جمعه ۱۵ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۷:۰۶

جمعه ۱۵ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۷:۰۶

هر حمله‌ای به ایران، حمله به ایران است!
امروزه گویی هیچ‌ قانون و مقرارات و توافقنامه‌ای برای مهار زورگویی به ملت‌های کم‌توانتر وجود ندارد. رفتن بدین راه، رفتن به سوی به ورطه‌ی تنازع بقا و خشونت و هرج...
۱۵ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: امیر ممبینی
نویسنده: امیر ممبینی
واکنش ها به بسته تعرفه ای ترامپ: «این اعلامیه ها یک فاجعه کامل است»
رئیس کمیته تجارت در پارلمان اروپا: سنگین ترین بار در جنگ تجاری بر دوش مصرف کنندگان در ایالات متحده است. اگر ایالات متحده حاضر به مذاکره نباشد، یک رویارویی سخت...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
دونالد ترامپ ظاهراً خروج ایلان ماسک را به افراد مورد اعتماد اعلام کرد
خروج احتمالی ماسک از سمت مشاوره‌اش در دولت ترامپ, باعث ایجاد سرخوشی در بازار سهام شد. قیمت سهام شرکت خودروهای الکتریکی تسلا ماسک در وال استریت به میزان قابل توجهی...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است
دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است، احمد الشرع رئیس جمهور موقت هم در داخل سوریه و هم در خارج از کشور...
۱۴ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
حقوق ما، شماره ۲۳۴-۲۳۵: سندیکا و حق اعتصاب در ایران
در این شماره میخوانید: حق اعتصاب کارگران در ایران.   جنبش کارگری ایران امید به دستیابی به حقوق خود را افزایش داده است.   بررسی پیشینه و دستاوردهای سندیکای شرکت...
۱۳ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: سازمان حقوق بشر ایران
نویسنده: سازمان حقوق بشر ایران
اختلافات و جنگ قومی؛ تیشه‌ای بر ریشهٔ ایران
جنگ، چه در مرزها و چه در کوچه‌های شهرها، آتش و ویرانی به بار می‌آورد. اما جنگ قومی خانمان‌سوزتر از هر نبردی است. این نزاع و درگیری، با چماق‌های هدیه‌شده...
۱۲ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: زری
نویسنده: زری
تاریخ سفره شد و نمد
تو از کدام دیار قصه ای، که این گونه عزیز، گیسو می افشانی، از کدام قبیله و طایفه ای، که می خواهی مهربانی تقسیم کنی؟
۱۲ فروردین, ۱۴۰۴
نویسنده: کاوه داد
نویسنده: کاوه داد

مسخ شدگان شهر کافکا

در شهر پراگ هیچ اثر و نشانه ای از غرور و شکوه دولت سابق نبود. مجسمه های رهبران کمونیست جایشان را به صلیبهای زشتی داده بودند که با رنگ مجسمه های سیاه شده از شرم تاریخ، همگونی نداشتند. مجسمه های خمیده ی به صلیب کشیده شده در زیر آفتاب گرم و تراکم جمعیت، خمیازه میکشیدند

