شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ - ۰۷:۵۳

شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ - ۰۷:۵۳

آیا زبان فارسی توانایی برگردان تحولات سی ساله اخیر و بخصوص ایران جاری و آینده را دارد؟

"نظریه لیبرالیسم" ، كه عملا بمفهوم غرق شدن در تناقضات بی انتهای چنین مشکلات تاریخی ناشی از "معضل اسكولاستیسیسم" است، ایران را، پیش از بلندشدن حتا كوتاه مدت نیز، برگشت ناپذیر به زمین می زند

پاسخ بی واسطه، و بدون شرح و احوال، منفی است. ضعف این زبان نه تنها از نخستین تماس های ایران با “آنچه غرب داشت میشد، و شد” ( تولد جامعه صنعتی)، نمایان بوده است، بلکه حتا در این سی ساله اخیر، تجربه نشان میدهد که اگر عربی و انگلیسی را ناگهان از میان برداریم، “ایست کامل” حاصل کار خواهد بود و هزاران خط شعر- که اگر دوباره کاریها را از اینها نیز حذف کنیم، واقعا”، اثری از ما باقی نمی ماند جز مشتی لفاظی و توهم. اینکه بهر حال از دورهای دور گذشته میآییم حرفی نیست، اما حرف اینستکه چرا “چیزی در چنته نداریم” – ما کلامی و دستگاهی که قادر باشد این “حجم گذشته ” را، حتا بعنوان ماده خام ساختن آینده، مورد “توجه” قرار دهد، نداریم. ما اصولا نتوانسته ایم از “احساس” بدوی امور پا را فراتر بگذاریم و “دیدن” را در گردش “تولید” خود مستقر کنیم. دیدن، در حقیقت، مقدمه مسیریست که با گذار از لایه میانی “نگاه کردن”، ما را به لایه ابتدایی پیش اندیشه، یعنی، “مشاهده کردن” میرساند. حتا خیام هم به مرحله “دیدن” نرسید- او تنها یقه “فلک” را گرفت و با احساسی سراپا “خود مرکز انگشت به دهان” و استفاده از “شغل” تجربی کوزه گری، سوال کرد و هیچوقت به نقش خود در دادن پاسخ، نرسید- افسوس که خیام ندید که آن کوزه های زیبا را، کوزه گر است که میسازد- پاسخ خیام در خود استعاره خیام نهفته بود، ولی خیام ندیدش، طرح مسئله اشگال داشت. کاری که بعدها کانت و مشابه کردند، و اساسا، سئوال را برای تایید یا رد پاسخ خویش طرح کردند، و نه تمرین کنجکاویی بیهوده و پایان ناپذیر.

یکی میگوید که هر مسئله یی، پیش از اینکه در ادراک ما پدیدار شود، پاسخ خود را دارد. کوتاه بگوییم، علت اینستکه، هستی در موقعیت مشخص اش، بدون هیچگونه استثنایی، بصورت کل وجود دارد. بنابراین، سئوال که یک “موقعیت جزیی ذهن است”، پاسخ اش در “موقعیت کلی که این سئوال را در ذهن بروز داده است”، از پیش نهاده شده است. هگل و مارکس اینقدر در “سرزمین تجربه جامعه بشری در اندیشه و عمل”، کاووش کردند تا بالاخره، مارکس بگوید “پاسخ قبل از سئوال، حل پیش از مسئله” وجود دارند. کاش خیام این قضیه را کشف کرده بود- اساسا”، هستی “یعنی” کل و سلسله مراتبی از کل ها؛ بهمین جهت، چگونگی طرح مسئله یا سوال است که خود حاوی پاسخ نیز میباشد.

برگردیم به اصل موضوع. گذاری که از “دیدن به نگاه کردن، و بالاخره، به مشاهده کردن” ارتقا ء مییافت تا اینکه هم مولد اندیشه می شد و هم مقدمات لایه های بالایی اندیشه را امکان پذیر میکرد، در “حوزه بودن ما ” ،هیچوقت، اتفاق نیفتاده است. ما باید گذشته را عینا باز “تولید” کنیم که بتوانیم ، با تقلید از آن، چیزی را بسازیم – بدون اینکه توجه کنیم که در این مسیر دایما همان گذشته را دوباره میسازیم – و بقول دنیای امروز، ” بازرسی کیفیت” ما معیارش “دقت بی کم و کاست” در “عین گذشته شدن” است و همانطور که بوده است. تحقیقات ما (مبارزه سیاسی و اجتماعی هم خود، بنوعی، تحقیق هستند) بازهم برای خطا نکردن در این کار هستند. مقداری به خود تجربه ایران در این سالها بپردازیم. اگر “اآمدن” میلیون ها نفر در خیابان ها، و آنچه دستگاهی که ضرورت دفاع را به “اشیایی” برای ماندگاری تدافعی، برای نخستین بار، مبدل کرده است، کنار بگذاریم، واقعیت اینست که بقیه امور، بر همان محور بازگردان گذشته فوق، اتفاق افتاده اند.

