دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲ - ۰۱:۰۲

دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲ - ۰۱:۰۲

انقلابات محافظه کارانه: عصر سوسیالیسم، سرکردگی و حاکمیت

جدایی سرمایه بعنوان بیان پولی منابع از سرمایه بعنوان بیان اجتماعی منابع، هریک به راه خود رهسپار می گردند- تضاد بین سرمایه در صورت پولی، و سرمایه در صورت صنعت موجب تلاطمات و بحرانهای اجتماعی می شود. در حالت نخست، سرمایه عملا راه افزایش اش را در انباشت غیر تولیدی می یابد و اساسا مفهوم کمیتی دارد، و در حالت دوم، سرمایه بعنوان منابع، بواسطه روند تولید و بازتولید ضروریات اجتماعی (ارزش مصرف) به انباشت و گسترش نفوذاش می پردازد که اساسا مفهوم کیفیتی دارد.


در کودکی شنیده ایم که گربه همیشه دعا می کند که خدا به صاحبخانه بچه هایی کور بدهد که بتوان از اینور و انور پرید و غذای دست آنها را قاپ زد و برد.

پوزیتیویستها نیز دعا می کنند که خدا نسل انسان را از روی زمین بردارد که تحقیقات و دستآوردهای علمی آنها بیوقفه ادامه پیدا کند. کسی از خدا می خواهد که با قدرت لایتناهی اش، همانطور که در موسی ظاهر شد و دریا را شکافت، سیل نابود ساز را به باران مبدل کند.

در غرب، و بخصوص آمریکا اصولا تا همین چند سال پیش، یا دقیقتر پس از یازده سپتامبر و جنگهای بعدی – حتا در کتابها و موسسات تحقیقاتی و دانشگاه ها – کره ی زمین تماما ماقبل کریستف کلمبی بود و پس موضوع کشف و استقرار.

یکی از کشفیات بزرگ در آمریکا در سالهای اخیر کشف یک مردی بنام صدام حسین، مردی دیگر بنام قزافی بود، وحال یک مرد دیگری بنام اسد می باشد و دیگر هیچ.

البته به مدت هشتاد سال هم فقط یک مردی بنام استالین و پنجاه سال هم مردی بنام مائو، و همین طور بگیریم و برویم عقب و به تاریخچه آنچه استعمار نامیده شده است و بومیان آمریکا برسیم.

آگر به تاریخ نگاری (وقایع شماری نه تاریخ تحلیلی) در غرب و بخصوص در آمریکا توجه کنیم، قضایا بسیار ساده بوده اند، یک توپ بزرگی بنام زمین، و بعد مقداری مرد ازقبیل فوق، و تعدادی هم بعنوان کریستف کلمب – نمونه بنیادی در حقیقت، مرد اسپارتی می باشد که در زمین در پی آزادی و استقرار آن بوده است (لطفا فیلم سیصد را ببینید) و نوع دیگر آن در دریاها که پایرت (دزد دریائی) نامیده شده اند. اسپارتها اگر فرزندشان دزدی و تجاوز می کرد و گیر می افتاد، تنبیه اش می کردند.

بنابراین یک طرف همان مقادیر مردان فوق بوده و هستند که باید کشف می شدند، و در سمت دیگر نیز تعدادی اسپارتی خشکی و دریایی که در پی کشف مقادیر “گمشده یا ناپدید و یا ارواحی” بوده اند.

حقوق بشرهم بر همین مبنا تعریف شده است، و اقتصاد و منابع و خلاصه بود و نبود همگی نیز چنین پایه یی برای تعریف خود کسب کرده بودند- تنها ما هستیم. جالب است که شرق شناسی هم نگاهش از همین اساس شکل گرفته است.

تا صنعتی شدن ژاپن، اصولا پیشرفت از فطرت پاک آن مردان خشکی و دریایی اسپارتی طراوت کردنی بود. و بالاخره سیلی هیتلرکه اصلا صورت مسئله وخود مسئله را چرخاند، نیز، قصدش اثبات این مورد بود که از میان همه اسپارتها، یک اسپارتی اصیل و خالص وجود داشته است که بقیه اصلا به او توجه نکرده بودند- از برلن راه افتاد که غیر اینها را از سرزمین خدا پاک کند، و چون بر حسب اتفاق (مثل کشف آمریکا یا کشف عراق، افغانستان، ایران، سوریه، و قبلا روسیه و چین و مشابه) متوجه شد که آن طور هم که فکر می کرده اند، این کره خاکی غیر از اسپارتها مردمانی از نوع دیگر نیز دارد که یا باید به اسارت و بردگی درآیند و یا با تخمه پاک نوع اعلای اسپارتی جفت داده شده که اصلاح نژاد شوند.