در شهر پراگ هیچ اثر و نشانه ای از غرور و شکوه دولت سابق نبود. مجسمه های رهبران کمونیست جایشان را به صلیبهای زشتی داده بودند که با رنگ مجسمه های سیاه شده از شرم تاریخ، همگونی نداشتند. مجسمه های خمیدۀ به صلیب کشیده شده در زیر آفتاب گرم و تراکم جمعیت، خمیازه میکشیدند و توریستهای شاد و خسته دکمه های دوربینهای کهنه و تازه خود را فرسوده می کردند. بومیهای شهر برای گرفتن سکههای رنگ و وارنگ از توریستهای عجول و بیخبر و یا باخبر از تاریخ، با شگردهای کهن و لبخندهای تصنعی با یکدیگر کلنجار میرفتند و چشمهای آنها کیفها و جیبها را میدریدند. آنها از توریستها بیزارند، زیرا که تغییر نمیکنند؛ اما آنها چرا، یکروز به رهبران کمونیست شان مینازیدند و روزی دیگر به مسیح و مادر باکرهاش و امروز خسته از هر دو. آنها میدانند که برای توریست فرقی ندارد که در کنار کدام مجسمه عکس بگیرد و کدام تاریخ معرفی شده از رهبران شهرش را بپذیرد. در این میان زن و مرد توریست ایرانیتبار که خود از توریستها متنفر بودند، در لابلای جمعیت به چپ و راست خیره میشدند. آنها هر دو به عشق نشانهای از سوسیالیسم، پاهای تاولزده از راهپیماییهای شادشان را در کفشهایشان تحمل میکردند و به دنبال تصویر واقعی از زندگی روزانه مردم بومی شهر روانه شدند. شیفته پراگ فرانس کافکا و میلوش فورمان و موسیقدانهای آن شهر، هر دو در جستجوی مردم سوسیالیستی که فرهنگیتر و آگاهتراز مردم سایر کشورهای سوسیالیستی بودند، نفسهای انباشتهشده از شوق در ریههایشان را بر لبهای یکدیگر جاری میکردند. شوق آنها اما تنها در رویاهای منسجمشده از خواندهها و بدخوانیهایشان، از قصههای پناهندگان چک، یا تجربیات دشمنان دوست و دوستان دشمن خلاصه شده بود. ساختمانهای زیبا مزین به مجسمههای گوناگون و کریستالها، با شنیدهها همخوانی داشت اما مردم شهر همان نبودند. به راستی که در این چند سال اخیر به هر کجا که سفر میکردند به جز بناها و طبیعت، از تشابه مردم اروپا آزرده میشدند. همان لباسها، همان موزیکها و همان ناآرامی در چشمها، پس لعنت به هرچه رسانه سراسری که فرهنگهای خاص را با تحقیر به زباله انداخته است. شاید هم نه، لعنت به دنبالهرویهای بیرویه و عدم اعتماد به نفس! آدمها هم شدهاند عین کوکاکولا. همه جا کمابیش یک مزه و یک رنگ و یک قیمت و یک اسم!

خسته از این یکدستی ظاهری، بالاخره موفق به دیدن رقصهای فولکلوریک اما رنگپریده و مصنوعی، ساختهشده برای توریستها شدند. موقع خرید کارهای دستی، فروشندهها اما به طرز آشکاری از چانه زدن آنها که معمول آن بازار بود عصبانی میشدند و با دیگری که مو بور بود و چانه میزد خوشرفتار و مودب رفتار میکردند. زن از این تبعیض نژادی آنهم به شکل دست دوم خسته بود و آزار میدید. مرد او را دلداری میداد و از فقر آنها سخن میگفت و به او اطمینان میداد که مردم مهربان و آگاه، خارج از بازار و محیط خرید هستند. ایراد از خود زن بود، چشمهای او زیباییها را میبلعید و بر زشتیها خیره میشد. اما او میدانست که توریست حق سوال ندارد، میبایستی وجدانش را در خانه بگذارد و به لذت خود فکر کند. خیابانخوابهای شهر که به رنگ مجسمهها بودند به توریستها خیره میشدند و زیر لب با خود نجوا میکردند.

مشتاق و بیتاب، زن ومرد تصمیم گرفتند که تاولهای پا را درمان کنند و ساعتی را در رستورانی که بومیها در آنجا جمع میشدند بگذرانند، به این امید که سیر طبیعی زندگی در پراگ را بدون بیرحمیهای بازارهای توریستی دنبال کنند. با جوانها کاری نداشتند، اما به پیرها خیره میشدند و از خود سوال میکردند که این جوانهای جنگ جهانی دوم، امروز چه میکردند و امروز با داشتن ۱۴ درصد آرا از طرف حزب کمونیست در پارلمان چگونه با این فقر عمومی فرهنگی و اقتصادی برخورد میکنند. اکثر مسنترها زبان آلمانی بلد بودند و البته زن و مرد هم با این زبان آشنایی نداشتند. در راه از جوانی جویای رستورانی که تنها چکها به آنجا میروند، شدند.