نمی توان بعنوان یک متفکر و قطعا نه یک روشنفکر، به “پارچه یی و مخملی، سخت و نرم، افراطیون و تفریطیون، عامل بیگانه و خودی” و این قبیل دوگانه سازی ها، یا اعتقاد داشت و یا اصولا آنها را مواد خام اندیشیدن، یعنی، طرح سئوال بطریقی که پیشتر توضیح داده شد، دانست. طرح سئوال ناشی از طرح مسئله است، و طرح مسئله ناشی از گذراندن مسیر “دیدن”، “نگاه کردن”، و استقرار در سرزمین ” مشاهده کردن” میباشد- بهمین دلیل، پاسخی که یک متفکر دریافت میکند با پاسخی که روشنفکر دریافت میکند، باحتمال قریب به یقین، متفاوت خواهد بود. تمام این اتفاقات، اساسا”، در سطح همان خیام هستند، و بازرسی کیفیت ما که چقدر دقیق “عین” گذشته ایم. اگر استناد بیرونی به کرده های دیگران (تقلید)، و ” فداکاری” را از زندگی ایران بیرون و درون، احزاب و دسته های مختلف، و حتا روابط و دعوای زن و شوهرها بگیریم، ترس آنست که ناچیزی یاقی بماند.

جالب است که دو دسته زبانی، در واقع، مقابل هم صف کشیده اند. یکی عربی است، و دیگری انگلیسی. جایی برای فارسی نمانده است، و مقصر هم نه سمت عربی است، و نه سمت انگلیسی. اشگال کار اینست که فارسی قادر نیست و نبوده است “واقعیت” را ورای ادراک شاعرانه، یعنی، تصویر احساسی، و نه شرح رویتی، که لازمه اش همان گذاریست که در بالا گفته شد، به تصویر ذهنی، و خیال هدفمند، یعنی، اندیشه تبدیل کند – فارسی چنین ابزاری را هیچوقت نداشته و مهیا نیز نکرده است. کشوری عربی، و هم مسلمان وجود ندارد که، حتا، در سطح امروز ایران نیز، بتواند اعتبار مصداق عینی یی به صف بندی عربی بدهد. از سوی دیگر، صف بندی زبان انگلیسی اگر مصداق عینی یی دارد، این مصداق عینی اش، از “نبود” مصداق اندیشه یی (ذهنی) داخلی، رنج میبرد. صف عربی باید مصداق عینی تولید کند، و برای اینکار، باید از صف انگلیسی که مصداقی عینی را ” در خود” دارد، استفاده کند. مصداق انگلیسی، هم فرزند و هم مولد، و اساسا”، خود جامعه صنعتی است در همان مکان هایی که زاده شده است- یعنی، مصلحت و منافع، در تلفیقی متقابل، هستی و کارکردشان را تشکیل میدهند. بر همین اساس، صف عربی، در صورت استفاده از صف انگلیسی، عملا، به استفاده از مصداق عینی آن، که بیرونی است، ختم خواهد شد- که خود خیلی سریع، بعلت تناسب قوا، استقلال اش را در مخاطره می بیند طوریکه اگر ادامه دهد دیگر خود نمی ماند، و اگر متوقف شود، در معرض نابودی، یعنی بازهم نفی خود ، قرار میگیرد.

