نامهای به نسل Z
از دیاسپورا
در این روزهای ناآرام از تو بیخبرم،
اما دلم میخواهد کنار تو باشم.
تو مرا نمیشناسی، و شاید حق با تو باشد؛
من وقتی خانه را ترک کردم، فقط چمدانی از خاطرهها و ریشهها را با خود بردم،
و انبوهی درد که پس از رفتن، بیشتر شد.
جرمم عدالتخواهی بود؛ همین و بس.
باید میرفتم، نه از سر انتخاب، که از سر اجبار.
سالهاست از دور تماشایت میکنم؛
بزرگ شدنت را، قد کشیدنت را،
و شجاعتی را که در نگاهت میدرخشد.
راستش را بخواهی، من هم زبان تو را خوب بلد نیستم؛
واژههایت، کدهایت، دنیای دیجیتالت برایم تازه است.
به تو میگویند «نسل Z»،
اما باور کن چیزی که تو امروز برایش میجنگی،
من هم دههها پیش در پیاش بودم:
آزادی برای انتخاب،
زندگی با کرامت،
و آیندهای که در آن ترس، قانون نانوشته نباشد.
بیا برای آشنایی با هم قرار بگذاریم.
نمیدانم کجا؛
شاید جایی میان خاطرههای من و رؤیاهای تو.
من هنوز تصویر روشنی از کافه لیدو در ذهن دارم؛
نمیدانم هست یا نه،
اسمش عوض شده یا نه،
اما دلم میخواهد جایی باشد که بتوانیم بنشینیم،
چای یا قهوهای بنوشیم
و من برایت بگویم چگونه موهایم یکشبه سفید شد،
نه از پیری،
که از خبرهایی که دل آدم را پیر میکند.
بیا همدیگر را کشف کنیم.
من از تو یاد بگیرم که امید را در دل تاریکی چگونه نگه میدارند،
و تو از من بشنوی که این راه،
هرچند سخت و پرهزینه،
بیثمر نخواهد بود.
فکر میکنم شباهتهای ما بیش از آن است که گمان میکنی:
هر دو خسته از وعدههای توخالی،
هر دو تشنهٔ حقیقت،
و هر دو در جستوجوی روزی که بتوان
بیهراس،
نام آزادی را بلند گفت.
به من بگو کجا؟
کف خیابان؟
روی پلههای دانشگاه؟
در کافهای کوچک؟
یا حتی در سکوت یک شب مجازی؟
فرقی نمیکند؛
مهم این است که وقتی صداهایمان در هم میآمیزد،
رساتر میشود.
آنوقت دیگر نه من تنها هستم، نه تو؛
ما میشویم یک روایت مشترک،
از نسلی که رفت،
و نسلی که مانده تا آینده را بسازد.
به امید دیدار
دیاسپورا