جوان لاغر بود و بیشتر از ۱۸ سال نشان نمیداد و چهرهاش از شرم سرخ میشد. او با فشار، کلمات انگلیسی را در کنار هم قرار داده و با خوشحالی به آنها گفت که چنین رستورانی را میشناسد و آن دو میتوانند با او سوار تراموا شده و به آنجا بروند. در راه میگوید که مترجم پناهندگان به زبان آلمانیست و فوقلیسانس رشته حقوق است. زن و مرد مشتاقانه از او سوال میکنند و جوان با شرمی که صورت او را سرخ می کند و لکنت او را بیشتر، دانش خود را با متانت و آرامی تا رسیدن به مقصد (که کمی هم خارج از شهر است) در اختیار آن دو شیفته قرار میدهد. در مقابل رستوران که پیاده میشوند، او با خوشحالی میگوید که اتقاقا با صاحب رستوران که فردی آلمانیست قرار دیدار دارد و زن و مرد را با احترام به داخل رستوران که از دو بخش تشکیل شده هدایت میکند. رفتار گرم جوان با گارسونها و گرفتن جایی در بخش مدرنتر رستوران برای زن و مرد، اعتماد آنها به جوان را بیشتر میکند. زن و مرد از بخش قدیمی رستوران که جای خالی برای نشستن نداشت عبور کرده و افسوس میخورند که چرا در بخش قدیمی محلی برای خیره شدن به زندگی عادی نوید داده شده پیدا نکردهاند. آن دو مسخ شده از این همه مهر و تربیت این جوان، از او تقاضا میکنند که دعوت آنها را حداقل به یک گیلاس نوشیدنی بپذیرد. جوان میزی را نشان میدهد و خود در مقابل زن و مرد قرار میگیرد. کارت ویزیت خود را با آرامی و لبخندی گرم درآورده و به آنها میدهد. نام او لوکاس است و او فوقلیسانس حقوق میباشد. زن شرمنده از این همه لطف این جوان آدرس خود را به او میدهد و از او میخواهد که هر زمان به شهر و کشورشان آمد با آنها تماس بگیرد و مهمان آنها باشد.

لوکاس با آب و تاب نام غذاهای مخصوص چک رامیبرد و پیشنهاد میدهد که مطبوعترین غذای مردم چک را انتخاب کنند. او با ادب فراوان برای خود سیگاری به همراه یک آبجو سیاه سرد سفارش میدهد. زن و مرد شرابی سفارش میدهند و دوباره بحث درباره جوانان و کارگران و فقر مالی سر میگیرد. لوکاس غمگین و سرخچهره از حقوقهای پایین و مخارج بالا، قطع بیمه رایگان عمومی و تحصیلات رایگان، شکاف طبقاتی و نارضایتی عمومی سخن میگوید. زن و مرد شاد از آگاهی و تحلیلهای متین این پسر به هم لبخندی میزنند و از مباحثات خود با این پراگی واقعی صمیمانه لذت میبرند. در همین حین غذا آورده میشود. او کباب دنده میخورد و زن و مرد، دست کباب شده خوک را که برای چهار نفر کافیست با چشمهای خود زیر و رو میکنند. جوان با همان ادب و متانت به آرامی غذا میخورد و به بحثهای زیبایش ادامه میدهد. چه سفری! غذای روح و جسم هر دو آنها را از خود بیخود کرده بود. لوکاس سرمایهداری را عامل این فقر عمومی میدید و با چشمانش عکسالعمل زن و مرد هیجانزده را دنبال میکرد. لحظهای چشمان غمگین او به دوردستها خیره میشود. ناگهان عذرخواهی میکند، موبایلش را روی میز قرار میدهد و از آن دو میخواهد که اگر زنگ زده شد جواب ندهند. زن در دل از اعتماد او به آنها سرشار از شادی میشود و احساس احترامش به این جوان را در لبخندی به نمایش میگذارد. جوان با نیمه تعظیمی به دنبال قرارش با صاحب رستوران میرود. زن و مرد هر دو شادمان از این ملاقات به اطراف نگاه میکنند و از برخوردهای گرم مهمانان رستوران با هم لذت میبردند. پس از نیم ساعت لوکاس برمیگردد، عذرخواهی میکند و با خوشحالی و مهر به زن و مرد توصیه میکند که هر چه میخواهند سفارش دهند زیرا که صاحب رستوران بیست درصد به آنها تخفیف خواهد داد. بعد هم با مهر و ادب بیش از پیش عذرخواهی میکند و موبایلش را با خود میبرد، اینبار با دستپاچگی و صورتی با لکههای سرخ، یا بهتر بگویم صورت کهیری میز را شتابان ترک میکند. زن و مرد خوشحال از این همه اطلاعات موثق به لکههای صورت او فکر میکردند، نکند غذای سفارشی جوان برای او حساسیت ایجاد کرده بود.

