فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۲۶ دسامبر ۱۹۹۱ نه تنها پایان یک تجربه سیاسی و اقتصادی بود، بلکه نقطهای تعیینکننده در تاریخ سوسیالیسم قرن بیستم و در شکلگیری ساختار نظم جهانی امروز محسوب میشود؛ واقعهای که برای هر عنصر چپ معنایی فراتر از یک شکست ساده دارد، زیرا این واقعه پایان دورهای بود که در آن امکان تاریخی شکلگیری آلترناتیوی واقعی در برابر سرمایهداری جهانی وجود داشت. از این منظر، فروپاشی شوروی صرفاً نتیجه مجموعهای از تصمیمهای اشتباه، خطاهای مدیریتی، یا فشارهای خارجی نبود، بلکه محصول یک تضاد درونی میان آرمانهای رهاییبخش سوسیالیستی و شکل نهادی قدرتی بود که در طول دههها از بطن همان تجربه زاده شد و به تدریج از طبقه کارگر و از سازوکارهای دموکراسی مردمی فاصله گرفت. برای منِ چپ، این واقعه نه یک نقطه پایان، بلکه یک لحظه تأمل و بازاندیشی درباره امکانهای رهایی، ضرورتهای دموکراسی، و بازسازی گفتمان چپ در عصر جدید است.
اگرچه اتحاد شوروی بر بنیان یک انقلاب عظیم کارگری بنا شد و در دهههای نخست توانست رشد صنعتی، برابری نسبی اجتماعی، و حضور سیاسی گستردهای در سطح جهان ایجاد کند، اما روند تمرکز قدرت در حزب و ایجاد ساختارهای بوروکراتیک به تدریج پیوند میان حاکمیت و تودههای مردم را تضعیف کرد. این روند که در دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ تثبیت شد، در عمل نوعی «دولتگرایی» را جایگزین مشارکت دموکراتیک کارگران کرد و بدین ترتیب ریشههای اولیه بحران فراهم شد. تجربه شوروی نشان داد که اگرچه سوسیالیسم بدون مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید ممکن نیست، اما مالکیت اجتماعی بدون دموکراسی، بدون حق مشارکت واقعی و بدون سازوکارهای نظارت از پایین، ناگزیر به تولید ساختارهایی میانجامد که از مردم جدا میشوند و حتی در برابر آنها میایستند. فرایند تمرکز قدرت، سرکوب گرایشهای درونی جنبش چپ، حذف شوراها و از میان رفتن خودحکومتی کارگری، همه عواملی بودند که در دههها بعد پایههای مشروعیت اجتماعی دولت شوروی را فرسوده کردند.
در دهه ۱۹۸۰، هنگامی که گورباچف سیاستهای پرسترویکا و گلاسنوست را مطرح کرد، تلاش داشت این شکاف تاریخی را جبران کند و از دل یک اصلاحات اقتصادی و سیاسی، امکان بازسازی سوسیالیسم را ایجاد کند. اما این اصلاحات متناقض، که از یک سو بازار را آزادتر میکرد و از سوی دیگر بدون پایه اجتماعی مستحکم پیش میرفت، عملاً بحران را تشدید کرد. نیروهای بازار آزاد، ملیگراییهای فروخورده، و طبقه جدیدی از مدیران و بوروکراتها که آماده اتصال به اقتصاد جهانی بودند، در کنار فشارهای عظیم اقتصادی غرب، همه به سمت فروپاشی هل دادند. آنچه در پایان رخ داد، نه زایش یک سوسیالیسم دموکراتیک جدید، بلکه پیروزی کامل نیروهای سرمایهداری و نئولیبرالیسم در سراسر جهان بود؛ پیروزیای که با خصوصیسازیهای گسترده، سقوط سطح زندگی مردم، و گسترش الیگارشیهای مالی در روسیه دهه ۱۹۹۰ همراه شد. این تحولات نشان داد که فقدان دموکراسی کارگری و ناتوانی در ایجاد مشارکت واقعی اجتماعی چگونه میتواند حتی دستاوردهای پیشین را نابود کند.
برای جهان سرمایهداری، فروپاشی شوروی لحظه تثبیت هژمونی بود. دهه ۱۹۹۰ دورهای بود که نئولیبرالیسم به صورت تهاجمی در سراسر جهان گسترش یافت، جنگها و مداخلات امپریالیستی شدت گرفت، و سرمایه جهانی با اعتمادبهنفس اعلام کرد که «تاریخ به پایان رسیده است». اما از نگاه ما چپها، این نه پایان تاریخ، بلکه آغاز مرحله جدیدی از سلطه، نابرابری و خشونت ساختاری بود. تجربه شوروی اگرچه شکست خورد، اما شکست سوسیالیسم نبود؛ شکست مدلی بود که دموکراسی و آزادی را فدای تمرکز قدرت و بوروکراسی کرد. این واقعه نشان داد که هیچ پروژه رهاییبخشی بدون آزادی، بدون بحث آزاد درون جنبش، بدون شوراهای واقعی و بدون کنترل از پایین امکان موفقیت ندارد. تجربه نشان داد که سوسیالیسم تنها زمانی معنا مییابد که مردم، نه یک حزبِ جدا از مردم، در مرکز قدرت باشند.
امروز که بیش از سه دهه از فروپاشی شوروی گذشته، جهان با بحرانهای عمیق سرمایهداری روبهرو است: جنگها، تخریب محیطزیست، افزایش نابرابری و بحرانهای سیاسی در غرب. همزمان، اشکال تازهای از مقاومت و جنبشهای چپ در سراسر جهان در حال ظهورند. این وضعیت نشان میدهد که پایان شوروی پایان امید نیست، بلکه فراخوانی است برای بازاندیشی ریشهای: بازگشت به مارکس، بازگشت به دموکراسی کارگری، بازگشت به سیاستی که آزادی و عدالت را در هم میآمیزد. به عنوان یک عنصر چپ، فروپاشی شوروی برای من نماد یک هشدار تاریخی است: اگر نیروهای رهاییبخش از سازوکارهای دموکراتیک تهی شوند، اگر از نقد درونی غافل شوند، و اگر قدرت را جایگزین آزادی کنند، هر پروژه بزرگی—even با نیت رهایی—میتواند سرانجام در برابر تاریخ فروریزد.
اما از دل همین شکست، درسهایی برای آینده سوسیالیسم بیرون میآید: ضرورت دموکراسی ریشهدار، ضرورت پیوند میان سیاست و جامعه، ضرورت نقد قدرت، و ضرورت زنده نگه داشتن آرمان رهایی انسانی. فروپاشی شوروی نمیتواند آخرین کلمه درباره سوسیالیسم باشد، بلکه تنها پایان یک مدل تاریخی است. برای ما چپها، این واقعه نه نقطه ناامیدی، بلکه نقطه آغاز برای ساختن چشماندازی نوین از سوسیالیسم است؛ سوسیالیسمی که نه دولتی است و نه بوروکراتیک، بلکه مردمی، دموکراتیک و در پیوند مستقیم با رهایی انسان.
مهرزاد وطن آبادی



