بولتن کارگری شماره ۲۵۲

تاریخ انتشار : ۲۶ خرداد, ۱۴۰۲ ۳:۱۶ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

بیانیه‌های هیئت‌ سیاسی‌ـ‌اجرایی

آیا وجدان بشریت هنوز در مقابل این نسل کشی بیدار است؟

با آتش‌بس امیدی برای پایان جنگ و برداشتن سایه سنگین آن از سر مادران، کودکان، پیران و جوانان فلسطینی به وجود آمده بود، اما این امید با نقشه شوم جنایتکاران از بین رفت، نقشه‌ای که فراتر از یک جنگ معمولی بوده و هدف نهایی آن نابودی و آواره‌سازی یک ملت کهن از سرزمینش و تصرف باقی‌مانده خاک فلسطین است.

ادامه »
سرمقاله

ریاست جمهوری ترامپ یک نتیجهٔ تسلط سرمایه داری دیجیتال

همانگونه که نائومی کلاین در دکترین شُک سالها قبل نوشته بود سیاست ترامپ-ماسک و پیشوای ایشان خاویر مایلی بر شُک درمانی اجتماعی استوار است. این سیاست نیازمند انست که همه چیز بسرعت و در حالیکه هنوز مردم در شُک اولیه دست به‌گریبان‌اند کار را تمام کند. در طی یکسال از حکومت، خاویرمایلی ۲۰٪ از تمام کارمندان دولت را از کار برکنار کرد. بسیاری از ادارات دولتی از جمله آژانس مالیاتی و وزارت دارایی را تعطیل و بسیاری از خدمات دولتی از قبیل برق و آب و تلفن و خدمات شهری را به بخش خصوصی واگذار نمود.

مطالعه »
سخن روز و مرور اخبارهفته
یادداشت

قتل خالقی؛ بازتابی از فقر، ناامنی و شکاف طبقاتی

کلان شهرهای ایران ده ها سال از شهرهای مشابه مانند سائو پولو امن تر بود اما با فقیر شدن مردم کلان شهرهای ایران هم ناامن شده است. آن هم در شهرهایی که پر از ماموران امنیتی که وظیفه آنها فقط آزار زنان و دختران است.

مطالعه »
بیانیه ها

آیا وجدان بشریت هنوز در مقابل این نسل کشی بیدار است؟

با آتش‌بس امیدی برای پایان جنگ و برداشتن سایه سنگین آن از سر مادران، کودکان، پیران و جوانان فلسطینی به وجود آمده بود، اما این امید با نقشه شوم جنایتکاران از بین رفت، نقشه‌ای که فراتر از یک جنگ معمولی بوده و هدف نهایی آن نابودی و آواره‌سازی یک ملت کهن از سرزمینش و تصرف باقی‌مانده خاک فلسطین است.

مطالعه »
پيام ها

پیام تبریک سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) به‌مناسبت پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در صعود به جام جهانی!

با کمال تاسف روی‌کرد سیاسی مقابله با ایران از سوی برخی کشورهای ذی‌نفوذ در جهان در کنار تحریم‌های غیرقانونی و ظالمانه علیه کشور ما، مانعی عمده در برابر برگزاری دیدارهای دوستانه در مقابل تیم‌های قوی جهان، حتی امکان برگزاری اردوهای آمادگی، و وجود تجربهٔ بازی در این سطح برای ملّی‌پوشان ایران است.

مطالعه »
برنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

هر حمله‌ای به ایران، حمله به ایران است!

واکنش ها به بسته تعرفه ای ترامپ: «این اعلامیه ها یک فاجعه کامل است»

دونالد ترامپ ظاهراً خروج ایلان ماسک را به افراد مورد اعتماد اعلام کرد

دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است

حقوق ما، شماره ۲۳۴-۲۳۵: سندیکا و حق اعتصاب در ایران

اختلافات و جنگ قومی؛ تیشه‌ای بر ریشهٔ ایران