برای ژاپنی ها در دانشگاه ها نیز نظریه سازی کردند (لطفا به این موضوع مراجعه شود) و آنها را نیز از در پشت وارد جرگه اسپارتی ها کردند و البته دربست از نوع دریایی آنها که بالاخره “لنگرگاه مروارید” (پرل هاربر) را مورد تهاجم قرار دادند.

این کشفیات و اصطلاحات و تعویض و تبدیلها، همگی بر اساس یک “تفکر” شکل گرفته و اتفاق افتاده اند. این “تفکر” – یا بهتر است که قالب سازی بنامیم که تفکر را از اعتبار نیاندازیم – همان چیزیست که به “کامپانیلیسم” شناخته شده است و منظور از قرار زیر است. کامپانا، و وابستگان این واژه بمعنی زنگ کلیسا می باشند (مشابه آذان خودمان) که کارشان این بود بخشی از وظایف جارچی را راسا بعهده بگیرند و وبا کد خاص خود اخبار الهی را به اطلاع اهالی برسانند. این زنگهای کلیسا به نسبت محل استقرار آنها، اهمیت کلیسا، تعداد مراجعین، و بالاخره جایگاه و مسئول آن، با یکدیگر تفاوت داشتند-هرچند بالاخره همگی زنگ کلیسا بودند.

بزبان امروز، درحقیقت، تمام این جوانب و از جمله مسافت شنیده شدن انها، طول و عرض و ارتفاع، یعنی حجم، اندیشه و تجربه اهالی را – جمعا – منعکس می کردند. این وضعیت تا شهرهای قرون میانه نیز ادامه داشت و هریک محله و زنگ اصلی و بزرگ شهر (که در کلیسای مرکزی قرار داشت، بنام معمول دومو) که کارش مرتبط کردن واتیکان یا اسقف نشینان، و یا دستگاه حکومتی بود با روستاییان و شهر (حاکمیت یکپارچه). در واقع این زنگها جارچیهای مختلف و بطور نهفته سلسه مراتب جارچیها و موضوعاتشان بودند.

پس کامپانیلیسم در حقیقت – چه در شهر و چه در روستا- مفهوم منافع خاص، دامنه اطلاعات و بالاخره شعور جمعی را در خود نهفته داشتند. عقل زنگ کل ، اجبارا، بمعنی گستردگی شعوری عقل کل نبود زیرا در آن زمان، اصولا شعور و عقل کاربردی (تدبیر) جز اعمال کنترل، از بالا به پایین، وظیفه دیگری نداشتند- می توانیم عقل چوپانی و گله بانی بخوانیم. به این معنی، کامپانیلیسم اساسا بمفهوم “بستگی، کوتاهی، و محدودیت” می باشد. اگر امروزه توجه کنیم، ابزار تولید و پخش شعوری و اطلاعاتی از یکسو، و مضون و مقدار اطلاعات از سوی دیگر اساسا تعیین کننده یکدیگر هستند. یک پچ پچ مثلا تنها یک واحد کوچک از دانش و اطلاعات را تولید و یا پخش می کند، و یک میکروفن و بلند گو حجم و کیفیتی دیگر را، و بالاخره اینترنت و مشابه واحد هایی بمراتب بزرگتر را در خود تولید و پخش می کنند. در این کامپانیلیسم، در حقیقت، وجود وعدم وجود نیز خوابیده بودند. سکوت زنگ بمعنی نبود تا مرگ، و غرایی آن هم بمعنی حضور تا غلبه مطلق بود.

