سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۶ خرداد, ۱۴۰۵ ۱۰:۰۴

سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۴

نگاه

فضا رنگ دیگری به خود گرفت، همه چیز زیبا شد. احساس پاکی بهم دست داد. با وجودی که هوا ملس بود گرمائی در خود احساس کردم، چشمانم را بستم و یک لحظه به صدای قلب خود گوش دادم. صدایش را شنیدم. صدای عشق بود. زبان از صراحت خود افتاده بود، لکنت پیدا کرده بود. به خودم گفتم: توهم عاشق شدی! لبخندی زدم، مگر می شود با یک نگاه؟! ولی حقیقیت داشت، احساس دیگری پیدا کرده بودم.

Getting your Trinity Audio player ready...

شب از نیمه داشت می گذشت، سرها داشت کم کمک گرم تر می شد، مشروب داشت تاثیر خود را می گذاشت. جمع داشت خود مونی تر می شد، از زمزمه و آواز خوانی و جوک گوئی ها گذشت و خاطره ها شروع شد.

فضای دوستی و صمیت بود. هر کداممان به انتظار نوبت نشسته بودیم، از هر دری سخنی بود.

 یکی از دختر خاله ورابطه ی زیبایش می گفت، و دیگری از دوچرخه رالی و گرام تپاز و موزیک هندی و سومی از کش رفتن پول های مادر بزرگ از قلک مخفی او و خریدن  بستنیهای خوش مزه. ولی از همه غم انگیز تر خاطرەی فرزانه صاحب خانه بود.

چنین آغاز کرد:

بی آنکه بخواهم نگاهش کردم، و او هم بدش نیامد. نگاه در نگاه پیچید و لبخند ملیحی چاشنی نگاه ها شد، دل قلی و ولی رفت، فکر از کنترل خارج شد، پرده جدیدی در ذهن باز گریدد، سایه روشن های خود را نمایان ساخت فرکانس هایش  قلب را به طپش وا داشت. ستاره ها ی آبی عشق، در تلولو خود جرقه های کم نور و پرنوری رد بدل کردند. فضا رنگ دیگری به خود گرفت، همه چیززیبا شد. احساس پاکی بهم دست داد با وجودی که هوا ملس بود گرمائی در خود احساس کردم، چشمانم را بستم و یک لحظه به صدای قلب خود گوش دادم. صدایش را شنیدم. صدای عشق بود. زبان از صراحت خود افتاده بود، لکنت پیدا کرده بود. به خودم گفتم: توهم عاشق شدی! لبخندی زدم، مگر می شود با یک نگاه؟! ولی حقیقیت داشت، احساس دیگری پیدا کرده بودم.

وقتی دلی  طپیدن آغاز کند، با هیچ ترفندی نمی توانی آنرا رامش کرد.

دل آغاز کرد و من بیقرار از نگاهش، و انگار جویبار زلالی بود که در باریکه ذهنم  به دل می ریخت و او را سیراب و شکوفا می کرد. آن جمعیت همه او بودند و فقط من او را می دیدم! نگاهش تلنگری بر قلبم زده بود و جرقه ای بر احساسم و لرزشی سراپای وجودم را فرا گرفته بود. واقعیت با من گلآویز شده بود!

باور نمی کردم، نه اینکه باور نداشتم. مضطرب بودم، یک نوع دلهره یک نوع عدم اعتماد و این بمعنای گریز از این احساسی نبود که  به من دست داده بود.

باید خود را محک می زدم، عشق را باور داشتم.

ولی…

شاید این هم مثل آن عروسکی که دوست داشتم، باشد. بعد از مدتها  ده شاهی ده شاهی جمع کردن. ولی آخر…

بعد از چند سال باز هم آزاردهند ه است.

