|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
در هر نظام سیاسی، نسبت میان قدرت و جامعهی مدنی تعیین میکند زندگی مردم چگونه خواهد گذشت: در آزادی و گفتوگو یا در ترس و سرکوب. قدرت تمایل به کنترل دارد، جامعهی مدنی میل به نقد و استقلال. هنگامی که این دو در تعادلاند، سیاست به عرصهی عقلانیت و اصلاح تبدیل میشود؛ اما اگر قدرت، جامعهی مدنی را تهدیدی وجودی ببیند، ترس جای گفتوگو را میگیرد و سرکوب به جای پاسخگویی مینشیند.
آنچه امروز در ایران میبینیم، تبلور روشن همین ترس است: حاکمیتی که بهجای مواجههی مسئولانه با بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی، زبان اندیشه را هدف گرفته است. بازداشت پژوهشگرانی چون محمد مالجو، پرویز صداقت، شیرین کریمی و مهسا اسداللهنژاد، صرفاً اقدامی امنیتی نیست؛ نشانهی اضطراب ساختار قدرت در برابر آینهای است که جامعهی مدنی پیش روی آن قرار داده است. جامعهای که از فقر، تورم، نابرابری و ناامنی اقتصادی سخن میگوید، از عدالت دفاع میکند و به رنج فرودستان صدا میبخشد، قدرت را ناگزیر به پاسخگویی میسازد، و همین پرسشگری برای اقتدار هراسانگیز است.
در شرایطی که مردم روزبهروز فقیرتر میشوند، سفرهها کوچکتر و آینده مبهمتر میگردد، حاکمیت بهجای تدبیر، راه آسانتری را انتخاب کرده است: انکار بحران، پوپولیسم اقتصادی و سرکوب انتقاد. منشأ مشکلات نه در سوءمدیریت، فساد ساختاری و تصمیمهای غلط، بلکه در «دشمن خارجی» جستوجو میشود؛ وعدهها جای سیاستگذاری مینشینند؛ پروژههای ایدئولوژیک و ماجراجوییهای سیاسی، جای نان و رفاه مردم را میگیرند؛ و هر اعتراض کارگری یا فریاد معلمی، بهجای شنیده شدن، با تهدید و بازداشت پاسخ داده میشود. در حقیقت، این شیوهها نه نشانهی اقتدار، که اعترافی به ضعف است؛ حکومتی که از صدای نقد میهراسد، پیش از مواجهه با هر دشمن بیرونی، از درون شکست خورده است.
اما جامعهی مدنی ایران امروز، آن جامعهی خاموش دیروز نیست. شبکهای زنده از آگاهی و حافظه است: در دانشگاهها، انجمنها، رسانههای مستقل، حلقههای ترجمه، و در هر گوشهای که اندیشه مجال نفس کشیدن بیابد. جامعهای که یاد گرفته بدون مجوز فکر کند، بدون تریبون سخن بگوید و بدون سلاح مقاومت کند. این استقلالِ ذهنی همان چیزی است که قدرت از مهار آن ناتوان مانده است.
هرچه فشار بیشتر میشود، فاصلهی دولت و ملت عمیقتر میگردد. بیتوجهی به ریشههای بحران اقتصادی نه تنها آن را حل نمیکند، بلکه فقر را گستردهتر و امید را کمرمقتر میسازد. اعتماد عمومی فرومیریزد و مشروعیت سیاسی تحلیل میرود. در چنین شرایطی تنها راه برگشتن به مسیر عقلانیت، پذیرش واقعیت و گشودن درِ گفتوگو با جامعهی مدنی است، نه خاموش کردن صدای آن.
زیرا جامعهی مدنی، اگرچه بیقدرت بهنظر برسد، اما قدرت پنهانش در حقیقت است؛ و حقیقت، دیر یا زود، راه خود را به دل هر ساختاری، هرقدر هم سخت و بسته، باز خواهد کرد. حکومتی که بهجای حل بحران اقتصادی و بهبود کیفیت زندگی مردم، اندیشه را زندانی میکند، در واقع به جهان اعلام میکند که از شهروندان خود بیشتر میهراسد تا از دشمنانش.
ترس از جامعهی مدنی یعنی ترس از مردم. و هیچ حکومتی با ترس از مردم، پایدار نمانده است.



