سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۱ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۱۸:۱۴

پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۸:۱۴

مقابل شش در خواهم ایستاد ! در سوم*

او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو فریادی در گلو. وصیت کرده بود خانه‌اش را به فروشند و کمک زنان بیوه کنند؛ و جنازه‌اش را همراه استخوان‌های پسرش در هرکجا که اجازه دادند دفن کنند، اما حتماً بااستخوان‌های پسرش.

از کوچه بن‌بست برمی‌گردد داخل کوچه اصلی می‌شود بغل تکیه اکبریه مقابل خانه بهیه خانم می‌ایستد. صدای آرام به هم خوردن میله‌های بافتنی او را می‌شنود. کلاف‌های رنگارنگ کاموا تمام کوچه را پرکرده است در طوسی‌رنگی است که به دالانی روباز و نسبتاً طولانی گشوده می‌شود و در انتهای آن حیاطی مستطیلی شکل قرارگرفته است. حیاطی درست به‌موازات دیوار پشتی مسجد اکبریه با چند اتاق در قسمت آفتاب‌گیر حیاط. یکی از اتاق‌ها اتاق کار بهیه خانم است با بافتنی‌های رنگارنگ آویخته شده بر دیوار و صدها کلاف رنگارنگ کاموا. او تنها یک‌بار آن اتاق را دیده بود دنیایی رنگ وزنی که پشت پنجره مرتب در حال بافتن بود.

زنی بلندقد با صورتی کشیده که تنها یک‌چشمش بینائی داشت. همسایه‌ها می‌گفتند یک‌چشم خود را در کودکی به خاطر آبله ازدست‌داده بود. همیشه لبخند ملایمی بر لب داشت که تلخی خاصی را در آن حس می‌کردی. بار اصلی گذران خانه‌بر دوش او بود. همه‌جا میله‌های بافتنی و کیسه کامواها را با خود داشت. حتی در روضه‌خوانی مسجد. عصرها که تعدادی از زنان کوچه گلیمی، قالیچه‌ای در انتهای کوچه بن‌بست اکبریه پهن می‌کردند، بهیه خانم با آن کامواهای رنگارنگ خود پای ثابت این نشست‌های روزانه بود بی‌آنکه یک‌دم دستش از حرکت بایستد. 

برای اکثر خانواده‌های متمول شهر بلوز و ژاکت زمستانی می‌بافت با طرح‌های گوناگون. تعداد زیادی ژورنال خارجی داشت پر از عکس‌های رنگی زنان و مردان با بافتنی‌های زیبا بر تن. او استادی تمام‌عیار بود هیچ طرح و نقشه‌ای نبود که او نتواند ببافد. ژورنال‌ها گوئی از سرزمین‌های افسانه‌ای آمده بودند. مردان و زنانی زیبا با چهره‌های خندان که یا در اتاقی زیبا نشسته بودند یا در فضائی رؤیائی که برای هیچ‌یک از زنان محله قابل‌تصور نبود. این ژورنال‌ها اولین دروازه هائی بودند که از انتهائی این کوچه سنگفرش خفته در قرن‌ها به‌سوی خارج گشوده می‌شد و مناظر، خانه‌ها، ماشین‌های بزرگ آمریکائی با آن زنان بلوند مو طلائی در مقابل چشمان متعجب زنان جان می‌گرفت همراه با آه حسرتی عمیق. چند نفر از زنان نگاه کردن به این عکس‌های زنان و مردان را گناه می‌دانستند و از بهیه خانم می‌خواستند که این ژورنال‌ها را همراه خود نیاورد. «این‌ها بی‌عفتی می‌آورد چشم این دخترها و پسرها را باز می‌کند.» او می‌خندید «بگذارید نگاه کنند چه عیبی دارد بگذارید ببینند در آن‌طرف دنیا مردم چطور خوشبخت زندگی می‌کنند. خودش را که نمی‌بینیم حداقل عکس‌هایش را ببینم.» 

بهیه خانم گاهی همین‌طور که در حال بافتن بود می‌خواند. برای او زمستان و تابستانی وجود نداشت زمستان پای کرسی، تابستان داخل حیاط یا مقابل در کوچه می‌نشست و می‌بافت و می‌بافت! با زن سرایدار مسجد صحبت می‌کرد. او سیمای مدرن کوچه بود. گاه بلوزی زیبا برای خود می‌بافت. موهای خود را فر می‌زد و عصر گوئی که به مهمانی بزرگی دعوت‌شده، در نشست زنان محله حضور می‌یافت. همان جای همیشگی کنج دیوار تکیه داده، به پایه آجری در خانه فرخنده خانم. 