پنج سال تمام با عشق او زندگی کردم، نفس کشیدم ونگاهش را بوئیدم. راه رفتنش او… پنج سال تمام درخود گریه کردم، در خلوت خود اشک ریختم، پنج سال به تمنایش به انتظار نشستم، پنج سال با وجودی که دوستش داشتم با خود کلنجار می رفتم که عشق وعلاقه ام را به ا و ابراز کنم، یا نه. یک حس غریبی نمی دانم چه بود غروربود، ترس  بود، یا لجاجت بود، به من نهیب می زد. و تا حالا هم که سی سال از آن زمان گذشته نمی دانم!

در یک عروسی او را دیدم، با جوان های دیگر فرق می کرد. گوشه ای ساکت ایستاده بود و داشت به ارکستر نگاه می کرد. پیراهن قشنگی پوشیده بود. یادم نیست رنگش چی بود. فکر می کنم آبی آسمانی بود، رنگ عشق. قدی بلند داشت و سنش را می شد حدس زد که هم سن و سال خودم باشد، شاید یکی دو سال بیشتر.

همه سراپا گوش بودیم، وموزیک زیبائی هم با فرزانه همراهی می کرد.

 – روزی عروس خواهم شد، و بر دست هایم حنا خواهند گذاشت، و از گوش هایم دو صدف زیبا آویزان خواهم کرد، و بر پاهایم خلخال خواهم بست، و تور حریری از آبی بر سر خواهم انداخت، و به انتظارمی نشینم، تا بیاید! نه از کوه وجنگل، بل از فراز عشق، از ضمیر طپش دو قلب.

من که هنوز دل تنگ اوهستم، شعله در جان می نشیند و سرا پا گوش می شویم، زیرا که همه در آن خاطره مشترکیم!

فرزانه چنین ادامه داد.

– می دیدم که روز بروز باغچه ی عشقش در قلبم، بیشتر به گل می نشیند و د یواره های آن هر روز سبز و سبزتر می شود و حیات خانه ی روحم، انباشته تر از فکر و بوی او می گردد! ولی افسوس که من آن دختری نبودم که…

حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم، همش دل شوره داشتم، قلبم  تا به حال به من دروغ نگفته بود وقتی جرنگ جرنگ می زند، دل نگرانیم بیشتر می شود. آماده اتفاقی هستم. همیشه همین بوده و مرا جلوتر از آن حادثه که اتفاق بیافتد، با خبر می سازد. خیلی نگران ودلواپس بودم، شبها کابوس می دیدم، گرچه آزار دهنده نبود، ولی دل نگرانی مرا بیشتر می کرد. فکر و ذهنم مغشوش بودو بیش از همه دل تنگ و نگران او بودم. مدتی بود که از او بی خبر بودم و توی مسیر و خیابان شهر نمی دیدمش، همین ندیدن مرا بیشتر زجر می داد و هیچ گونه امکانی نبود که بتوانم از او خبری بگیرم.

دیگرنمی توانستم بیشتر از این تحمل کنم غمی افزون وجودم را فرا گرفته بود، انتظار یک خبر و یا حادثه ای در گوش جانم همیشه زنگ می زد!

غصه دار، راهی مدرسه شدم. بی آنکه چیزی بخورم. نوعی منگی و ترس وجودم را فرا گرفته بود، درست مثل روزی که پول عروسکم را گم کرده بودم. با وجودی اینکه به دعا و ثنا اعتقادی نداشتم، ولی آنروز از خدا خواستم که برای او هیچ اتفاقی نیفتد و اگر قرار است که اتفاقی بیفتد فقط برای خودم باشد.

سر کلاس به حرفهای معلم توجه نداشتم  نگار توی کلاس نبودم، تو حال خودم بودم. دل تنگی او را داشتم، سمجی و لجاجت مثل یک شال زیبائی بود که به دورگردنم آویخته بودم. از یک طرف داشت منو خفه می کرد و از طرف دیگر آ ن غرور کاذب…  

صدای زنگ کلاس مرا از آن حالت بدر آورد، میترا و فرشته سریع مرا از کلاس بیرون بردند و هر دو با هم، چت شده، مدتی است که خودت نیستی. دیگر آن شور و شوق و شیطنت های سابق را ندارید و امروز هم از همه روزها بدتر. تو کلاس مثل جن زده ها، با خودت حرف می زدی چت شده، بگو تا ماهم بدانیم، پس دوستی بدرد کی می خورد؟ مشکلت چیه و فرشته گفت، قراره شیرینی بخوریم؟ هردو با سماجت تمام می خواستند از ماجرا سر در بیاورند و ول کن معامله هم نبودند و یک صدا گفتند: کلاس بی کلاس!