خوب این زبان فارسی، یعنی، ابزار اندیشیدن و خود اندیشیدن را، چگونه می توان ساخت؟

ترجمه ها را به زبان فرهنگ غیر صنعتی خودمان ترجمه کردن، و یا دنبال نویسندگانی گشتن که خود همان کیفیت را دارند، و یا نویسندگان دورانساز را از زبان شارحین دوران رکود و افول دورانشان در دنیای امروز، ترجمه کردن، همان داستانی است که معیار سنجش کیفیت را، “عین گذشته بودن” میداند. آقای ارنست مندل، نوشته یی در چند جلد دارد که بزبان فارسی برگرداندن آن، با این فارسی موجود، غیر ممکن است – فرانسه و ایتالیایی آن وجود دارند، و جزوه یی از آن در فارسی و انگلیسی- اما خواندن آن میتواند زمینه اندیشیدن را در افراد فارسی زبان بوجود آورد. عنوان این نوشته، احتمالا، ” ترته اکونومیک دو مارکسیسم” به فرانسه، و “تراتاتو اکونومیکو دل مارکسیسمو” به ایتالیایی، میباشد- البته او از رهروان تروتسکی است. ایشان درکتابش بسیار جدی تر است تا در ترجمه یی، که همین چند شب پیش، از یک نوشته یا سخنرانی اوخواندم – که بیشتر شبیه یک قصه است. برای شروع اندیشیدن باید، در ابتدا – برای ما فارسی زبانان- دنبال نوشته هایی رفت که فن “دیدن”، تبدیل کردن “دیدن به نگاه کردن”، و پس از کوشش های فراوان، فراگیری “مشاهده کردن”، که روزی با امتزاج با شجاعت اندیشیدن، برای ما متفکر تولید کنند. نوشته دیگری نیز، برای همین منظور، وجود دارد که همان “بدبختی یا خوشبختی” فرانسه و ایتالیایی بودن و تنها جزوه یی به انگلیسی، و فارسی داشتن را، دارد. این نوشته عنوانش ” استوریا سوچاله دل آرته” به ایتالیایی، و چیزی قریب به “سوسیال هیستوار دو آرت” به فرانسه میباشد. نویسنده آرنولد هاوزر است. اینها مثال هایی هستند عطف به نکته مورد بحث و نه گرایشات، و تایید یا تکذیب افراد و دیدگاه ها.

در ایران هر وقت تصادفی میشود و یک نفر از گروهای سیاسی کشته میشود، تنها یک جسم، اما چیزی حدود شش هفت “نفر” مرده اند – باید دوباره منتظر ماند تا یکی دیگر از این نوع انسان دانشمند و فداکار که شش هفت نفر است در یک جسم، دوباره “ساخته شود” – این آدم ساختنی نیست، “آفریدنی” است، شبیه هیچکس نیست جز خودش. او در ماندنش، در حقیقت چون شش هفت نفر در یک نفر را نمیشود سر ضرب آفرید، خطا ناپذیر میشود و بتدریج صاحب کرامات، و اگر بمیرد- که روزگار حقیقتا بسر میرسد- دوباره باید سالها صبر کرد که این “شبیه هیچکس نبود” و “کسی میآمد که نان را تقسیم میکرد”، دوباره خلق شود. ویا اصولا تقسیم کار و تخصصی شدن را، بعنوان روح پیشرفت در سرگذشت بشر، بکاربرد – که این خود بمعنی کشف “دیدن”، “نگاه کردن”، و “مشاهده کردن” است – و فارسی یی که ناتوانی اش هم منشاء و هم پی آمد این عدم تشخیص است را، به اندیشیدن واداشتن و بمرور، اندازه واقعیت کردن. سئوال اساسی اینستکه آیا اصولا بدون پیشینه اسکولاستیسیسم، یک زبان قادر است به مرحله اندیشه گذر کند. فارسی این مشگل را دارد زیرا قبل از آمدن اعراب، اسکولاستیسیسمی زاده نشده بود، و بعد از آمدن اعراب، عربی بعنوان زبان اسکولاستیسیسم اسلامی این وظیفه را به انجام رساند. بدون موفقیت زیرا این به اروپا و سپس مسیحیت منتقل شد. فارسی بدون پیشینه اسکولاستیسیسم، عملا، در مقابل واقعیت ” فلج و دروغگو” میشود. حاصل کار اینستکه تجربه روزمره زندگی به زبانی است که دارای ابزار بیان این تجربیات نیست. اگر توجه کرده باشیم، هروقت جامعه دچار هیجانات مختلف میشود – شادی، عزا، و کشمکش های سیاسی و اجتماعی- زبان فارسی غایب میشود، و در عوض به ضرورت های مختلف، عربی یا انگلیسی این هیجانات را بیان میکنند – زبان هیجانات ما عربی و انگلیسی است. در اروپا، اسکولاستیسیسم مسیحی، مستقیم و یا با “رفرم”، محمل تحولات مختلف آن شد. بهمین دلیل، سرمایه داری، صنعت، و تمام دستگا ه های فکری و احساسی اروپا از این پشتوانه اسکولاستیسیسم مسیحی جدایی ناپذیر هستند- اسکولاستیسیسم مسیحی در واقع اکتساب یونان بود توسط مسیحیت، یا بطریقی دیگر، اکتساب دسـتآوردهای ” اسلامی” از طریق جنگهای صلیبی، و بازپس گرفتن (بازگشت) اسپانیا به اروپا- مسیحیت. آگوستین مقدس شمال آفریقایی بود، مانی گرا شد، و بالاخره، به مسیحیت گروید، و این تحول بزرگ تاریخی را از طریق “اسپولیه اجیتسیه” به انجام رساند- گفت “آنچه در زندگی بشر بجا ودرست است، به عالم مسیحیت تعلق دارد”- بقول شوخیگری های برخی، او را میتوان یکی از تمامیت خواهان سرسخت روزگاردانست.