برای اکثر زنان اسم‌ورسم‌دار شهر بافتنی می‌بافت. اما هرگز به خانه‌ای دعوت نمی‌شد. تمام خوشحالی او گفتن از بلوز یا ژاکتی بود که او بافته بود و حال بر تن زن مصطفی خان بود. از پس صدها کلاف رنگارنگ هنوز چهره او را به خاطر می‌آورد. چهره زنی که کارش هویت او بود. زنی سخت‌کوش که می‌دانست غیرازآن زندگی سخت، آن خانه محقر، غیرازآن کوچه سنگفرش با زنان زحمتکش و مهربان، اما با ذهن‌های بسته، دنیای دیگری هم هست. می‌گفت «آنجا همه را با ماشین می‌بافند. دلم می‌خواست یکی از آن ماشین‌های کاموابافی داشتم. چقدر کارم راحت می‌شد! ما کجا آن‌ها کجا.» او تا آخر عمرش بافت .

از مقابل در خانه او عبور می‌کند! می‌خواهد مقابل در چهارم در خانه خانم مستشاری بیستد. نه! نه! آن‌طرف کوچه اندکی بالاتر در پشت دیوار بیمارستان شهناز خانه‌ای است که بی یادآوری آن چهره این شهر دیده نخواهد شد. دری جدا از شش در، در هفتم! به در چهارم بر خواهد گشت. حال تمامی ذهن او مشغول این در هفتم است. دری که به تمام کوچه‌های شهر مربوط می‌شود. مشغول زنی است که نماد یک دوره تاریخی این شهراست. نماد خشونت نهفته در دل قدرت و سیاست! زن سیاه‌پوش و تنهائی که هرگز لباس سیاه از تن بیرون نیاورد و در تنهائی خود در این شهر غریب و متعصب رنج کشید. زندگی کرد. اشک ریخت، ودر گذشت. «مادر ادوارد»!

 *****************

در هفتم: «مادر ادوارد»، زن سیاهپوش شهر

خانه ایست در انحنای کوچک جاده همایون پشت دیوار سفید و بلند بیمارستان شهناز. خانه که پیوسته سکوتی سنگین بر آن سایه افکنده است. مقابل خانه می‌ایستد؛ می‌داند کسی آنجا نیست. اصلاً خانه‌ای وجود ندارد؛ دیرگاهی است آن را ویران کرده‌اند. صاحب آن نیز دیگر در این شهر حضوری ندارد. آنچه می‌بیند خاطره خانه ایست که سال‌ها در دوران نوجوانی او را با خود مشغول کرده بود. به یاد زن سیاه‌پوشی می‌افتد که نخستین بار او را در آسیاب کهنه خراب‌شده از سیل در دروازه ارگ  دیده بود. زنی که با ترکه چوبی به دنبال گوسفندش آمده بود. نخست ترسید! اما او بی‌صدا و چشمانی مات سوی گوسفندش رفت و همان طور که آرام واردشده بود، خارج شد؛ بی‌آنکه آن‌ها را نگاه کند و یا سخنی بگوید. هرازگاهی در آن آسیاب کهنه بازی می‌کردند. همیشه فکر می‌کرد که آن سنگ آسیاب بزرگ افتاده بر زمین سنگی است که اکوان دیو بر سر چاه بیژن نهاده است. گاه گوش خود را به سنگ می‌چسبانید تا صدای بیژن را بشنود. هر زنی که از مقابل آسیاب می‌گذشت فکر می‌کرد که منیژه است. زمانی که آن زن سیاه‌پوش با آن لباس‌های سیاه بلند و دستار سیاهی که بر سر بسته بود، قدم به آسیاب نهاد، او یقین کرد که منیژه است. تمامی شب به او فکر می‌کرد؛از مادرش پرسید.

 مادرش گفت: “مادر بیچاره و داغ‌دیده ایست، تنها و غریب در این شهر که از فراق پسرش دیوانه شده؛ نامش مادر ادوارد است! ” صبح هم همین نام را از هم‌بازی‌های خود شنیده بود. تاریک‌روشن صبح چند بز و گوسفند خود را پیش می‌انداخت از دروازه ارگ عبور می‌کرد و در انتهای جاده حسین‌آباد آن‌ها را به دست چوپان  می‌سپرد و برمی‌گشت و در تاریک‌روشن غروب دوباره این راه را می‌رفت، گوسفندانش را تحویل می‌گرفت و ساکت غمناک به خانه برمی‌گشت، بی‌آنکه با کسی سخنی بگوید. گذرانش از فروش شیر و گاه ماست همین گوسفندان بود. بعد از سال‌ها دو اتاق خود را به کرایه داد، زندگی سخت شده بود و او ناگزیر از اجاره دادن اتاق‌ها. کسی که خانه به اجاره گرفته بود فامیل او بود. او امکان یافت که همراه مادرش به مهمانی در این خانه برود. حیاط غریبی داشت با حوضی بزرگ، درختان تبریزی بلند دورتادور دیوارها، همراه با ساختمانی آجری زیبا؛ پنجره‌های آبی‌رنگی داشت با پرده‌های سفید جا دری که امکان دیدن داخل اتاق‌ها را غیرممکن می‌ساخت. خانه او را به یاد ایستگاه‌های کوچک قطار می‌انداخت کوچک و تک افتاده که هیچ‌کس را گذر به آن‌ها نمی‌افتاد. در انتهای حیاط برآمدگی خاکی بود که دورتادور آن گلدان‌های شمعدانی نهاده شده بود. قبر پسرش بود؛ ادوارد معروف‌ترین دندان‌ساز شهر.