با عصبانیت گفتم ولم کنید، مگر نمی شود آدم یک روز غمگین باشد، خودش باشد همیشه ی خدا که نباید بگویدو بخندد، والا هیچیم نیست، کمی بی حوصله ام، نمی دانم شاید سرما خورده ام، دو سه شبی هست که خوب نمی خوابم،… همین .هر دو ناباورانه نگاهم کردند، که خر خود تی و…

– میترا برای اینکه در حقم لطفی کرده باشد، و منو از اون حالت  پکری در آورد، ماجرایی برا یم تعریف کرد.

گفت فریبرزرو که می شناسید؟ گفتم آره چند خونه آنورتر ما زندگی می کند. با شنیدن نام فریبرز انگار در دم تازه شد، کمی خودم راجم وجور کردم. ضربان قلبم شدت گرفت، ناخودآگاه با دست به پیشانی ام کوبیدم، آه از نهادم برخاست. میترا با تعجب گفت پس تو ماجرا را می دونی؟ جواب دادم نه بخدا، چه ماجرایی؟

– جنگ و کشته شدن دوست فریبرز. و رفت سر اصل قضیه. من هم با نگرانی گوش تیز کردم برای ادامه ماجرا.

میترا ادامه داد بیچاره فریبرز دوستش درجنگ تیر می خورد و کشته می شود، ولی قبل از اینکه تمام کند، از فریبرز می خواهد که بهش قولی بدهد که با نامزدش فریبا عروسی کند.

فریبا هم بعد ازمدتی این مسئله راپذیرفته و چند روز دیگه هم عقدکنان شان برگزار می کنند و ما هم که می دونید جز فامیل داماد به حساب می آییم و ناسلامتی همسایه دیوار به دیوارعروسیم. او سرخوش از خبر دست اولش، و من بد حال تر از قبل.

اندوهی جانکاه تمام وجودم فرا گرفت، همه جا را تیره و تار دیدم. سرم دوران کرد، هیچ چیزی را نمی دیدم، همه چیز فراموش شد، فقط فکر او بود که برجانم شلاق می زد. سوزش چنان بود که انگار ریشه ام را از جا می خواهد بر کند. احساس تنهائی می کردم. از خدا طلب مرگ داشتم. خودم راهرگز نمی بخشیدم. ای کاش یکبار، فقط یکبار به او می گفتم، دوستت دارم  یکبار به او می گفتم تو شهزاده ی وجودم هستی، من با تو زنده ام، با تو نفس می کشم، تو، من هستی بدون تو منی وجود ندارد. افسوس و نفرین ابدی بر من.

انچه نباید اتفاق بیافتد، اتفاق افتاد. بی خود نبود این دل شوره ها و این دل نگرانی ها پس اینطور!

– بقول فروغ، باید تسلیتی فرستاد.

گرچه حقیت داشت ولی باورم نمی شد ،بگونه ای خودرا توجیه می کردم و ازخدا می خواستم که حقیت نداشته باشد.

بغضم ترکید، هق هق گریه مرا بی تاب کرد واشکهایم  سرازیر شد. میترا و فرشته با خنده هایشان مرا مسخره می کردند، و فکر می کردند که من برای آن اتفاقی که افتاده بود، دارم گریه می کنم. نمی دانستند که دارم برای سیه روزی خودم اشک می ریزم. اشک ندامت، اشک کله شقی، اشک ندانم کاری های خودم. بدون اینکه ازخنده هایشان ناراحت شوم، بالحن بغض آلودی گفتم میترا، این ماجرا حقیت دارد یا که یک تراژدی مضحک در ذهنت می باشد؟! ولی بدان هر کدام که باشد، وای برمن. میترا و فرشته  کمی جا خوردند، و انتظار چنین برخوردی از من نداشتند .