پس کامپانیلیسم، در وهله نخست، بمفهوم بودن و نبودن، و بعد هم بمفهوم سطح شعور و فرهنگ بود. تا قرون میانه، نظام طبیعت گرا (که در بروز سیاسی اروپای غربی، فئودالیسم نامیده شده است)، برهمه چیز غالب بود و تولید وباز تولید نیز هیچ گونه ارتباطی با چیزی که امروزه دانش (بمعنی هشیاری- نالج) و علم (بمعنی غلبه بر طبیعت گرایی – ساینس) می نامیم، نداشتند. بدین معنی نیز، کارنده فاقد این دو ویژگی بود و خود را از محیط متمایز و منفک نه می دید و نه ادراک می کرد- ارباب، مباشر(جانشین ارباب)، جمعا حکومت(گاورنمنت) بود، و رعیت و طبیعت، جمعا دولت (استیت) بود (زیرا شکل تبدیل طبیعت به احتیاجات انسانی را معین می کردند). در عمل تنها حکومت وجود داشت که مستقیما از طریق زوراعمال می شد. کارندگی و نه آنچه امروزه کشاورزی می نامیم، عملا، اساس تمام فعالیتهای دیگر انسان بود. صنعتگری و تجارت با این که ظاهرا استقلال داشتند، اما انها نیز در چارچوب کارندگی امکان حیات می یافتند. ان که در لبه طبیعت از آن “نان” را می گرفت، چگونگی بودن را نیز تعیین می کرد.

زنگ کلیسا در تجربه اروپا در حقیقت زنگ غلبه و حاکمیت این کارندگی بر تمام محیط اطراف بود. در واقع مسیحیت در نقطه یی در تقابل با این وضعیت، با ادغام در زنگ کلیسا، خود در حد گستردگی و نفوذ کامپانیلیسم، می توانست بروز یابد- سازش کلیسا با کارندگی (فئودالیسم). مسیح محکوم به دار، جرم اش همین تقابل بود با کارندگی، و مسیح بازگشتی روز بعد دیگر مسیح اسیر کارندگی بود- تمام کشمکشهای بعدی که می توان به “دعوای تثلیث” تعبیر کرد نیز سر همین طبیعت گرایی کارنده و تصور و یا اعتقاد انسان میوه ممنوعه خورده و اخراج شده از بهشت (طبیعت رهایی به تاریخ گرایی- تولد عصرمدرن بمعنی عقیدتی) بوده اند.

وظیفه اسکولاستیسیسم نیز حل همین مسئله بود (پذیرش و تعبیر تحولات و دستآوردها توسط مسیحیت)، و در حقیقت هم دانش بعنوان هشیاری و هم علم بعنوان غلبه بر طبیعت گرایی حاصل همین روند هستند – که اساسا در دوره و تحولاتی که تولد و خلافت و یا امپراتوری اسلامی نام گرفته اند، شروع شده بودند- اسلام خدای “آسمانی ابراهیمی” را دوباره به صحنه بازگرداند و با توجه به تجربه مسیح، پیام را با شمشیر همراه کرد.

