|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
به نقل از «آتش دفعه بعد» ۲۴ اکتبر ۲۰۲۵
برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری
در مراسمی که به افتخار سینمای شجاع و مقاوم برگزار شد، جعفر پناهی، فیلمساز ایرانی، و مارتین اسکورسیزی، کارگردان افسانهای، برای گفتگویی عمیق در مورد موانع، الهامات و قدرت فیلم تحت محدودیتهای شدید، به گفتگو نشستند. این گفتگو که در نیویورک برگزار شد، به پناهی امکان داد تا در مورد ریشههای اشتیاقش و اینکه چگونه ممنوعیت ۲۰ ساله فیلمسازی او را به سمت اشکال جدید داستانسرایی سوق داده است، صحبت کند.
پناهی سرسختی خود را به دوران کودکی و بزرگ شدناش در یک محیط اجتماعی عمدتا کارگری و دستور پدرش مبنی بر هرگز سر تعظیم فرود نیاوردن در مقابل قدرت، ربط داد. وقتی ممنوعیت ۲۰ ساله سعی کرد آن دستور را به سکوت تبدیل کند، او با فرم پاسخ داد: ابتدا با تحریک طرف مقابل با فیلم «این یک فیلم نیست»، سپس اعتراف در محیط خیابان در فیلم «تاکسی». او میگوید نیمی از کار، یادگیری فکر کردن مانند یک دزد است – جابجایی صحنهها، پنهان کردن فیلم های گرفته شده و خام، اعتماد به روستاییان و اجازه دادن به طنز برای خلع سلاح ترس تا آخرین ضربه حقیقت محکمتر فرود آید.

یک تصادف ساده – جعفر پناهی
شهری که او در آن فیلم میسازد نیز در ظاهر تغییر کرده است. بعد از «زن، زندگی، آزادی»، زنان بیحجاب و باحجاب در کنار هم قرار میگیرند. او از واقعیت تصویری دوباره نمیکشد. سوپراستارهایی که در خیابانها ایستاده بودند، توسط سانسور محو شدند؛ عوامل فیلم با وجود تهدیدها کار میکردند؛ در کن، بازیگران زن به هر حال بدون حجاب ظاهر میشوند. تبعید همچنان یک واقعیت سینمای ایران است، اما پناهی آن را رد میکند. او مانده است و روی نسل جدیدی شرط میبندد که هیچ سانسوری را نمیپذیرد.
سکانس پایانی او یک نمایش ایمانی هجده و نیم دقیقهای است. که یک سوال را بر روی تیتراژ نهایی فیلم باقی میگذارد: آیا این چرخه خشونت را تا فردا ادامه خواهیم داد یا بالاخره آن را قطع خواهیم کرد؟
اسکورسیزی در آغاز گفتگو، خطرات «بسیار قوی و بزرگی» را که پناهی با آن مواجه است، در کنار شور و اشتیاق، شجاعت و «انعطافپذیری قابل توجه» او ستود. پناهی با یادآوری دوران کودکیاش در یک محله کارگری پاسخ داد؛ پدرش کارگری بود که در ۵۳ سالگی هنگام نقاشی اعداد روی دستگاهی در کارخانه، در مقابل سایر کارگران، درگذشت. پدرش به او میگفت: «پسرم، هرگز نباید در برابر هیچ قدرتی جز خدا سر تعظیم فرود آوری!»
از آنجا که در جایی که او بزرگ شد هیچ امکانات تفریحی وجود نداشت، تنها سرگرمی آنها جمعآوری پول توجیبی، فرار از مدرسه و تماشای فیلمهای عامهپسند تجاری بود. با این حال، یک کتابخانه مرکز فرهنگی کودکان وجود داشت که فیلمهای کوتاه و غیرمعمول از کارگردانانی مانند آقای بیضایی و آقای کیارستمی را نمایش میداد. پناهی تأکید کرد که او و همسایگانش هرگز چنین فیلمهایی را در سینماهای محلی ندیدهاند؛ کتابخانه تنها نقطه دسترسی آنها بود.