در جهان اسلام، ایران نخستین کشوریست که با این مسئله شدیدا روبروست. اما نکته اساسی این است که زبان فارسی که زبان تحولات و زندگی ایران است، با اسکولاستیسیسم اسلامی که در زبان عربی شکل گرفته و بیان پیدا کرده است، مشگل ارتباطی و ادراکی دارد- بعلاوه اینکه، خود اسکولاستیسیسم اسلامی-عربی قبلا، همانطور که اشاره شد، در حینی که مقدمات را فراهم آورده بود، اما مراحل نهایی و کسب نتیجه را از دست داده بود. نکته جالب دیگر اینستکه، در مواقع هیجانات بزرگ، ما عملا، عربی و انگلیسی را تقویت میکنیم، و نتیجتا، مانع ارتباطی و ادراکی را باز هم عمیق تر و گسترده تر میکنیم. آیا زبان فارسی، که یکبار دیگر نیز “قافیه” را باخته بود، اینبار برای همیشه بمرور روبه میرایی سیر خواهد کرد یا راه حلی وجود دارد- او به اسلامی – عربی باخت، و این دومی همه را به اروپا باخت (واگذاشت). در کشورهایی که فارسی صحبت میکنند، افغانستان خود هنوز در قعر نوعی ما قبل تاریخ سیر میکند ، نتیجتا، نمیتواند کمکی به معضل فوق کند؛ از سوی دیگر، در جمهوری های عضو اتحاد شوروی، زبان فارسی از چند سو دچار مشگل است. روسی، انگلیسی، عربی (اسلام)، و در سطحی وسیع تر مشکل خود روسیه بر سر ارتباطش با اسکولاستیسیسم مسیحی و “انشقاق” ارتدکسی از یکسو، و “پارگی” دوره مارکسیسم از سوی دیگر. در هیچکدام از کشورهای “فارسی زبان” – از جمله مهمترین و وسیع ترین آنها ایران، هیچیک از زبان های محلی، یا ملل و فرهنگ های موجود در آنها، اساسا، در جایگاهی نیستند که بتوانند از این بابت ها رقیب یا جانشین زبان فارسی شوند. قسمت عربی نشین ایران سنی در یک صورت میتواند خود را به اسکولاستیسیسم عربی-اسلامی متصل کند که یکی از کشورهای مسلمان و عرب همسایه ایران بتواند جاده تغییر و تحولات اجتماعی- سیاسی را سریع تر از ایران چنان طی کند که هم فاصله عمیق موجود را پر کند و هم جذابیت برای بخش عربی-اسلامی- سنی ایران داشته باشد؛ تازه بدون احتساب اسکولاستیسیسم ته مانده اسلامی- عربی پس از اکتساب آن توسط مسیحیت و تولد جامعه اروپای بعد از آن – این فرض اصولا ناوارد است، مگر اینکه ایران در جنگی وسیع گرفتار آید که هم از هم بپاشد و هم به سطحی شدیدا قهقرایی از نظر تحولات موجود و در افق، فرو افتد. ” نظریه لیبرالیسم ” ، که عملا بمفهوم غرق شدن در تناقضات بی انتهای چنین مشکلات تاریخی ناشی از “معضل اسکولاستیسیسم” است، ایران را، پیش از بلندشدن حتا کوتاه مدت نیز، برگشت ناپذیر به زمین می زند. راه حل دیگر کاریست که روسیه – اتحاد شوروی کرد از یکسو، و چین از سوی دیگر. اینها بطریقی تحولات را در سیر تسلسل زمانی اتفاق افتاده طی نکردند، بلکه در سیر تسلسل منطقی طی کرده و در حال طی کردن هستند (این توصیه بطریقی از مارکس منشاء گرفته بود). صنعتی شدن هرچه سریع تر، بعد سایر مسایل و معضلات – یا باقیمانده آنها را- به تحولات نسل های آینده سپردن. ایران در این سی ساله بعد از ” پنجاه و هفت ” این مسیر را طی کرده است- هم به ضرورت دفاعی اساسا، و هم ویژگی های اسلامی، و بخصوص شیعه، و خوانش فلسفی- الهیاتی خاص جریان رهبری کننده، و بالاخره، طبعا، تاثیر پذیری از تجربیات سایر کشورها، در تشابهات و افتراقاتشان با شرایط ایران. اما چنین جاده یی جامعه را دچار شکاف میکند، و این خود مشگلی عظیم در خود روند تحولا ت را بوجود میآورد که در واقع معضلی است ونه یک مشگل گذرا.