به این معنی، در حقیقت ظهور اسلام را باید شروع عصر جدید دانست که در زادگاه –عملا بدلیل گسترش اش – نتوانست از طبیعت گرایی رهایی بیابد و بالاخره زیر قدرت و تسلط آن نیز بزانو درآمد، و دسـتآوردهایش به اروپا “گریختند” و نهایتا پیروز شدند – اما در لوای پیامبران قبل از خود. این پیروزی در تقابل با فئودالیسم رومی و هم مناسبت های زمانه، به پدیده یی که امروز سکولاریسم نامیده می شود، ختم شد- در واقع کارندگی که بر مسیح پیروز شده بود، بر جانشین بعدی او که از شرق گریخته بود نیز غلبه پیدا کرد. اما در یک موقعیت سازشی که کامپانیلیسم فئودالی (کارندگی و طبیعت گرایی) را نهایتا بر شهرغلبه داد و فئودالیسم را در پوشش سرمایه داری در اختلاطی از سازش تجارت و صنعتگری، حفظ کرد (منشاء دور جنگ سرد). بنابراین این مرحله را باید پیروزی سرمایه داری دانست که مضمونی دگرگون شده از فئودالیسم از یکسو، و مرحله فراهم آوری مقدمات صنعت از سوی دیگر، بوده است (انباشت اولیه). اگر توجه کنیم، دفع دین و دموکراسی (در واقع دفع انسان از صحنه) مشخصه این دوره شناخته می شود. پیروزی پیگانیسم رومی- یونانی، و دموکراسی تعریف شده توسط آنها (دموکراسی یونانی در حقیقت صورت کنار آمدن فئودالها با یکدیگر بود که از انقضای نهایی امپراتوری روم در قرن پنجم بعد از میلاد تا حدود قرون دهم تا دوازدهم (شروع رنسانس) جاری بوده است). اینها در این دوره تقریبا هفتصد تا هزار ساله از پایان امپراتوری روم تا رنسانس، پیوسته و خستگی ناپذیر در چپاول و غارت و کشتار یکدیگر در جنگها مشغول بودند. پیگانیسم رومی و دموکراسی یونانی پرچمهایی بودند که فئودالیسم اروپا تحت آن به وحدت رسید و همین هسته نخستین آنچه “دولت مدرن” نامیده شده اند، شد. عنصر غریبه پول بعنوان شکل مالکیت جدید به دنیای فئودالیسم وارد شد (قبلا در روم و مناطق دیگر قرنها وجود داشته است). در حقیقت جمهوری فلورانس بعنوان نخستین بانک اروپا توسط اساسا خانواده مدیچی، و روی مدل حکومت رومی و دموکراسی پونانی تشکیل شد. عملا رنسانس نخستین شکل بازسازی امپراتوری روم است از یکسو، و نخستین کوشش حکومت فئودالها برای وحدت و مقدمات دولت مدرن، از سوی دیگر. اقدام ماکیاوللی در حقیقت توصیه و کوشش برای چنین هدفی بود، که تا وحدت ایتالیا و زمانه مانزونی و گاریبالدی و سایرین باید منتظر می ماند- ایتالیا به این وحدت می رسد و نه دیگر تحت لوای پیگانیسم رومی، بلکه مسیحیت و کلیسا (کامپانیلیسم فئودالی در قامت مسیحیت)- دموکراسی یونانی نیز دفع شده و سلطنت بعنوان حاکمیت آسمانی بر زمین در ایتالیا مستقر می گردد. فاشیسم در حقیقت نوعی تقلا برای بازگشت به پیش از این بود- بهمین دلیل، واتیکان و کلا کلیسا با فاشیسم ارتباطی مبتنی برعشق و تنفر داشتند. این مضمون با تفاوتهایی در تمام – حداقل اروپای غربی – پیش آمد. دراین مرحله سرمایه داری مالی بانکی و تجاری، بعنوان وحدت دهنده و پایه گذار “دولت مدرن”، حاکمیت فئودالی را مستقر کردند، و تمام باصطلاح “دولتهای مدرن” اروپا از این دسته محسوب می شوند. جنگهای اتفاق افتاده و با احتساب دو جنگ بزرگ جهانی، عملا، دنباله همان جنگهای پس از انقضای امپراتوری روم بود ه اند. همان خانواده های فئودالی که خویش یکدیگر نیز بودند، عاملین مرکزی آنها بودند. بزبانی دیگر، اروپای فئودال سرمایه دار بود که می جنگید.

اما در همین بزنگاه ها و کشمکش ها، اتفاق دیگری می افتد که موجب بزرگترین تحول اروپا و بعدا هم جهان می گردد – تولد صنعت.

این روند توضیح داده شده فوق، در ترکیب با عوامل دیگر، عملا سه هسته قدرت را پایه می گذارند، که عبارتند از قدرت فئودالها بعنوان زمینداری، قدرت سرمایه مالی، قدرت سرمایه تجاری. با بحران تجارت گرایی (مرکانتلیسم)، سرمایه تجاری عملا بمخاطره می افتد، هم بدلیل غلبه فئودالهای زمیندار بر روستا (انقطاع سرزمینی- سیاسی)، و هم گسترش تجارت و ضرورت “موضوع” تجارت (یا ماللتجاره یا چیزیکه بعدا کالا نامیده شده است)- از اینجا ببعد سرنوشت سرمایه تجاری از دو هسته قدرت دیگر جدا می شود. تقلای سرمایه تجاری برای حفظ خود، با گذار از فیزیو کراتها (هسته پوزیتیویسم و امپریوکریتیسیسم بعنوان ادراک روستایی از این تحولات) و در تقابل با آنها، موجب کشف تولید بعنوان موضوع تجارت شده، و بزرگترین اتفاق تاریخ بشر واقع می شود، که در حقیقت شروع جامعه صنعتی می باشد– سرمایه تجاری با تجربه بسیار طولانی اش، به سمت تولید موضوع خود یعنی ماللتجاره رفته و از این مسیر سرمایه تجاری حوزه یی را بنا می گذارد که در نحولات بعدی تولید و تولید کالا (تولید برای مبادله برای نخستین بار در سرگذشت بشر و نه دیگر براساس سفارش مصرف کننده آشنا، بلکه تنها برای مبادله و مشتریی نا آشنا بنام بازار) را بنا می گذارد و بالاخره به تولد نخستین جامعه صنعتی (انگلیس) منجر می گردد (رفتن سرمایه به حوزه تولید یا جامعه صنعتی).

