یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۵:۵۶

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۵:۵۶

جنگ و گلهای یاس مادر (۵۲)

و نمی دانم چرا، اما من برگشتم و بە عقب نگاە کردم. بە پنجرەای کە چند لحظە پیش آنجا بودیم. و آیا بهتر نبود همان جا می ماندیم؟ و سایە مادر را بر بستر پنجرە در اتاق دیدم کە بە ما خیرە شدەبود. و سایە مادر چە وحشتناک بە نظر می رسید. و گلهای یاس کە انگار صف جلو جنگل سیاهی بودند.

یک شب دیرهنگام در اتاق خودم در رختخواب درازکشیدەبودم، و در نور فانوسی کە بزحمت سە گوشە دیگر اتاق را روشن می کرد مشغول خواندن کتاب بودم کە ناگهان صدائی از حیاط بە گوشم رسید. من در تمامی این سالها در سکوت شب، صداهای مختلفی را از بیرون شنیدەبودم، صداهای کە دیگر همان صداهای زمان قبل از جنگ نبودند. صداهای از نوع دیگر، و شاید هم نە،… شاید هنوز خیلی از آنها همان صداهای قبل بودند و اما چونکە در فضا و بستری دیگر آنها را می شنیدم انگار چیز دیگری بودند: صدای لرزیدن شاخەها در باد، صدای آوازخواندن پرندگان، صدای خزندگان ناپیدائی کە در حیاط و در باغ می جنبیدند،… و صداهای مبهم جبهە… از دور.

کتاب را بستم و گوش بە زنگ ایستادم. سکوت. کتاب را دوبارە بازکردم کە باز صدای مبهم بە گوشم رسید. انگار کسی در حیاط بود. بە خودم گفتم شاید حیوان یا چیزیست، اما تە دلم جور دیگری بود. صدا بە صدای پا می خورد، بە تن سنگینی کە انگار مشکل دارد. مثل کسی کە قرص و محکم اما ملایم روی چیزی افتادەباشد، و یا یواشکی می خواهد وارد خانە کسی بشود، کسی کە نمی خواهد صاحب خانە بداند، یا شاید می خواهد بداند و اما نە بە این زودی. کتاب را دوبارە بستم، فتیلە را پایین کشیدم و از پشت پنجرە در حالیکە دلهرە و ترس عجیبی وجودم را فراگرفتەبود بە حیاط نگاەکردم.

اما شب از آن سیاەتربود بشود چیزی دید. ستارگان بودند، اما ماە نە. بسرعت، اما با احتیاط، جوری کە صدای بیرون متوجە حرکت من نشود از اتاق بیرون رفتم و خودم را بە اتاق گلهای یاس رساندم. آرام بە در زدم، و ناخواستە بلافاصلە در را بازکردم. پدر بیدارشد، و در سیاهی هیکلش جنبید. چمباتمە زدم، و با صدای خفەای گفتم کە کسی تو حیاطە! مادر هم جنبید. پدر لحظەای ماند. بعد آرام پاشد، دست برد، و در گوشە اتاق کوپالی را کە از سالها پیش داشت و آن را هنگام آوردن هیزم از کنار رودخانە درست کردەبود، برداشت. و چراغ قوە را هم کە پشت متکایش بود. بە کنار پنجرە رفت، و با احتیاط بیرون را نگاە کرد. و من هم در گوشە دیگر پنجرە بە کشیک نشستم. و انگار بیرون  داشت کم کم روشنتر می شد. دیگر می شد سایەها را از خود تاریکی تمیز داد. سایەهائی کە گاە رقیق تر و گاە غلیظ تر از خود سیاهی بودند. اوائل پاییز بود و هوا شبها کمی سرد می شد. برای همین پنجرەها را هنگام خواب می بستیم. پدر با دست اشارەکرد کە چیزی نمی شنود.