اولین تجربه او با دوربین در کودکی بود، زمانی که – به دلیل «چاق بودن» – از او دعوت شد تا در یک فیلم بازی کند. در طول فیلمبرداری، که داستانی ساده درباره یک بازی کودکانه بود، او مدام به دوربین نگاه میکرد و میخواست دنیا را از طریق منظرهیاب ببیند، اما فیلمبردار هرگز به او اجازه آنرا نداد. این کنجکاوی برای نگاه کردن به دنیا از طریق لنز، او را وادار کرد تا پول پسانداز کند، یک دوربین عکاسی بخرد و شروع به کار کند.
کارآموزی با کیارستمی: درس چشمبند و نگاهی متفاوت
پس از دانشگاه و چند فیلم کوتاه در مراکز دورافتاده، پناهی به تهران بازگشت. او شنید که آقای کیارستمی در حال آمادهسازی فیلم جدیدی است، پیامی روی دستگاه او گذاشت و از او خواست که از او یاد بگیرد. کیارستمی از لحن پیام خوشش آمد و پناهی به گروه فیلمبرداری در شمال ایران پیوست.
در روز اول، پناهی به عنوان چهرهای ناشناس در صحنه فیلمبرداری، شنید که گروه فیلمبرداری میگویند نمیتوانند آن روز کار کنند. او که مشتاق اثبات خودش بود، پا پیش گذاشت و قول داد که صحنه را تا ساعت ۴ بعد از ظهر آماده کند – و این کار را هم کرد. این کار اعتماد کیارستمی را جلب کرد و پناهی دستیار کارگردان شد. پناهی خاطرهی جالبی تعریف کرد: روزی کیارستمی او را سوار ماشین کرد، چشمبند به او داد و گفت آن را بپوشد. بعد از رانندگی در یک جادهی خاکی، آنها ایستادند، کمی قدم زدند و کیارستمی به او گفت چشمبند را بردارد. پناهی به بیرون نگاه کرد و نمای آخر فیلم «زیر درختان زیتون» را دید که طوری طراحی شده بود که افراد در دوردست بسیار کوچک به نظر برسند.

در این سفرها، پناهی متوجه تفاوت در جهانبینی آنها شد: کیارستمی به طور طبیعی با مناظر روبرو بود، در حالی که پناهی به سمت مردم کشیده میشد. این تفاوت، آثار پناهی را به چیزی که او «فیلمهای اجتماعی» مینامد، شکل داد.
تبدیل ممنوعیت به اختراع: این یک فیلم نیست، و تاکسی
اسکورسیزی اشاره کرد که چگونه محدودیتهای سخت، پناهی را با «انعطافپذیری و نبوغ» مجبور کرد تا فرمهای سینمایی جدیدی را اختراع کند و داستانها را به طور متفاوتی روایت کند. پناهی موافق این تعریف بود.
وقتی به او گفته شد که نمیتواند به مدت ۲۰ سال فیلم بسازد، مصاحبه کند، بنویسد یا از کشور خارج شود، شوکه شد. دانشجویانی که شرایط را خفقانآور میدانستند، پیش او میآمدند و «هزاران بار شکایت میکردند». او متوجه شد که ممنوعیت میتواند بهانهای عالی برای کار نکردن باشد، اما تصمیم گرفت در دام آن نیفتد. او به دنبال راهحل گشت و با مجتبی میرتهماسب، «این یک فیلم نیست» را شروع کرد. «ما اسمش را گذاشتیم «این یک فیلم نیست» تا بگوییم: ما به دنبال راهی بودیم.»
در بدترین حالت، او فکر کرد: اگر نمیتواند فیلم بسازد – و از آنجایی که او یک «آدم دست و پا چلفتی» است که شغل دیگری بلد نیست – بهتر است رانندگی کند. . سپس تاکسی به ذهنش رسید: حتی در آن زمان، وسوسه میشد که دوربینی سوار کند و از داستانهای مردم فیلم بگیرد. این ایده به فیلم تاکسی تبدیل شد. بعد از تاکسی، شاکیهای همیشگی دیگر نیامدند؛ آنها دیدند که باید راه خودشان را هم پیدا کنند.