بالاخره پرومته آتش را از زئوس می رباید، و ادم و حوا از میوه ممنوعه می خورند، و نسل بشر از بهشت (طبیعت) رانده می شود- تولد انسان مختار و آزاد از طبیعت- شروع دموکراسی بمعنی حضور و دخالت انسانهای آزاد و مختار برای تعیین شیوه بودن و تولید و باز تولید خود، و تامین بقاء و تدام آن- انسان اینگونه هم رها می شود و هم مختار، و هم ابدی. بهمین دلیل، جامعه مدرن بمعنی جامعه صنعتی دموکراتیک نیست، بلکه شکلی از تلفیق قدرت فئودالهای زمیندار و سرمایه مالی، و سازش پیگانیسم رومی با مسیحیت از یکسو، و دموکراسی بعنوان همزیستی دو قدرت فئودالها و سرمایه مالی در ائتلاف با یکدیگر از سوی دیگر، می گردد. هسته آنچه که بعدا جنگ سرد و فاشیسم و نازیسم می شد- محاصره سرمایه تجاری و صنعتی (جبهه کار) توسط ائتلاف فئودالها و سرمایه مالی (جبهه تجاوز و غلبه). سرمایه تجاری و صنعتی ( جبهه کار)، بدلایلی که خود جداگانه باید بررسی شوند، به دو شق دموکراسی لیبرال و سوسیال دموکراسی تجزیه شده (از دل انقلاب فرانسه و کمون پاریس) و عملا باعث تضعیف راهبردی حاکمیت کار (سرمایه تجاری و صنعتی) می گردد.

قدرتهای فئودالی زمیندار و سرمایه مالی در ائتلاف، باعث این شکاف شده و با جنگ سرد دوره یی را بوجود می آورند که عملا دو جبهه کار – لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی- در تقابل قرار گرفته و تا مرز نابودی خود بنفع دو قدرت دشمن (نه رقیب) نیز به پیش رانده می شوند – توجه شود که نقد و ادراک تاریخی محاکمه ومحکومیت نیستند برغم اصطلاحات بیجایی مشابه “در دادگاه تاریخ”.

جالب است که هردو بخش اسلام نخستین – به اسپانیا و اروپا رفته (بهر دلیلی) در لوای مسیحیت، و باقیمانده در محیط و زادگاه اصلی اش- به کارندگی وطبیعت گرایی (فئودالی در اروپا و باصطلاح “استبدادشرقی” در آسیا) باختند و نهایتا به حاشیه رانده شدند. و بازگشت به بهشت از دست رفته تبدیل به آرزو و آرمان همگانی شد- فئودالیسم عملا میوه ممنوعه خوردگان (خروج از کارندگی و طبیعت گرایی و گذار به طبیعت رهایی ) را شدیدا تنبیه کرد. یا اگر بزبان دقیقتر و امروزی تر و بدون استفاده از واژه پردازی آسمانی – الهیاتی بگوییم (نقد گذشته و تولید تاریخ)، ضعف نیروهای تولیدی اجبارا مانع تغییر روابط تولیدی زودرس بود- باید تقریبا چند قرن کوشش و فعالیت می کردیم تا “انباشت اولیه” انجام گرفته و به ثمر برسد. تازه اکنون است که خوردن میوه ممنوعه نتیجه بخش خواهد بود چون به سطحی رسیده ایم که توانایی زندگی بیرون از طبیعت را یافته ایم – در حقیقت ، بیرون از طبیعت را تقریبا – حداقل در سطح رشد و گسترش نیروهای تولیدی- به حدی رسانده ایم که قادر هستیم بلاواسطه زندگی مستقل بیرون از طبیعت را برای تولید و باز تولید خویش مهیا کنیم (زمانه گذار تنگ شیاپینگ در چین و جهان ناصنعتی). فئودالیسم در حقیقت از اینکه “آدم و حوا” میوه ممنوعه (که درخت دانش نیز خوانده شده است) را بخورند و از طبیعت بمعنی حیطه قدرت فئودالی و سرمایه مالی (رباخواری) خارج شوند، با هزاران نیرنگ و جنگ و خشونت جلوگیری می کرد- که بارزترین آن، جنگ سرد نام گرفته است.