این مشکل، در چین با وجود ویژگی های گذشته چین، وجود حزب کمونیست، به “سوسیالیسم چینی” انجامید و چین امروز. در اتحاد شوروی، گردش امور ابعادی بسیار اصیل، یکتا، و بیشتر جهانی تاریخی داشت، و مفر آن چیزیست که امروز می بینیم – در واقع اتحاد شوروی این مسئله را هم از جهت تاریخی، و هم نظری، حل کرده است؛ و امروز باید تنها پیآمدها و جوانب فرعی را برطرف کرد که چین بطریقی دیگر در حال انجام آنست. این پدیده برای زبان عربی، اسلام، شیعه، زبان فارسی، و هم تحصیل کرده های ما، بخصوص شاخه انگلوساکسونی آن (پراگماتیسم)، غریبه است. با توجه به اینکه مارکسیسم حاصل تحول تاریخی روسیه نبود، وحاصل تحول تاریخی چین نیز نبود، اما حاصل تحولات صنعتی اروپای غربی بود، در حالیکه، اسلام در ایران سابقه هزار و چهارصد ساله دارد، و در تمام جوانب زندگی ایران مستقیما حضور داشته است، ما احتیاج داریم که “مشق” را از روی دست کسی ننویسیم و تحولات ایران را با حوصله، و اندیشه یی که به این ویژگیها توجه بنیادی داشته باشد، دنبال کنیم. گرامشی حزب کمونیست را “شاهزاده ماکیاولی ” در تحولات دنیای جدید مینامید.