وقتی نخستین بار به این خانه رفت  مجذوب سکوت سنگین خانه شده بود. دلش می‌خواست داخل اتاق‌ها را ببیند؛ احساس همدردی عمیقی با این زن سیاه‌پوش می‌کرد. در انتهای حیاط زن سیاه‌پوش را دید که با تمامی پیکر خود روی آن برآمدگی دراز کشیده و چنگ در خاک می‌زد. سخت ترسیده بود؛ زن سیاه‌پوش سر خود را بالا  آورد و با دست اشاره کرد که دور شود. به اتاق برگشت مهمان‌دار گفت: “بیرون نرو بگذار راحت باشد !” می‌گفتند چهارشنبه آخر هرسال چندین شمع در اتاق پسرش روشن می‌کند؛ لباس‌های دامادی او را بیرون می‌آورد روی تخت پهن می‌کند، همراه دو گیلاس شراب خوری که بر روی میز می‌نهد و تا دیرگاهی از شب شراب می‌نوشد و آوازی آرام و غمناک را زمزمه می‌کند. سال‌ها قبل در چنین شبی جنازه  پسر او که  توسط  حزب دمکرات زنجان اعدام شده بود را داخل گاری  نهاده در خانه آورده بودند. جنازه را داخل خیاط نهادند و او تا صبح ناله کرد و فریاد کشید. کسی را نداشت یک زن ارمنی غریب در این شهر متعصب مذهبی. می‌گفتند صبح چند همسایه به در خانه‌اش رفتند. دیگر مادر ادوارد نبود، زنی افسرده و درهم‌شکسته که یک‌شبه پیر شده بود. جنازه پسرش را در حیاط خانه دفن کرد. مهر سکوت بر لب نهاد! نه دادخواهی کرد و نه از آن شهر رفت! لباس سیاه پوشید و تا دم مرگ آن لباس سیاه از تن نکشید. نماد دردی شد  که بر او  و پسرش رفته بود. در سرزمینی که اعدام کردن و کشتن امری عادی است. شهر هرگز نپرسید و ندانست که چرا فرزند او را اعدام کردند.

 سال‌ها در شهر ماند هر صبح در خانه را گشود گوسفندهای خود را بیرون آورد مسیر معینی  طی کرد برگشت در چوبی طوسی‌رنگ را بست و در تنهائی خود غرق شد! او هرگز زنی به تنهائی او ندیده بود یکتا وبی کس که تنها با برآمدگی خاک کنج حیاط سخن می‌گفت. درختان تبریزی سر به فلک کشیده خانه‌اش عزاداران همراه او بودند! که خموش در ظهرهای تابستان سایه بر سرش می‌افکندند و در غروب‌های غمناک زنجان که هزاران کلاغ‌سیاه در آسمان پر می‌گشودند، برگ ‌بر برگ می‌سائیدند و موسیقی حزینی را  برای او می‌نواختند. مقابل در هفتم ایستاده است هنوز  آن خش‌خش آرام برگ‌های درختان و حضور سنگین زن سیاه‌پوش شهر را احساس می‌کند. حضوری همراه با درد، همراه با عشق یک مادر که هر گز در این شهر مذهبی که تعداد مناره‌ها و تکیه‌ها و مسجدهای آن اندکی کمتر از تعداد اهالی این شهر است، دیده نشد! او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو فریادی در گلو. وصیت کرده بود خانه‌اش را به فروشند و کمک زنان بیوه کنند؛ و جنازه‌اش را همراه استخوان‌های پسرش در هرکجا که اجازه دادند دفن کنند، اما حتماً بااستخوان‌های پسرش. او نمی‌داند قبر مادر ادوارد در کجای این شهر در کجای این کشور است؛ اما می‌داند. زن سیاه‌پوش همراه استخوان‌های فرزندش در گوشه‌ای آرام‌گرفته با حکایتی از عشق و اندوه یک مادر که همشهری کوچک  دیروز حال با حزنی عمیق آن را بازگو می کند.

  ادامه دارد                                          

 —————-

 * به دلیل بروز یک اشکال فنی، ۲ قسمت دوم و سوم بطور هم زمان درج می شوند- کارآنلاین

 

تاریخ انتشار : ۲۶ تیر, ۱۳۹۶ ۹:۳۹ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

محاکمه مجدد احمدرضا حائری هم‌زمان با ادامه حبس او در قزل‌حصار

زادروز دکتر محمد مصدق؛ کابوس جاودانِ مستبدان، وابستگان و دشمنانِ حاکمیت ملت ایران، گرامی و مبارک باد

پیش به سوی اتحاد گسترده «چپ»:  برای میهن، نان، کار، خانه؛ برای کودک، مرد، زن، زندگی، آزادی

بررسی وضعیت اسف‌بار زندانیان زن در ایران

وکلای تسخیری به ابزار تسریع اعدام معترضان تبدیل شده‌اند

اعتراف قوه قضاییه به اعدام دست‌کم ۳۹ زندانی سیاسی تنها در ۷۸ روز