پوزیتیویسم اگر از یک سوی با توجه به این زمینه، دنیای طبیعت را بعنوان موضوع بنیادی شناخت علمی برسمیت شناخت (سمت روبه آینده فیزیوکراتها)، اما از سوی دیگر، فراموش کرد که عامل محرکه، اجرایی و هدف هرگونه ضرورت علمی و خود نفس علم، از سوی دیگر، انسان بوده است (یعنی کار، که ریکاردو کشف می کند) که درست بعلت همین خطای اش از بهشت رانده شده است (خروج از طبیعت گرایی که باید حتما تنبیه می شد) و عامل و معمول (سابجکت و آبجکت) تمام روند و تحولات بوده است. در تجربه گرایی خالص اوناریس، ماخ و مشابه، این وضعیت عملا به افراطی ترین شکلش می رسد که بعدا ادراک و “نظریه” شناخت (دانش و علم – نالج و ساینس) فاشیسم (نازیسم) و ایدئولوژی قدرتهای فئودالی زمیندار در ائتلاف با سرمایه مالی (رباخواری) میگردد – امپیریوکریتیسیسم.

این درک پوزیتیویستی با ” تجربه گرایی ناقد” (امپیریوکریتیسیسم)، عملاً ارتباط علم و بعدا اصولا دانش، وبالاخره طبقات و اقشار حاکمه را با جامعه از دست می دهد. تظاهر این وضعیت، مبدل شدن رهبری به فرماندهی می باشد که در اوج اش از یکسو به فاشیسم و نازیسم ختم می شود، و از سوی دیگر، وظیفه عامل عقیدتی حفظ حاکمیت سرمایه را فراهم می آورد- شکاف وجدایی قطعی سرمایه از صنعت و این چنین زمینه انقلاب اکتبر فراهم می گردد – از “مانیفست” تا “بالاترین مرحله”. (امکان استقلال ” جبهه کار” در نیمه دوم قرن نوزدهم و تحقق آن در روزگار ما).

جدایی سرمایه بعنوان بیان پولی منابع از سرمایه بعنوان بیان اجتماعی منابع، هریک به راه خود رهسپار می گردند- تضاد بین سرمایه در صورت پولی، و سرمایه در صورت صنعت موجب تلاطمات و بحرانهای اجتماعی می شود. در حالت نخست، سرمایه عملا راه افزایش اش را در انباشت غیر تولیدی می یابد و اساسا مفهوم کمیتی دارد، و در حالت دوم، سرمایه بعنوان منابع، بواسطه روند تولید و بازتولید ضروریات اجتماعی (ارزش مصرف) به انباشت و گسترش نفوذاش می پردازد که اساسا مفهوم کیفیتی دارد. بنابراین ما شاهد دو نوع سرمایه می شویم، یکی سرمایه – پول – کمیت – ارزش مبادله – غیر تخصصی، و دیگری، سرمایه- منابع- کیفیت – ارزش مصرف – تخصصی که اصولا حامل دو گونه حرکت و تحول اجتماعی می شوند، مانع پیشرفت و مخرب، و محرک پیشرفت و سازنده. بالاخره جبهه کار به یگانگی اصلی باز می گردند.

عصر تحقق سوسیالیزم بعنوان عالیترین مرحله رشد صنعت.

تاریخ انتشار : ۲ مهر, ۱۳۹۲ ۰:۳۷ ق٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

انتخابات! کدام انتخابات؟

با عنایت به این وضع و شرایط عملا موجود آنچه در ایران برگزار میشود فاقد حداقل شرایط برای شناخته شدن بعنوان یک انتخابات است. با تمام محدودیت ها و کنترل های نظام امنیتی و سیاسی انتخابی در کار نیست و دقیقا با استعاره از آقای خمینی « در این رژیم آزادی های فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده اند.

