سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۵ اسفند, ۱۴۰۴ ۱۴:۱۴

دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۱۴

بعد از ۲۳ سال، یادم می آید…

۲۳ سال گذشت. کی اعدامت کردند، نمیدانم. فقط میدانم در چنین روزهایی بوده است، چگونه اعدامت کردند، نمیدانم، و نمیخواهم بدانم، فقط میدانم که که این جانیان آدم خوار، در چنین روزهایی جان پرشور و سرشار از عشقت را ربودند ...

– در سوگت ای درخت تناور!

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن!

ما را

حتی امان گریه ندادند.

 

من، اولین سپیده ی بیدار باغ را

– آمیخته به خون طراوت –

در خواب برگ های تو دیدم

من، اولین ترنم ِ مرغان صبح را

– بیدار ِ روشنایی ِ رویان ِ رودبار –

در گل افشانی تو شنیدم.

 

از دوردست

آواز نی لبکی

با باد می آید

دختران کوچه با نثار بوسه ها

عاشقانه می گریند و می خوانند:

 

«آن یار، آن نازنین یار

بی بوسه ای از ما

بر دار رفته است.»

 

حسین دانایی

——————-

۲۳ سال گذشت. کی اعدامت کردند، نمیدانم. فقط میدانم در چنین روزهایی بوده است، چگونه اعدامت کردند، نمیدانم، و نمیخواهم بدانم، فقط میدانم که که این جانیان آدم خوار، در چنین روزهایی جان پرشور و سرشار از عشقت را ربودند.

عزیزم یادم میاید…

همیشه در ملاقاتها نگران پدر، مادر و سهیلا بودی، بعد از خارج شدن من از ایران هم این نگرانی را در نامههایت بیان میکردی.

غم نبودنت و بخصوص تصور روزهای قبل از اعدام تو در انفرادی و لحظه اعدام تو را، پدر تاب نیاورد و بعد از یک سال در گذشت. مادر تا آخرین روزهای زندگیاش، با بدنی نحیف و بیمار، از تو میگفت و میگفت و قلب خونینش را هیچ چیز تسکین نمیداد. تا آنجا که میدانم سهیلا زندگی خوشبختی را میگذراند و از جانب او نگران نباش.

نمیدانم با پدر و مادر در آنسوی زندگی، ملاقاتی بدون کابین و تلفن و نگرانی و تشویش داشتی؟ آیا توانستید یکدیگر را بدون حضور جلادان زندان بان در آغوش بگیرید و کمی آلام یکدیگر را تسکین دهید؟

 

یادم میاید…

با امید و شوق دیدار تو به اصفهان میآمدم، ۱۰ دقیقه ملاقات. بعد از ملاقات ثانیه یی ماندن در این شهر را تاب نمیاوردم. تصور این که تو اسیر دست این جنایت کاران آنور دیوارهای زندان و من آزاد (جسمأ آزاد)، ولی زندانی رنج اسارت تو و دیگر یارانمان، دوباره ۵۰۰ کیلومتر رانندگی و فرار از شهر زندان عزیزترینم.

 

یادم میاید…

بعد از خارج شدن من از ایران، مادر برای ملاقات تو با اتوبوس به اصفهان آمده و پدرم با پای شکسته در خانه مانده بود. مادر در برگشت از اصفهان، وسیله یی پیدا نکرده و با تاکسی تا سر میدان خروجی شهر آمده بود که که شاید ماشینی پیدا کرده و به تهران برگردد، تا ساعت یک شب تنها در آن میدان مانده بود و بالاخره مردی که آن جا هندوانه میفروخته، مادر را به خانهاش برده و چون امکان تماس و تلفن نبوده، پدرم تنها با پای شکسته با تصور اینکه تو اعدام شده یی و مادر برنگشته است، تا روز بعد با نگرانی و گریه و بیداری سر کرده بود. تا فردا ظهر که مادر باز گشته بود.

آیا رنجی که مادران و پدران در این ۳۲ سال کشیده اند توصیف شدنی است؟

من فراوان در کنار خانوادههای زندانیان و اعدام شدگان بوده ام. من بخش کوچکی از رنج آنها را شاهد بوده ام. من رنج مادرن بسیاری را از جمله مادر پوران شریفی (مادر فرامرز و فرزین شریفی)، مادر فروغ (مادر انوشیرون لطفی) مادر دیگرم (مادر محمود شهیار) و… مادران دیگر را در جلوی زندان ها شاهد بودم. من که یک خواهر بوده ام، بر پدران و مادران کشور ما چه رفته است؟

 

یادم میاید…

روزی را که برای دیدارت به اصفهان و به زندان شهر آمدم، گفتند آنجا نیستی و من را به چند جا مراجعه دادند. بالاخره در زندانی که نمیدانم کدام زندان و کجا بود، من را وارد سالن بزرگی کردند. آنجا تنهای تنها بودم. در سالن بسته شد. سالنی بسیار بزرگ با صندلیهای ارج خاکستری و فضایی پر از وحشت و دلهره، صدای قرآن بلند. بعد از نمیدانم چهقدر انتظار در آن فضای وحشت، در اتاقکی کوچک، با حضور جوانکی با ریش فراوان، به ما یک ربع ملاقات دادند. سیگار خارجی که برایت آورده بودم (چون همیشه میگفتی از بس سیگار زر کشیدیم حالم به هم میخورد، برایم یک بسته سیگار خارجی بیار) مردک ریشو اجازه نداد به تو بدهم و من هم از حرصم همه را با بغض خورد کردم و دور ریختم. از آنجا خارج شدم با قلبی به سنگینی همه غصههای همه عالم و با سنگینی باری عظیم بر دوشم، که من از این وحشت کده خارج شدم ولی شما عزیزان ما با این فضا و این صدای قرآن بلند که همه روز روح و روانتان را میازارد چه میکنید؟ تا به امروز، هر وقت صدای قرآن میشنوم، آن روز، آن غصه، آن غریبی،… آن زندان بی نام و نشان، آن اتاقک کوچک، قلبم را از غصه و درد میترکاند.

