«تابستان نفرینی ۶۷»
از آن دم که خورشید
در خاوران، مقابل تو، سر فرود آورد،
در امتداد خطوطِ گمشدهی زمان،
هر واژهی دستنوشتهات
چون تصویری است
شکسته در نور،
بیمرز و بیانتها.
*
تو،
آیینهی تابانِ آفتاب بر فراز قلهها
و من،
سایهای در غروبِ خونین،
چشم به دریا دوخته.
*
تابستانِ آن سال،
در چشمانِ بارانی
همواره تکرار میشود،
بینقطهی پایان
و با پرسشهایی بیپاسخ.
*
دستانت از قابِ زمان
بیرون آمدهاند،
و پرچم آزادی را
پرتوان و جوان ،
هنوز بر دوش میکشند.
و من هر تابستان امید را دوباره
در چشمان پر آبم نشاء می کنم.
1 Comment
زنده باشی
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده برو رنگی نیست