زمان میگذشت و آن دو با بیحوصلگی نقشه شهر را زیر و رو میکردند و منتظر جوان بودند که از او خداحافظی کنند. در جستجوی کمک، سرانجام از گارسونی که چند کلمه انگلیسی بلد بود درباره جوان پرسیدند. او گفت که پسر را نمیشناسد. دقایقی طولانی گذشت و دوباره زن و مرد آن گارسون انگلیسیزبان را پیدا کرده و گفتند که جوان با صاحب رستوران قرار دارد. گارسون عصبانی فریاد کرد که صاحب رستوران دو روزیست که به سفر رفته و او هرگز این جوان را ندیده است. زن و مرد با بهت به او نگاه کردند و خواستار صورتحساب شدند. گارسون با عصبانیت به آنها هشدار داد که پول غذای جوان را هم آنها باید پرداخت کنند. زن و مرد به این مرد عصبانی توضیح دادند که جوان را نمیشناسند و او درباره این جوان اشتباه میکند و بهتر است دوباره سری به دفتر رئیسش بزند. گارسون عصبانی شک میکند و آنها را ترک میکند. زن و مرد گیچ و خسته از انتظار هنوز به آمدن جوان اعتماد داشتند. سرانجام گارسون دیگری که انگلیسی را سلیستر صحبت میکرد به طرف آنها آمده و از آن دو خواست که توضیح دهند چطور با پسر آشنا شدهاند. پس از پایان داستان دوباره از آنها خواستند که حساب لوکاس را هم بپردازند. زن برافروخته به آنها اعلام کرد که نخواهد پرداخت و هنوز صحبتش تمام نشده بود که دو پلیس با خنده به میز آنها نزدیک شدند. کمکم از سر و صداها دیگران هم به دور آنها حلقه زدند، صداهای خنده آزاردهنده بود. دست آخر پس از پچپچها با دو پلیس خندان، گارسون زن از آنها خواست که فقط حساب خودشان را بپردازند و از این به بعد با هیچکس در پراگ صحبت نکنند.

خسته اما مبهوت از جوان زیرک از رستوران خارج شدند. در راه به حماقت خود و اعتمادشان میخندیدند و زیرکی جوان را تحسین میکردند، او گرسنه بود اما آگاه.

زن و مرد هر دو از ایرانیهایی در خارج یاد میکردند که همیشه دست به سرقتهای گوناگون میزدند و میگفتند پول نفت ملتمان رابرمیداریم . زن و مرد هرگز نفهمیدند که این پول نفت ملت چرا در جیب شخصی آنها میرفت!

هر دو خسته از بیاعتمادی و تشنه اعتماد به گرسنگی عریان شهر خیره شدند. نه! پراگ برای آنها زیبا نبود، چشمان از حدقه برآمده فقر بر شهر خیره شده بود و حالا خود آنها تبدیل به حشره قهرمان داستان کافکا شده بودند. اعتماد دریچه ناامیدی شده بود، توهمی کودکانه اما شیرین.

در اتاق خواب دو سوسک رختخواب مرد و زن را اشغال کرده بودند . مرد و زن در پراگ زیبا مبدل به مجسمههای دیگر شرمگین شهر شده بودند، محکوم به نظاره گری تاریخ. مجسمههای تازه سیاه بودند با سرخی قلبی متوهم. گوشهای سنگیشان از صداهای متداوم دوربینها ترک خورده بر سرآوارگان شهر فرومیریخت.

