به نوشته روزنامه «ایندیپندنت»، تاکنون ۹۳۲ لبنانى کشته و ۷۵۰ نفر مفقود شدهاند. این روزنامه مىنویسد ۴۵% قربانیان را کودکان تشکیل مىدهند. در این ۲۸ روزى که از جنگ گذشته ۹۱۳۰۰۰ لبنانى بیخانمان شدهاند که ۳۰۰ هزار نفر از آنان کودک هستند. بنا براین آمار در این ۲۸ روز حزب الله ۳۰۰۰ موشک به سمت اسرائیل شلیک کرده و اسرائیل نیز ۸۷۰۰ بمب بر فراز لبنان رها کرده که ۱۴۶ پل و ۷۲ جاده را تخریب کرده است.
جنگ کنونى یکى از چندشآورترین وقایع آغاز قرن بیست و یکم به شمار خواهد آمد. زمانى تهوعآور بودن این جنگ –که هر یک از طرفین آن را «مقدس» مىنامند- بر انسان آشکار مىگردد که به ماهیت هر دو طرف جنگ به خوبى پى ببریم.
رژیم اسرائیل که نقش پلیس امپریالیسم را در منطقه بازى مىکند، از ابتدا با توسل به زور توانست براى خود در خاورمیانه جایگاهى دست و پا کند. سرمایهداران صهیونیست که با توسل به اساطیر و مذهب تلاش دارند در میان یهودیان پایگاهى به دست آورند، براى توجیه تجاوزگرى نظامى خود در افکار عمومى جهان نیاز به دشمنى ساختگى دارند تا بهانه لازم را براى بسط و گسترش نظامىگرى خود در منطقه کسب کنند. این مساله امروز که نارضایتى در میان زحمتکشان اسرائیلى اوج گرفته، اهمیت بیشترى پیدا مىکند. حاکمان اسرائیل اینک مردم اسرائیل را از خطر تروریسم مىترسانند تا آنان را وادار به پذیرش جنگ کنند. آمار اخیر ۱۰% بیکارى در اسرائیل، یکى از بحرانهاى رژیم سرمایهدارى اسرائیل است که جنگ را تنها راه فائق آمدن بر آن مىبیند.
به محض شروع جنگ اخیر، روشنفکران ایرانى نیز سریعا به موضعگیرى در این زمینه پرداختند. موضع اغلب روشنفکران داخل کشور محکوم کردن رژیم صهیونیستى بود. اما کمتر کسى در داخل ایران، به طرف دیگر جنگ -یعنى حزبالله- انتقاد کرد (بگذریم از موضع برخى روشنفکران دینى که در این قضیه هم قصدشان از محکوم کردن اسرائیل صرفا یک خودنمایى عمومى و در کنار آن دم تکان دادن براى جمهورى اسلامى بود). از روشنفکران ایرانى انتظار مىرفت در مورد اینکه موشکها و هواپیماهاى حزبالله از کجا تهیه مىشود هم به طرح بحث مىپرداختند. حزبالله دولت نیست، کشور نیست، فقط حزب است. یعنى یک سازمان سیاسى است که تنها حامى آن جمهورى اسلامى ایران است و اندکى هم سوریه. چرا کسى در ایران به آن ارزش اضافهاى که از زحمتکشان ایرانى کسب شده بود و اینک تبدیل به موشک و هواپیما براى جنگ لبنان شده اشاره نمىکند؟ چپ ایران در عین اینکه باید سرمایهدارى و امپریالیسم را دشمن اصلى خود بداند، نبایستى به دام آمریکاستیزى و اسرائیلستیزى برخى چپنماهایى بیفتد که اینک با بنیادگرایان اسلامى همصدا شدهاند. در حدود دو تا سه ماه پیش، دیدارى میان نوام چامسکى و سیدحسن نصرالله صورت گرفت که در آنجا چامسکى تاکید کرده بود که حزبالله باید مسلح باقى بماند. درست همان زمان به نقل از برخى روشنفکران چپ تحلیلهایى منتشر شد که بسیار شبیه به تحلیلهاى بنیادگرایان اسلامى در قضیه خاورمیانه بود!
اما اندکى آشنایى با حزبالله براى کسانى که «چپ» بودنشان در همراهى کردن جمهورى اسلامى نمود دارد ضرورى است: حزبالله در سال ۱۹۸۵ و با هدف تشکیل جمهورى اسلامى در لبنان پایهگذارى شد. در برنامهاش محو اسرائیل را مطرح ساخت و صراحتا در برنامه حزبى خود نوشت: «ما هیچ آتشبس و هیچ قرارداد صلحى را نخواهیم پذیرفت.» شمارى از نیروهاى سپاه به لبنان رفته و به آموزش نظامى حزبالله پرداختند و پس از مدتى سلاحهاى سنگین از ایران و سوریه راهى لبنان شد. با بخشى از پولى که از ایران به حزبالله داده شد، مجموعهاى از سرویسهاى اجتماعى در جنوب لبنان به راه افتاد که حدودا شامل ۴ بیمارستان، ۱۲ کلینیک، ۱۲ مدرسه اسلامى و ۲ مرکز کشاورزى بود. این خدمات اجتماعى براى کسانى که به عضویت حزبالله در بیایند مجانى است و در مقایسه با سرویسهاى خصوصى گرانقیمت لبنان، طبیعى است که بسیارى از مردم براى استفاده از این سرویسهاى رایگان به حزبالله مىپیوندند. آنچنان که بر همگان واضح است، در لبنان به موازات دولت، یک دولت قدرتمندتر به نام حزبالله ساختهاند، با این تفاوت که چون رسما دولت نیست، به هیچ جا هم پاسخگو نمىباشد و دولت اصلى لبنان آنقدر ضعیف است که توان خلع سلاح حزبالله را ندارد. حزبى که تانک و موشک و هواپیما دارد باید آنقدر صداقت داشته باشد که اعتراف کند که این تسلیحات و این صنایع عظیم مالى را از کجا آورده است؟ اما دنیا چرا در این مورد چیزى نمىگوید؟ اتحادیه اروپا حزب اللهلبنان را یک سازمان تروریستى نمىشناسد. دولت لبنان با آغاز جنگ اطلاعیهاى داد و همه مسئولیت را از سر خود باز کرد.
اینک وضعیت در لبنان بسیار وخیم گزارش مىشود. تمام زیرساختهاى اقتصادى لبنان ویران شده است. این کشور دهها سال از نظر اقتصادى به عقب باز گشته است. اى کاش کسانى که هنوز چپ را با «مرگ بر آمریکا» مىشناسند، به نفع مشترک دو ارتجاع در شعلهور ساختن آتش جنگ مىاندیشیدند. آن هنگام که کارل مارکس برخى جریانات ارتجاعى ضد بورژوازى را که ماهیت اشرافى و فئودالى داشتند افشاء مىنمود و آنها را «سوسیالیسم ارتجاعی» نام مىنهاد، پیشبینى آن را کرده بود که جریاناتى از شدت نفرت از «امپریالیسم» به دامن نیروهایى سیاهتر و سبعتر از امپریالیسم درغلطتند که در مانیفست گفت: «اشراف، چنتهى دریوزگى پرولتاریا را همچون پرچمى به حرکت در مىآورند تا مردم را از پى خود به راه اندازند ولى هر وقت که مردم به دنبال آنان روان شدند، نشان قدیمى فئودالى را در پشت آنان مشاهده کردند و با قهقهه بلند خالى از احترامى از آنان دورى گرفتند.»