ضرورت تحولات بزرگ اجتماعی، ناشی از از هم پاشیدگی نظام های پیشین است – که این خود مسئله یی است با پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار در همان مرحله نقد منفی. گذار به مرحله نقد مثبت، خودنیز پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار دارد. پیاده کردن خود نقد مثبت نیز باز هم پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار دارد. تقابل هریک از این پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار نیز خود پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار دارند. و بالاخره، تمام این پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار در انسانها، فرد و جمع، بیان پیدا میکنند. هرچه کهنه کهنه تر باشد، و تشخیص و جایگزینی آن کند تر، این پیآمدهای بسیار بزرگ و ناگوار نیز خود به معضلاتی تبدیل میشوند که گاهی اصل کهنگی و جانشینی آن، فرع بر پرداختن به این ها میشود. اگر بخش های پیشین در روال معمول زندگی اتفاق میافتند و پس به تعبیری بعنوان “جبر و سرنوشت” پذیرفته میشوند، اما این آخری از چنین “امتیازی” برخوردار نیست – کسی آن را روال عادی و “حکم سرنوشت” نمی انگارد، بلکه به سهل انگاری و ناتوانی تعبیرمیشود. در مراحل اول، انتظارات یا وجود ندارند، و یا اینکه بر اساس دستگاه های ارزشی پیشین تعریف شده اند، در حالیکه در مراحل بعدی، انتظارات و دستگاه های ارزشی جانشین، تمام معادلات پیش بینی شده را بهم می ریزند – و این زمانی است که انقلاب مستله روز میشود. انقلاب از زمانی است که نقد مثبت مسئله محوریست. ایران پس از تحولات اخیر، بالاخره، به این مرحله وارد شده است. برعکس برخوردهای سطحی، دوران نقد مثبت زمانی است که مقاومت کهنه اساسا شکسته شده است، و بنابراین سطح عمومی خشونت و نارضایتی از امور بسمت حداقل و محو شدن می رود. یکی از نشانه های این مرحله، گشایش در تمام جوانب زندگی اجتماعی می باشد- تعلق شکل می گیرد، و آنچه “دولت” (استیت) مینامیم از دل ماده اولیه آن، یعنی، “حکومت” (گاورنمنت) و “اهالی” ، بیرون میآید- “دولت”(استیت) ضامن تداوم بقاء میشود، و “حکومت” (گاورنمنت) ضامن بقاء میگردد. اولی کل و فراگیر است و ابزاری برای حفظ این موقعیت میسازد، و دومی جزء و حاصل “جمع” تنوعات منافع، مصالح، و راه های تامین آنها، و موقتی است. اولی مضمونا “دیکتاتوریست” (در ریشه بمعنی رهبری برای زمانهای طولانی )، و دومی مضمونا “دموکراتیک” (ناجانبدار نسبت به لایه ها و اقشار، و منافع و مصالح خاص در گردش روزمره امور و اداره آنها). اولی بر “قضاوتی” کل گرا، و دورنمایی، و دومی اساسا بر عدم قضاوت، قراردارند. تفاضل بین “دولت” (استیت) و “حکومت” (گاورنمنت)، دامنه و سرزمین دموکراسی است – بهمین دلیل، بعکس درک بوارونه ما- بدلیل نقص زبانی وورای منافع و مصالح خاص- هرچقدر “دولت” (استیت) بزرگتر و قوی تر باشد، و “حکومت” (گاورنمنت) کوچکتر و “ضعیف تر”، بهمان نسبت امکانات دمکراتیک بیشتر و وسیع تر خواهند بود. مالکیت عمومی نیز بمفهوم مالکیت “دولت” (استیت) است و نه مالکیت “حکومت” (گاورنمنت) که در حقیقت اگر اتفاق بیفتد، نشانه فساد است و انحراف. “دولت” (استیت) مالک کل است، و “حکومت” (گاورنمنت)، اداره کننده این مالکیت است که میتواند به اشکال مختلف به اجرا گذاشته شود – معیار نیز ضروریات حفظ “دولت” (استیت) در دراز مدت و کلیت، و تامین و رضایت اهالی در گردش زمانهای کوتاه ومیان مدت، میباشد. هیچ کلی قادر نیست در کلیت تغییر کند، و این تنها از طریق تغییر اجزاء امکان پذیر است. “دولت” (استیت) بعنوان یک کل نیز از این قاعده پیروی میکند، و تغییرش تنها از طریق اجزایش امکانپذیر میشود – این اجزاء در “حکومت” (گاورنمنت) گرد هم میآیند و از این طریق با تحولاتشان، مقدمات تغییر و تحول در “دولت” (استیت)- از طریق دموکراتیزه شدن پیوسته “حکومت” (گاورنمنت) بعنوان ابزار اعمال اقتدار خود تا از هم پاشیدن آن و آنچه انقلابات اجتماعی بزرگ نشان داده اند- فراهم میآیند. جالب توجه است که در بخش هایی مهم از گذشته ایران، زمانی که شاه یا شاهنشاه خود “دولت” (استیت) محسوب میشد، و “حکومت” (گاورنمنت) از آن مجزا، مالکیت متعلق به این شاه یا شاهنشاه بود نه بعنوان فرد بلکه بعنوان “دولت” (استیت)، وچگونگی اداره آن توسط “حکومت”(گاورنمنت) انجام میگرفت (این چیزیست که برخی استبداد شرقی نامیده اند). باصطلاح نظریه “دولتی شدن” بمعنی سلب مالکیت از مالکان فتودال که شهرها را در محاصره داشتند و مانع حتا عبور و مرور افراد نیز میشدند بود، یعنی رهایی شهرها از محاصره فئودالیسم (تاریخ اروپا صحنه خون آلود این معضل بوده است)، و نه بمفهوم عامیانه شده و ایدئولژیزه شده کنونی. فئودالیسم در پوشش لیبرالیسم (که روزی مفهومی بکلی متفاوت و انقلابی داشت، براساس گفته فوق)، عملا، مدافع و حافظ منافع و مصالح کهن میشود. در تبلیغ به سنت آن در زمان گذار اروپا و تقابل فئودالیسم وجامعه نو استناد میشود، اما درعمل، برای “کهن”، حکم ماسک اکسیژن را دارد. بنابراین نه انقلاب مفهوم شیطنت آمیزخشونت و کشت و کشتاررا دارد، و نه اصلاح باید مفهوم ماسک اکسیژن برای “کهن” را داشته باشد. با این مفاهیم، اصلاح پس از انقلاب میآید – هنگامی که نقد مثبت مستقر شده است و جهتگیری، بارز و شفاف میباشد. مثلا به اقدامات دوره” پادشاهی مطلقه” اروپا که هدف اش اساسا بازسازی نظام فئودالی بود، اقدامات اصلاحی یا اصلاحات نمیگوییم. در همین ایران خودمان، از امیر کبیر تا پایان پهلوی ها نیز، کاربرد واژه اصلاحات حطاست، و انقلاب که جای خود را دارد. اینها از نظر نقد گذشته و تولید تاریخ، تماما، در محدوده همان “سلطنت مطلقه” اروپا قرار میگیرند. اگر بخواهیم از “دسپوت شرقی” سرگذشت اروپا صحبت کنیم، شاید، دوره صفویه را بتوان بطریقی در مشابهت با تحولات همزمان در اروپا، از برخی جهات، “اصلاحات” نامید– البته ما آزاد هستیم هر مقوله یی را بهر شکلی بکار ببریم و یا از سروته جامعه بشری، تجربیانی را بگیریم و بدلخواه خود “مفهوم و مقوله” سازی کنیم و آنها را در هر ترکیب و ترتیبی کنار یکدیگر قرار دهیم و بکار بریم (شبیه قضیه حقوق بشر و کتیبه معروف)- مثال ها بسیارند. اما اینها اعتبار گذرا و برای اهداف خاص دارند و نه اعتبارعلمی با کاربرد تحول آفرینی ، چه بمعنی انقلاب و چه اصلاحات اشاره شده در فوق.