مهناز تمیزی. استکهلم. ۲۶ جولای دوهزارونه. mahnaztamizi@yahoo.com

با تشکر از نادر ثانی برای باز خوانی!

تاریخ انتشار : ۹ مرداد, ۱۳۸۸ ۹:۴۲ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

بیانیه‌های هیئت‌ سیاسی‌ـ‌اجرایی

آیا وجدان بشریت هنوز در مقابل این نسل کشی بیدار است؟

با آتش‌بس امیدی برای پایان جنگ و برداشتن سایه سنگین آن از سر مادران، کودکان، پیران و جوانان فلسطینی به وجود آمده بود، اما این امید با نقشه شوم جنایتکاران از بین رفت، نقشه‌ای که فراتر از یک جنگ معمولی بوده و هدف نهایی آن نابودی و آواره‌سازی یک ملت کهن از سرزمینش و تصرف باقی‌مانده خاک فلسطین است.

ادامه »
سرمقاله

ریاست جمهوری ترامپ یک نتیجهٔ تسلط سرمایه داری دیجیتال

همانگونه که نائومی کلاین در دکترین شُک سالها قبل نوشته بود سیاست ترامپ-ماسک و پیشوای ایشان خاویر مایلی بر شُک درمانی اجتماعی استوار است. این سیاست نیازمند انست که همه چیز بسرعت و در حالیکه هنوز مردم در شُک اولیه دست به‌گریبان‌اند کار را تمام کند. در طی یکسال از حکومت، خاویرمایلی ۲۰٪ از تمام کارمندان دولت را از کار برکنار کرد. بسیاری از ادارات دولتی از جمله آژانس مالیاتی و وزارت دارایی را تعطیل و بسیاری از خدمات دولتی از قبیل برق و آب و تلفن و خدمات شهری را به بخش خصوصی واگذار نمود.

مطالعه »
سخن روز و مرور اخبارهفته
یادداشت

قتل خالقی؛ بازتابی از فقر، ناامنی و شکاف طبقاتی

کلان شهرهای ایران ده ها سال از شهرهای مشابه مانند سائو پولو امن تر بود اما با فقیر شدن مردم کلان شهرهای ایران هم ناامن شده است. آن هم در شهرهایی که پر از ماموران امنیتی که وظیفه آنها فقط آزار زنان و دختران است.

مطالعه »
بیانیه ها

آیا وجدان بشریت هنوز در مقابل این نسل کشی بیدار است؟

با آتش‌بس امیدی برای پایان جنگ و برداشتن سایه سنگین آن از سر مادران، کودکان، پیران و جوانان فلسطینی به وجود آمده بود، اما این امید با نقشه شوم جنایتکاران از بین رفت، نقشه‌ای که فراتر از یک جنگ معمولی بوده و هدف نهایی آن نابودی و آواره‌سازی یک ملت کهن از سرزمینش و تصرف باقی‌مانده خاک فلسطین است.

مطالعه »
پيام ها

پیام تبریک سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) به‌مناسبت پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در صعود به جام جهانی!

با کمال تاسف روی‌کرد سیاسی مقابله با ایران از سوی برخی کشورهای ذی‌نفوذ در جهان در کنار تحریم‌های غیرقانونی و ظالمانه علیه کشور ما، مانعی عمده در برابر برگزاری دیدارهای دوستانه در مقابل تیم‌های قوی جهان، حتی امکان برگزاری اردوهای آمادگی، و وجود تجربهٔ بازی در این سطح برای ملّی‌پوشان ایران است.

مطالعه »
برنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

هر حمله‌ای به ایران، حمله به ایران است!

واکنش ها به بسته تعرفه ای ترامپ: «این اعلامیه ها یک فاجعه کامل است»

دونالد ترامپ ظاهراً خروج ایلان ماسک را به افراد مورد اعتماد اعلام کرد

دولت جدید سوریه: کابینه ای که برای تحت تاثیر قرار دادن غرب طراحی شده است

حقوق ما، شماره ۲۳۴-۲۳۵: سندیکا و حق اعتصاب در ایران

اختلافات و جنگ قومی؛ تیشه‌ای بر ریشهٔ ایران