 

این یادم میایدها آنقدر زیاد است که باید کتابها نوشت ولی عزیزترین “یادم میاید” را برایت میگویم که لحظهای پرش از ترس برایم چه میوه شیرینی به جا گذشت.

یادم میاید…

آمده بودم به ملاقاتت به زندان اصلی شهر که اسمش را یادم نیست (شاید زندان دستگرد). تو را همراه چهار یا پنج نفر دیگر با ماشین از زندان دیگری که نمیدانم کجا بود با ماشین به آنجا برای ملاقات آورده بودند. از پشت شیشهها ملاقات کوتاهی کردیم وقتی بیرون آمدم، دیدم که تو و دیگر رفقایت در حیاتی که با سیمهای مشبک محصور است ایستاده اید تا دوباره به همان زندان نامعلوم منتقل شوید. ناگهان دیدم که یک در از آن دیوار سیمهای مشبک بطرف شما باز است و کسی هم از زندانبانان در نزدیکی نیست. لحظههای کوتاهی با خودم در مبارزه بودم که وارد شوم و تو را در آغوش بگیرم یا نه. از طرفی ترس از زندانبانان و آزار بعدی تو و از طرفی شوق در آغوش کشیدنت. بالاخره عشق دیدارت، در آغوش گرفتنت و بوسیدنت پیروز شد، به داخل محوطه آمدم، همدیگر را با ناباوری در آغوش گرفتیم و بوسههای فراوان. که فورا زندانبانان سر رسیدند و با داد و فریاد ما را از هم جدا کردند و من را از آنجا بیرون انداختند. همیشه نگران بودم که اگر تو را آزار بدهند تقصیر من بوده است، (ولی آیا واقعاً تقصیر من بود که بعد از چندین سال برادرم را در آغوش بگیرم و ببوسم؟). البته در ملاقاتهای بعدی تو هرگز به من نگفتی که چه گذشته است.

حالا چقدر خوشحالم که تو را برای آخرین بار در آغوش گرفتم، بوسیدم و بوییدم و عطر بدن تو و لذت بوسههایمان همچنان وجودم را سرشار میکند.

فصل پائیز، اعدام تو، از دست دادن برادرمان عباس، رفتن پدر و مادرم، غمگینترین روزهای من است. بیا تا با هم این آهنگ پائیز را این بار در وصف حال دل من در این روزهای پاییزی بشنویم.

تاریخ انتشار : ۱۲ آبان, ۱۳۹۰ ۹:۰۶ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

ایران واحد؛ حاصل همبستگی هزاران‌سالهٔ اقوام گوناگون این سرزمین؛ همبستگی‌ای گسست‌ناپذیر

هیئت سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): از احزاب کرد می‌خواهیم به شعار زنده‌یاد رفیق قاسملو ـ «دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردستان» ـ که سال‌های طولانی راهنمای عمل احزاب کرد و مردم کردستان در ایران بوده است پایبند بمانند، به دیگر جریان‌های سرتاسر ی بپیوندید و در روند گذار مسالمت آمیزاز جمهوری اسلامی ایران به حاکمیت مردم، نقش تاثیر گزار ایفا کنید. جنگ این امکان را ناممکن می کند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

«جنگ نقطه‌زن»، فریبی بزرگ؛ دادخوا‌ست بین‌المللی تحقیق در بارۀ حمله به دبستان میناب

سیزده روز پس از آغاز حملۀ امریکا و اسراییل به ایران، این واقعیت تلخ و خونین هر روز بیشتر و بیشتر آشکار می‌شود که هدف اصلی تمامیت میهن ما و تکه‌تکه کردن آن است و جانیان و متجاوزان به خاک ایران، در این راه از هیچ جنایتی پرهیز ندارند. در چنین شرایطی، تدوین و امضای یک دادخواست رسمی بین‌المللی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. این کارزار با محوریت تحقیق فوری دربارهٔ حمله به مدرسهٔ دخترانه «شجره طیبه» در میناب منتشر شد و بار دیگر توجه جهانی را به پیامدهای انسانی تجاوز نظامی به ایران و خالی کردن زرادخانه‌های امریکا و اسراییل بر سر شهروندان ما جلب کرد.

مطالعه »

یک جنایت جنگی ظالمانه بر طبق قوانین ناظر بر دریاها!

گودرز اقتداری: دانیل لامبرت یک دیپلمات سابق در سازمان ملل در این مورد چنین نوشته است: ” فرماندهان زیردریایی‌های نازی اغلب قایق‌های نجات، آب، غذا و مسیرهای ناوبری برای فرود آمدن به بازماندگان کشتی‌هایی که به آنها برخورد می‌کردند، می‌دادند. ایالات متحده بدون هیچ هشداری، امروز بیش از ۱۵۰ ملوان را کشت و سپس با سرعت فرار کرد. به معنای واقعی کلمه بدتر از نازی‌ها و یک جنایت جنگی ظالمانه.”

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

گاردین: جنگ ایران می‌تواند به «ویتنام ترامپ» تبدیل شود

ویتنامی دیگر

در سوگ رفیق سلطان‌علی کشتمند، یار دیرین زحمتکشان افغانستان

یورگن هابرماس، یکی از مهم‌ترین روشنفکران آلمان، درگذشت.

جنبش صلح، فمینیستی است.

امروز خورشید طلوع نکرد