تاریخ انتشار : ۷ اسفند, ۱۳۸۸ ۸:۳۷ ق٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

حملۀ تروریستی در مسکو را محکوم می‌کنیم!

روشن است که چنین حمله‌ای نیاز به تیمی حرفه‌ای و سازماندهی و تدارکی نسبتاً طولانی و گسترده دارد. در عین حال، زود است که بتوان تحلیل جامع و روشنی از ابعاد پشت پردۀ این جنایت و اهداف سازمان‌دهندگان آن ارائه داد. هدف از این یادداشت کوتاه نیز  در وهلۀ نخست مکثی است بر قربانیان این حمله و حملاتی از این دست. قربانیانی که تنها سهم‌شان از سازمان‌دهی و تدارک چنین جنایاتی و علل پشت پردۀ آن، هزینه‌ای است که با جان و سلامتی‌شان می‌پردازند.

مطالعه »
یادداشت
تظاهرات آتش بس در آمریکا

شعبده بازی بایدن بر روی جنگ غزه

ممکن است به اشتباه کسی را با تیر زد یا جایی را تصادفی بمباران کرد ولی امکان ندارد که دو میلیون نفر را تصادفی با قحطی و گرسنگی بکشید.
قحطی در غزه قریب الوقوع است و پیامدهای آنی و بلندمدت سلامتی نسلی را به همراه خواهد داشت.

مطالعه »
آخرین مطالب

فراخوان ‏دادخواهی علیه ثابتی و دیگر آمران و عاملان شکنجه و کشتار مردم در نظام سلطنتی

دادخواهی محدوده‌ی زمانی و مکانی ندارد؛ از دورانِ رژیم پیشین آغاز شده و تاکنون نیز ادامه دارد. تفاوتی میان شکنجه‌گران قبلی و کنونی نیست. همه را باید مورد پیگرد قرار داد. این دادخواهی بخشی از مبارزه در راه آزادی و اعمال حق حاکمیت مردم کشور ماست.

بهار غمگین و‌ ستارگان سرخ

در پس سالیان‌ِ دراز و سرد،
در پنهان ترین گوشهٔ دل‌ها هنوز ستاره می درخشد،
هر بهار در چشمهای خسته از انتظار،
یاد نُه ستارهٔ درخشان شعله می کشد،
و درکوچه باغهای غمگین‌ِ بهار،
شمیم خوشِ نامشان در هوا موج می زند!

