|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
تهران در گرمای شهریور نفس میکشد. خیابان شلوغ است؛ ماشینها پشت چراغها صف کشیدهاند، صدای بوقها در هم میپیچد و مردم، بیخبر از آنچه چند ساعت بعد اتفاق میافتد، در رفتوآمدند. ژینا کنار برادرش قدم میزند؛ بیستودو ساله است، جوان و زیبا، با چهرهای آرام و نگاهی که هنوز رنگ سفر دارد. از سقز آمدهاند؛ چند روزی تهران بمانند، شهر را ببینند، خرید کنند و دوباره به خانه برگردند. برای ژینا، تهران فقط مقصد یک سفر کوتاه است و هیچکس نمیداند این شهر قرار است آخرین تصویر زندگی او شود. روسری به سر دارد و در کنار برادرش در امتداد خیابان راه میرود که ناگهان خودروی گشت ارشاد کنارشان ترمز میکند. چند مأمور پیاده میشوند و یکی از آنها مستقیم به طرف ژینا میآید و میگوید: «خانم، صبر کنید.» ژینا میایستد و با تعجب نگاهش میکند: «بله؟» مأمور نگاهی به سر و لباس او میاندازد و میگوید: «باید با ما بیایید.» ژینا میپرسد: «برای چی؟» پاسخ کوتاه است: «برای چند سؤال.» برادرش جلو میآید و میگوید: «ما مسافریم. خواهرمه. تازه از سقز اومدیم. اگر مشکلی هست، همینجا توضیح میدیم.» مأمور با لحنی خشک جواب میدهد: «شما دخالت نکنید.» برادرش یک قدم دیگر جلو میرود: «من برادرشم. کجا میخواین ببرینش؟» مأمور میگوید: «برای آموزش و توجیه.» ژینا با ناباوری نگاه میکند و آرام میگوید: «من کاری نکردم.» مأمور جواب میدهد: «خانم، لطفاً همکاری کنید.» برادرش حالا صدایش را بلند کرده است: «من هم میام.» مأمور کوتاه جواب میدهد: «نه.» برادرش میپرسد: «چرا نه؟» اما پاسخی نمیشنود. دست ژینا را میگیرند و او را به طرف خودرو میبرند. ژینا برای لحظهای مقاومت میکند و میگوید: «برادرم هم میاد.» اما کسی گوش نمیدهد. او را سوار خودرو میکنند و برادرش پشت سرشان راه میافتد و فریاد میزند: «ژینا!» ژینا برمیگردد و نگاهشان برای چند ثانیه به هم گره میخورد. شاید خودش هم نمیداند چرا دلش اینطور شور میزند. فقط میگوید: «نترس.» شاید این جمله را برای آرام کردن برادرش میگوید و شاید برای آرام کردن خودش. در خودرو بسته میشود. برادرش دستش را روی شیشه میگذارد و خودرو حرکت میکند. چند قدم دنبال خودرو میدود و دوباره فریاد میزند: «ژینا!» اما خودرو در میان ماشینهای تهران گم میشود.
ژینا به بازداشتگاه وزرا منتقل میشود؛ جایی که قرار است درباره پوشش او با او برخورد شود. چند ساعت بیشتر نمیگذرد که حالش دگرگون میشود. دختر جوانی که تا چند ساعت پیش در خیابان راه میرفته، ناگهان روی زمین میافتد. آدمها دورش جمع میشوند و صدای همهمه بالا میرود: «حالش خوب نیست!» و دیگری فریاد میزند: «آمبولانس خبر کنید!» ژینا بیهوش است. آمبولانس میرسد و او را به بیمارستان منتقل میکند. خبر به خانواده میرسد. پدرش باور نمیکند و با صدایی لرزان میپرسد: «چی شده؟ مگه سالم نبود؟» کسی جواب روشنی ندارد. فقط میگویند حال دخترش خوب نیست. پدر و مادرش راهی تهران میشوند. در بیمارستان، ژینا روی تخت افتاده است؛ چشمهایش بستهاند و دستگاهها به جای او نفس میکشند. برادرش کنار تخت میایستد و به صورت خواهرش نگاه میکند؛ همان صورتی که چند ساعت پیش در خیابان به او لبخند زده بود. دستش را میگیرد و آرام میگوید: «ژینا… من اینجام.» اما ژینا چیزی نمیگوید. روز اول میگذرد، بعد روز دوم، و امید و ترس در راهروهای بیمارستان قدم میزنند. خانواده منتظرند؛ شاید چشمهایش باز شود، شاید دوباره صدایش را بشنوند، شاید همه این کابوس تمام شود و ژینا از تخت بلند شود و بگوید: «بریم خونه.» اما روز سوم میرسد و خبر، آرام و سنگین، از بیمارستان بیرون میآید: ژینا دیگر زنده نیست. دختر بیستودوساله سقزی در بیستوپنجم شهریور ۱۴۰۱ جان میدهد.