مطالعه »
یادداشت

جنگ دارد همچنان همگانی می شود!

این تصاویر شنیع,  چه بازمانده از جنگ و چه بازمانده از دنیای سهمگین سیاستمداران زندانبان !, ما را هم به اشکال مختلف در گیر و تماشاگر چنین صحنه هایی می نماید. یعنی کشتن و یا اعدام شهروندان، به امری معمولی و سرگرم کننده بدل می شود و در روزمرگی جامعه کم کم جا باز می کند.

مطالعه »
آخرین مطالب

مبارزۀ خشونت پرهیز زنان برای آزادی، برابری جنسیتی و عدالت اجتماعی

در گرامیداشت ٨ مارس روز جهانی زن، گروه کار زنان سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در سامانۀ کلاب‌هاوس برگزار می‌کند. مهمانان برنامه: نیره توکلی، هرمینه هورداد، شهناز قاراگزلو، زری صدرنشین، بیژن میثمی

عدم شرکت در انتخابات: بی‌تفاوتی یا کنش فعال مدنی؟!

عدم شرکت و تحریم انتخابات در ایران یک کنش اجتماعی فعال و مدنی بود و مردم اگاهانه و با هدف مشخص به پای صندوق رای نرفتند؛ و این کنش اجتماعی هیچ ربطی با بی‌تفاوتی مردم غرب به انتخابات ندارد.  این دو زمینه های اجتماعی مختلفی دارند و ربط این دو به هم یک حقه و کلک سیاسی است.

میزان مشارکت در نمایش انتخابات جمهوری اسلامی، به کم‌ترین حد از زمان وقوع انقلاب رسید!

مسلماً انتخابات در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، کم‌ترین تاثیری بر زندگی روزانه مردم ندارد و همواره نیز پرسروصداترین اتفاق در کشور است که چندین ماه فضای رسانه‌ای و حتی خیابانی ایران را تسخیر می‌کند و هر چه جلوتر آمده‌ایم، این تاثیر کم‌تر و آن سر و صدا اعتراضی مردم بیش‌تر شده است.

عشق گفت بنویس، من نوشتم

وقتی که به تو فکر می کنم، لبخندت باران می شود;
نگاهت زلال و زلال، و من چه بی پروا، می چینم آن لبخند را.

یادداشت

جنگ دارد همچنان همگانی می شود!

این تصاویر شنیع,  چه بازمانده از جنگ و چه بازمانده از دنیای سهمگین سیاستمداران زندانبان !, ما را هم به اشکال مختلف در گیر و تماشاگر چنین صحنه هایی می نماید. یعنی کشتن و یا اعدام شهروندان، به امری معمولی و سرگرم کننده بدل می شود و در روزمرگی جامعه کم کم جا باز می کند.

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
پيام ها

باید یکی شویم و قلب‌مان را سرود و پرچم‌مان سازیم تا بهاران خجسته به ارمغان به میهن‌مان فراز آید!

کرامت و خسرو دو جوان روشنفکر انسان‌دوست چپ بودند و غم مردم فقرزدهٔ میهن و جهان به دل داشتند. آنان شیفتۀ جنبش فداییان خلق بودند. خسرو گلسرخی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز  عشق به مردم چیز دیگری نیست … شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیج مدرکی به قتل‌گاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت». تاثیر ایستادگی جانانه آنان در برابر نظام حاکم و پشتیبانان جهانی آن موجی از شور و ایمان در جنبش فداییان پدید آورد

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

مبارزۀ خشونت پرهیز زنان برای آزادی، برابری جنسیتی و عدالت اجتماعی

عدم شرکت در انتخابات: بی‌تفاوتی یا کنش فعال مدنی؟!

سلب حق اسکان دانشجویان خوابگاهی در دانشگاه علامه طباطبایی

میزان مشارکت در نمایش انتخابات جمهوری اسلامی، به کم‌ترین حد از زمان وقوع انقلاب رسید!

عشق گفت بنویس، من نوشتم

انتخابات ریاست‌‌جمهوری در آسیا و اقیانوسیه