“آزادی اندیشه … ضرورت است.”

آفرینش و شکوفایی واقعی هنر و ادبیات جز در سایه‌ی آزادی اندیشه ‌و بیان ممکن نیست و دست‌درازی حکومت‌ها بر ذهن‌ و زبان آدمی، وهن آدمی است.

به یاد جان‌باختگان کشتار تپه‌های اوین – جنایات هیچ استبدادی به فراموشی سپرده نمی‌شود!

در چهل‌ونهمین سالگرد جان‌باختن مبارزان آزادهٔ راه میهن و مردم، به نام همهٔ فداییان خلق، یاد و نام آنان را بزرگ می‌داریم و در برابر عزم تا پای جان آنان در رزمشان در راه آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی در میهن عزیزمان سر به تعظیم فرومی‌آوریم.

طرح نور، سرکوب شدید زنان خواهان پوشش اختیاری

اعتراضات علیه حجاب اجباری که بعد از قتل مهسا (ژینا) امینی در بازداشتگاه گشت ارشاد، سراسر ایران را فراگرفت، با وجود سرکوب، به یک معضل برای حکومت تبدیل شده است. گشت ارشاد نمونه کوچکی از جنگ هر روز حاکمیت با زنان بوده و سرکوب هر روزه زنان در خیابان یعنی اعتراف به تداوم جنبش زن زندگی آزادی.

یادداشت
تظاهرات آتش بس در آمریکا

شعبده بازی بایدن بر روی جنگ غزه

ممکن است به اشتباه کسی را با تیر زد یا جایی را تصادفی بمباران کرد ولی امکان ندارد که دو میلیون نفر را تصادفی با قحطی و گرسنگی بکشید.
قحطی در غزه قریب الوقوع است و پیامدهای آنی و بلندمدت سلامتی نسلی را به همراه خواهد داشت.

مطالعه »
بیانیه ها

به یاد جان‌باختگان کشتار تپه‌های اوین – جنایات هیچ استبدادی به فراموشی سپرده نمی‌شود!

در چهل‌ونهمین سالگرد جان‌باختن مبارزان آزادهٔ راه میهن و مردم، به نام همهٔ فداییان خلق، یاد و نام آنان را بزرگ می‌داریم و در برابر عزم تا پای جان آنان در رزمشان در راه آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی در میهن عزیزمان سر به تعظیم فرومی‌آوریم.

مطالعه »
پيام ها

از قطعنامۀ شورای امنیت سازمان ملل و برقراری آتش‌بس فوری و پایدار در غزّه حمایت می‌کنیم!

ما فداییان خلق ایران از نخستین روز آغاز جنگ ضمن محکوم کردن و غیرقابل توجیه خواندن عملیات مسلحانه و نظامی علیه مردم بی‌دفاع غیرنظامی، همراه و هم‌صدا با آزادی‌خواهان جهان خواهان آتش‌بس فوری و تأمین حقوق حقّهٔ مردم فلسطین شدیم. با این رویکرد ما مهار مقاومت آمریکا و تصویب قطعنامهٔ شورای امنیت را یک پیروزی بزرگ برای مردم بی‌گناه غزّه و فلسطین و تمامی آزادی‌خواهان جهان می‌دانیم.

مطالعه »
بیانیه ها

به یاد جان‌باختگان کشتار تپه‌های اوین – جنایات هیچ استبدادی به فراموشی سپرده نمی‌شود!

در چهل‌ونهمین سالگرد جان‌باختن مبارزان آزادهٔ راه میهن و مردم، به نام همهٔ فداییان خلق، یاد و نام آنان را بزرگ می‌داریم و در برابر عزم تا پای جان آنان در رزمشان در راه آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی در میهن عزیزمان سر به تعظیم فرومی‌آوریم.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

فراخوان ‏دادخواهی علیه ثابتی و دیگر آمران و عاملان شکنجه و کشتار مردم در نظام سلطنتی

بهار غمگین و‌ ستارگان سرخ

“آزادی اندیشه … ضرورت است.”

به یاد جان‌باختگان کشتار تپه‌های اوین – جنایات هیچ استبدادی به فراموشی سپرده نمی‌شود!

طرح نور، سرکوب شدید زنان خواهان پوشش اختیاری

عمر آشور: چگونه حملات ایران به اسرائیل چشم انداز مناقشه خاورمیانه را بازتعریف کرد!