بیرون بیمارستان، مردم جمع شدهاند و هرکس چیزی میگوید؛ یکی از ضربوشتم میگوید، دیگری از برخورد در خودرو، دیگری از اینکه ژینا پیش از بازداشت سالم بوده است. اما برای خانواده، یک سؤال همچنان باقی میماند؛ سؤالی ساده و سنگین: ژینا چرا دیگر به خانه برنمیگردد؟ سؤال در هوا میماند و پاسخهای مختلف یکی پس از دیگری گفته میشوند، اما هیچکدام نمیتوانند آن دختر جوان را به زندگی برگردانند. خبر مرگ ژینا به سقز میرسد و آن روز شهر دیگر مثل روزهای قبل نیست. مردم به خیابان میآیند و نام ژینا را صدا میزنند. زنی روسریاش را از سر برمیدارد، دختری موهایش را باز میکند و صدایی از میان جمعیت بلند میشود: «زن، زندگی، آزادی.» صدای دیگری پاسخ میدهد: «زن، زندگی، آزادی.» و بعد صدها صدا و هزاران صدا.
شعار از سقز بیرون میرود و در شهرهای دیگر شنیده میشود. زنان روسریهایشان را در دست میگیرند؛ بعضی آنها را آتش میزنند و بعضی فقط کنار میگذارند و موهایشان را به باد قیچی میسپارند، انگار سالها چیزی سنگین روی سرشان بوده و حالا میخواهند برای نخستین بار سبکتر نفس بکشند. دخترانی که دیروز با ترس در خیابان قدم میزدند، امروز با موهای باز قدم برمیدارند. دخترانی که تا دیروز چشمشان به مأمور و خیابان و گوشه روسریشان بود، امروز مستقیم به روبهرو نگاه میکنند. یکی روسریاش را در دست گرفته، دیگری آن را روی شانه انداخته و دیگری اصلاً چیزی بر سر ندارد. آنها هنوز با ترس روبهرو هستند، هنوز تهدید و بازداشت و فشار وجود دارد، اما چیزی درونشان دیگر مثل گذشته تسلیم نمیشود. حاکمان دیکتاتور میخواهند خیابان دوباره ساکت شود، اما نام ژینا از خیابانها گذشته و به خانهها رسیده است؛ به اتاق دخترانی که عکس او را روی تلفنهایشان نگاه میکنند، به مادرانی که نامش را با اشک بر زبان میآورند و به زنانی که فهمیدهاند حتی برداشتن یک روسری میتواند به نشانهای از ایستادگی تبدیل شود.
ژینا دیگر فقط نام یک دختر جوان نیست؛ نام خواهری است که برادرش آخرین بار او را پشت شیشه خودرو دید، نام دختری است که قرار بود چند روزی در تهران بماند و با خاطرات سفر به سقز برگردد، اما به جای خودش، نامش برمیگردد؛ در دهان مردم، در خیابانها، در صدای زنان و در قدمهای دخترانی که پس از او راه میروند. هر قدمی که دختری با موهای آزاد در خیابان برمیدارد، ادامه همان قدمی است که ژینا در آخرین روز زندگیاش به سوی خودرویی برد که او را از برادرش جدا کرد، اما پس از مرگش هزاران دختر قدمهای دیگری برداشتند؛ قدمهایی که این بار کسی نمیتوانست آنها را به یک خودرو، یک بازداشتگاه یا یک اتاق محدود کند. شاید ژینا خودش هیچگاه ندید که بعد از او چه اتفاقی میافتد، ندید دخترانی را که روسری از سر برمیدارند، ندید زنانی را که در خیابان با موهای آزاد راه میروند و ندید نسلی را که نام او را با آزادی پیوند میزند، اما داستان او در همانجا تمام نمیشود.
آخرین قدم ژینا، شروع اولین قدم دختران بود. او به خانه برنگشت، اما قدمهایش در خیابان ماند؛ در سقز، در تهران، در شهرهای دور و نزدیک، در قدمهای دخترانی که دیگر نمیخواهند زندگیشان را با ترس اندازه بگیرند. و شاید به همین دلیل است که امروز، هرگاه دختری در خیابان با انتخاب خودش راه میرود، سایه نام ژینا نیز در کنار قدمهای او حرکت میکند؛ دختری که بیستودو سال بیشتر از زندگیاش نگذشته بود، از سقز به تهران آمد و در بیستوپنجم شهریور ۱۴۰۱ جان باخت، اما آخرین قدم او پایان یک راه نبود؛ آغاز راهی بود که دختران دیگری آن را ادامه دادند: زن، زندگی، آزادی.