فیلمبرداری زیرزمینی: تفکر و شوخطبعی دزد به عنوان یک سپر فرهنگی
پناهی تأکید کرد که در چنین شرایطی حدود ۵۰٪ از انرژی یک فیلمساز صرف فهمیدن نحوه کار میشود – طرز فکری که او آن را “فکر کردن مثل یک دزد” یا مثل یک چریک نامید.
او سختیهای عملی را شرح داد: برای یک پروژه (احتمالاً بدون خرس، اگرچه او نامی از آن نبرد)، آنها فیلمنامه کامل و مکانهای دورافتادهای در روستایی داشتند که دسترسی به آن برای نیروهای امنیتی دشوار بود. آنها حتی کسی را در جاده گماشتند تا در صورت نزدیک شدن غریبهای به آنها هشدار دهد. با این حال، در روز ششم، مأموران اطلاعاتی به روستا حمله کردند. مردم محلی پناهی را پنهان کردند و از آن به بعد، گروه فیلمبرداری مجبور شد برای هر برداشت به روستای جدیدی نقل مکان کند.

یک تصادف ساده – جعفر پناهی برنده نخل طلایی کَن ۲۰۲۵
پناهی همچنین بر نقش شوخطبعی و طنز در فیلمهایش تأکید کرد – ترکیبی از غریزه فرهنگی و شیطنتهای بازیگوشانه. او دوست دوران کودکیاش را به یاد آورد که قصد خودکشی داشت و مدام ماشینهای کوچک را برای این اقدام رد میکرد، جزئیاتی تاریک و پوچ که نشان میدهد چگونه «طنز» میتواند به مردم در تحمل ناامیدی کمک کند. اسکورسیزی موافق بود که طنز در آخرین فیلم پناهی، مخاطب را خلع سلاح میکند و ۱۵ دقیقه آخر – که پر از حقیقت و زور است – را سختتر میکند.
تمام انرژی روی پایان: حقیقت در ۱۸ و نیم دقیقه سکوت
پناهی گفت که او همیشه به شدت روی شروعها و پایانها تمرکز میکند. شروع فیلم به بیننده اطمینان میدهد؛ و پایان باید بر حقیقت مهر بزند. در فیلم اخیرش (با شخصیت اصلی، بسته شده به درخت)، در طول فیلمبرداری احساس کرد که به بازیگر ارج کافی نگذاشته است – زیرا شخصیت در بیشتر فیلم غایب بود و در یک صندوقچه نگهداری میشد. او تصمیم گرفت که نمای نهایی باید یک نمای «متوسط» ۱۸.۵ دقیقهای باشد که نیاز به بازیگری استثنایی دارد.
شب اول نتیجه نداد. او که تحت فشار شرایط بود، به دوستی که یک چهارم عمرش را در زندان گذرانده بود و در نوشتن دیالوگهای فیلم به او کمک کرده بود، روی آورد. با کمک این دوست، او نقشه زمانی را که یک مرد تحت فشار، قدرت خود را اعمال میکند، زمانی که میخندد، زمانی که تحقیر میکند، ترسیم کرد. اسکورسیزی ریتم فیلم و بازی شگفتانگیز بازیگر نقش اول – به ویژه سکوت طولانی و جمله پایانی او، “من فقط میخواستم به فرزندانم غذا بدهم” – را ستود. پناهی فاش کرد که در آن لحظه پرانرژی، تمام عوامل پشت دوربین اشک میریختند.
“ زن، زندگی، آزادی” و فیلمبرداری از جامعهای آنگونه که هست
وقتی فیلم “بدون خرس” در ونیز اکران شد، پناهی در زندان بود. پس از آزادی، او متوجه شد که “چهره شهر تغییر کرده است” – قیام زن، زندگی، آزادی آغاز شده بود. او مقاومت زنان را بیسابقه خواند: آنها از “خط قرمزی” عبور کردند که زمانی غیرقابل تصور دیده میشد. از نظر او، تاریخ جمهوری اسلامی اکنون به قبل و بعد از جنبش مهسا تقسیم شده است.
