در باره حماسه فدائیان و تاریخ سراسر پایمردی شان بسیار شنیده و خوانده اید. در خصوص رفیق حمید اشرف نیز کم و بیش.
عقربه ساعت زمان را به سالیان سپری شده استبداد و دیکتاتوری رژیم “عاری از مهر” برمی گردانم. چندان متحیر کننده نیست. بی سابقه و فراموش شدنی هم نیست که در روزهای سیاه بعد از شکست مبارزات رهایی بخش مردم، بر اذهان جامعه چه می گذشت. در آن سالیان مجموعه ای از ورشکستگان گیج و منگ از مبارزه بر چپ، سوسیالیسم و فدائیان خرده می گرفتند. از سمت دیگر مشتی مست و ملنگ سلطنت طلب (مغروران مفتخر به لمیدن بر تخت شاهی به کمک مسلسل نظامیان خارجی) نیز بودند که مردم به صد نقش و نشان می شناختندشان. ترانه سرود آن روزگاران سیاه از نور آتش استبداد سوز چریک فدایی پژواکی وسیع داشت. هنوز نوایش را از درون تاریخ می شود شنید که:
از ازل تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
اریکه نشینان دیروز بر صدارت و قدرت (همان به زیر کشیده شدگان در بامداد پرشور بهمن) هرگز از یاد نخواهند برد که امروز سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت – به مثابه تشکلی مسالمتجو فرا روئیده از دیروز سازمانی پرافتخار و سترگ است. سازمانی خونبار که اگر دیروز رهبران بنیانگذارش سلاح بر مشت می فشردند، گریزی و مسیری جز آن نداشتند. شاه مستبد، فاقد استقلال رأی بر گوش خود پنبه گذاشته و بر دهان مبارزان سرب داغ، تا صدای اعتراض مردم بستوه آمده را در گلو خفه کنند. اما نشد! آن روز سازمان ناچار به اتخاذ مشی چریکی شد. مسیری جز این راه را مؤثر نمی یافت و امروز اگر در عرصه پیکار مسالمتجویانه می رزمد، بخاطر قرار دادن نقشه راه و تأثیرگذاری در برابر روندگان راه سوسیالیسم، دموکراسی و عدالت اجتماعی است.
گرچه روزگار، روزگار قهرمانی نیست و عصر قهرمانی نیز به سر رسیده است، اما آرمانگرایی واقعی که نمرده است. آرمانگرایی همزاد آرزوهای قابل حصول انسانی. دوره آرمانگرایی به پایان عمر خود نرسیده، گرچه قهرمانی و قهرمانان مرده اند. اما امروز پاسداشت یاد و خاطره فداکاری و جانفشانی آنان، کوچکترین احترام انسانی به شیرآهنکوه مردان دهه ۵۰ خورشیدی می باشد که روزگار لال پسندی و دلخواه شاه را به رگبار گلوله بستند تا بر شاه مستبد و جلاد بازگویند که فراموشی، ترفند ناجوانمردان است.
یکی از این شیرآهنکوه مردان رفیق حمید اشرف بود که بعد از سیاهکل برآن شد تا فریاد رهایی خلق از بند استبداد شاهی و دیکتاتوری آمریکایی را تداوم بخشد. در نقشه راه آن روزگاران گرچه راه نسبتاً هموار نبود و شب پرستان مزدور به کمین نشسته بودند، چنان درخشید تا پرچم سازمان را بر یالی از انقلاب نشاند. پرچم خونباری که بدست بازماندگان (اندک رهبران آن روزگاران که تا امروز ماندگارند) بسپارد. رفیق حمید اشرف بارها از کمند و تور هزار توی ساواک جان به در برد تا این که در ۸ تیر ۱۳۵۵ در خوان هشتم گرفتار آمد؛ همچون اسطوره شاهنامه: رستم. چاره چه بود؟ چنان خروشید و درخشید و جان باخت که در وهم نیاید.
در خانه تیمی مهرآباد جنوبی چنان او و رفقای دیگر فدائیمان را از زمین وهوا به رگبار مسلسل بستند تا به زعم خود صدای فدائی را ساکت کنند. هرگز این صدا خاموش نشد. هرگز…
حمید بخش مهمی از تاریخ و ادبیات سیاسی چپ سوسیالیستی را پدید آورد. از این رو در موردش بسیار سخنها باقی مانده است که رفقای فدایی اندکی از آنها را به رشته نوشتار در آورده اند. کافی نیست. باز هر یک از ما به ویژه همرزمانش که زنده اند سهم ویژه ای دارند. روشنگری زوایای زندگی مبارزاتی رفیق حمید اشرف و دیگر رفقای همرزمش سهمی است که باید ادا کنند. لذا از همه آنان انتظار می رود که هر آنچه در باره او دیده، شنیده و یا می دانند حتی خاطره آن را بنویسند تا ما را در شناختن زوایای مختلف جنبش فدایی یاری رسان باشد.