در یک عصر غم انگیزی اورا دیدم که داشت از روبرویم می آمد. عصری که هم چون من سر دو… بود. با دیدن او دردم دوباره  تازه شد، آرامش نیم بندی که پیدا کرده بودم با دیدن اواز بین رفت. قلب و روحم باز شروع به غلیان کرد. پاهام سست شد وقدرت جلو رفتن را نداشتند، و انگاراو هم مثل من دچار همین مصیبت شده بود. با وجودی که بین د و نفر ما فاصله ای نبود ولی انگار… طول کشید. وقتی بهم رسیدیم نگاه ها هر دو ما را لو دادند. چشم در چشمانش ماند و اصلأ پلک نزدند. و نگاه در واپسین حسرت و وداع  در چهره ی درهم ریخته ی هر دومان، اعیان بود گرچه اشکی سرازیر نشد، ولی اندوهی سخت برجان نشست. کلام دیگر یارای توصیف ان لحظه را نداشت. افسوس وصد افسوس،آنچه درباغچه ی دل کاشته بودم، و به آرزوی دروُاش نشسته بودم، در باغچه دیگری به گل نشسته بود.

او این گفت

 – نمی دانم من خوشبخت خواهم شد و یا نە، اما برای تو آرزوی خوشبختی را دارم. و شتابان رفت. او رفت، و چه گران رفت و من باز با خیال او…

افسوس، که عقربه های زمان نمی شود به عقب برد. ولی خاطره ها بوی دلتنگی آن روزها را دارند.

                                      هنوز هم دوستش دارم!

سه تائی قرار گذاشتیم که برای عروسی فریبرز و فریبا کادوی خوبی بخریم.

 

 

    

تاریخ انتشار : ۱۶ مهر, ۱۴۰۰ ۱۰:۴۶ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالگرد تجاوز نظامی امریکا-اسراییل به ایران در جنگ ۱۲ روزه

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): بدون اصلاحات ساختاری در نهادهای تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و بدون توانمندسازی جامعه مدنی، تقویت انسجام ملی ممکن نخواهد بود؛ آن هم در جهانی که معادلات قدرت، امنیت و توسعه با شتابی بی‌سابقه در حال تغییر است. در چنین شرایطی، راه دیگری برای بقا نیست

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

ترامپ با تحقیر نتانیاهو ممکن است موجب شود او خاورمیانه را به آتش بکشد.

استر سلومان: نتانیاهو در پرونده ایران خود را پیروز جنگ معرفی می‌کرد، اما اکنون ترامپ در حال رفتن به سمت توافقی با ایران است. این یعنی به جای روایت نتانیاهو از «پیروزی کامل» باید «تحقیر شدن در جبهه ایران» را جایگزین آن کرد. حال اما ترامپ ظاهراً می‌خواهد با ایران به توافقی برسد که جنگ را متوقف کند، تنگه هرمز را باز کند و پرونده هسته‌ای را به یک روند مذاکراتی بعدی بسپارد. این نوع توافق، از نگاه نتانیاهو، ایران را نابود نمی‌کند؛ بلکه آن را از مرحله بقا وارد مرحله تثبیت می‌کند.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

مطالعه‌ای جامعه‌شناختی در نگرش انسان‌محور و توسعه‌گرای هدی صابر

«عظمت دوران پهلوی»، بازسازی یک دروغ!

نقش عوامل غیرعقلانی در تصمیم‌گیری‌های نظامی آمریکا: شواهدی از ویتنام، عراق، لیبی و ایران

هشتم تیر؛ یادمان یک نسل؛ | تأملی در یاد حمید اشرف، یاران جان‌باخته و میراث ماندگار جنبش فدایی

چرا باید از پزشکیان حمایت کرد؟

ترامپ با تحقیر نتانیاهو ممکن است موجب شود او خاورمیانه را به آتش بکشد.