این تغییرات عمیق اجتماعی، آخرین فیلم او را شکل داده است. قبل از قیام، تقریباً هرگز زنان بدون روسری را در خیابانها نمیدیدید؛ اکنون زنان با حجاب و بیحجاب در کنار هم ایستادهاند. او نمیتوانست آن واقعیت را فیلمبرداری کند، اما همه را با حجاب نشان دهد.
او بازیگرانش را جمع کرد، از آنها خواست فیلمنامه را بخوانند، ۲۴ ساعت فکر کنند و تصمیم بگیرند – به شرطی که به کسی چیزی نگویند. همه آزادانه موافقت کردند.
در طول یک فیلمبرداری نیمهپنهانی، زنی او را شناخت. او از او خواست که در صحنهای ظاهر شود. زن به صراحت به او گفت: «آقای پناهی، اگر به من بگویید روسری بپوشم، این کار را نمیکنم.» او تأکید کرد که این آزادی توسط دولت اعطا نشده است – زنان خودشان آن را تصاحب کردهاند. بسیاری از بازیگران زن سوپراستار، در اوج شهرت خود، روسریهای خود را در همبستگی برداشتند و از صنعت سینما بیرون رانده شدند.
او همچنین تأیید کرد که بازیگران زنش – علیرغم تهدیدهای قبلی از سوی مأموران اطلاعاتی – بدون حجاب در جشنواره کن شرکت کردند و در کل برنامه به همان شکل حضور داشتند.
آینده سینمای ایران: تبعید و نسل جدیدی از امتناع
پناهی خاطرنشان کرد که مهاجرت اجباری و تبعید از زمان انقلاب بخشی از سینمای ایران بوده است. هنرمندان بزرگی – بهروز وثوقی، پرویز صیاد، محسن مخملباف، امیر نادری، اصغر فرهادی، بهرام بیضایی و دیگران – اکنون در خارج از کشور زندگی میکنند یا در ایران فیلم نمیسازند. او دلتنگ فیلمهایی است که میتوانستند در خانه بسازند.
پناهی برخلاف برخی که میتوانند با کار در خارج از کشور سازگار شوند، اذعان کرد که “جرأت یا شجاعت” ماندن در خارج از کشور را ندارد. او تصمیم گرفته است که در ایران بماند و کار کند. او نسبت به فیلمسازان جوانی که مسیر او را دنبال میکنند و از هر نوع سانسوری امتناع میورزند، خوشبین است. او ابراز نگرانی کرد که محمد رسولاف اخیراً مجبور به ترک ایران برای اتمام مراحل پس از فیلمبرداری در خارج از کشور شده است، او گفت ک هبا این وجود رسولاف نیز مصمم به بازگشت است.
اسکورسیزی سخنان خود را با بیان اینکه پلتفرمها و جشنوارههای بینالمللی باید از چنین فیلمهایی حمایت کنند، به پایان رساند. او گفت سینما میتواند فوقالعاده قدرتمند باشد و تأثیر آن را با نئورئالیسم ایتالیایی مقایسه کرد که به بازسازی قلب و روح مردم پس از جنگ جهانی دوم کمک کرد.
سوال آخر: آیا چرخه خشونت ادامه خواهد یافت؟ در پایان، پناهی ایده اصلی پشت پایان آخرین فیلمش را توضیح داد: او میخواهد بیننده با یک سوال فیلم را ترک کند – آیا این چرخه خشونت در آینده ادامه خواهد یافت؟ یا نه؟
او گفت عدالت و بخشش در فیلم ظاهر میشوند، اما فقط به عنوان محرکهای داستان. این فیلم برای دوره پس از جمهوری اسلامی ساخته شده است تا ما را وادار کند که اکنون در مورد آنچه در پیش است فکر کنیم – و شاید تصمیم بگیریم که خشونت را به جلو نبریم.
پناهی این گفتگو با اسکورسیزی و فرصتِ داشتن آن را افتخار بزرگی خواند.