و من کە نمی دانستم چە بگویم، همانطوری توی تاریکی بە پدر خیرە ماندم. و او باز نگاهش متوجە بیرون شد. بعد آرام دست برد و با چرخاندن محتاطانە دستگیرە، آن را بازکرد. و ناگهان آن طرف حیاط سیاهی یک هیکل کە انگار دولا شدەبود و بە دیوار تکیە دادەبود را دیدیم. همزمان، و با هم دیدیم. و من رعشەای بر تنم افتاد. راستی چکار می بایستی بکنیم؟ سکوت کمی دیگر ادامە داشت، و ناگهان پدر غرید. چراغ قوەای را کە در دست چپش بود روشن کرد، و در حالیکە کوپالش را در دست راست داشت با نعرەهای شیر مانند بطرف بیرون شتافت. با قدرت و شدت خاصی کە من بە عمرم هیچ وقت از پدر ندیدەبودم. انگار برای جنگ آخر می رفت. و من کە ماندە بودم، بدنبالش براە افتادم. حواسم اصلا بە مادر نبود، و هنوز بعد از گدشت سالها نمی دانم کە آن شب مادر در آن لحظە چە واکنشی داشت.

بیرون انگار هوا باز روشنتر بود. از داخل خانە کە بە بیرون نگاە می کنی، شب سیاەتر است؛ اما بیرون کە می روی انگار همە چیز فرق می کند. و این بە من جرات بیشتری داد. و پدر کە هیچی جلودارش نبود، نعرەزنان جلو می رفت و در حالیکە چراغ قوە بشدت رقصان و بی ثباتش را روی سایە تاریک گرفتەبود، و با دست دیگر کوپالش را در هوا، بسوی هدف رفت.

من کە دستانم خالی بود در آن شب بشدت ترسناک یکی از شبهای سالهای جنگ، در حالیکە پشت سر پدرم حرکت می کردم، مدام اطرافم را هم می پایدم تا شاید بتوانم وسیلەای چیزی برای دفاع پیداکنم، تا پدر را بهتر پشتیبانی کنم. و صندوق کهنەای کە مادر گاهی اوقات در آن سیب زمینی می انداخت را دیدم، بسرعت دست بردم و برش داشتم. صندوق زهواردررفتە در دستانم لرزید. درست مانند خودم و پدرم. من از پشت سر بخوبی می توانستم ترس نهان پدر را در درون خشمی کە هر لحظە بر شدت آن افزودە می شد، کاملا حس کنم. حتی فریادهایش هم از نوع دیگری بودند. درست مانند حیوانات کە بە گاە خطر می غرند، تا با صدای مهیب خود دشمن را بترسانند و از خود دورکنند. و سایە جنبید. انگار بیشتر خودش را بە دیوار چسبانید.

و درست در این لحظە بە این فکر افتادم کە براستی چرا اسحلە نداریم! مگر نمی شد پدر از پایگاهی کە گاهگاە بە آنجا می رفت، یکی بگیرد؟ و راستی چرا تا بە حال بە این فکر نیفتادەبودیم! و اگر سایە تاریک گوشە دیوار اسلحە داشتەباشد، چی؟ و ناگهان چقدر همە چیز خطرناک تر از آنی می شود کە می توان تصورکرد! تصور کن، سایە، تفنگی را بیرون بکشد و در همین حیاط قدیمی کە کسی از ما تصور مرگ خودش را در آن نداشت ما را بە رگبار ببندد!

و نمی دانم چرا، اما من برگشتم و بە عقب نگاە کردم. بە پنجرەای کە چند لحظە پیش آنجا بودیم. و آیا بهتر نبود همان جا می ماندیم؟ و سایە مادر را بر بستر پنجرە در اتاق دیدم کە بە ما خیرە شدەبود. و سایە مادر چە وحشتناک بە نظر می رسید. و گلهای یاس کە انگار صف جلو جنگل سیاهی بودند.

نور چراغ قوە زیاد قوی نبود، و نمی توانست بخوبی سایە درون تاریکی را روشن کند. و انگار نور در سایە فرو می رفت، و انعکاسی از رنگ و از سفیدی با خود نداشت. اما می شد تشخیص داد کە آنجا یک آدم است. آدمی کە دستانش را حائل چشمانش کردەبود و تلاش داشت تنها نگاهش را و نە خودش را از نور چراغ قوە بدزد. پدر نعرە می زد، فوش می داد و تهدید می کرد. من هیچ وقت در عمرم چنین کلمات زشت و رکیکی را از زبان پدر نشنیدەبودم:
ـ “مادرقحبە بی شرف کی هستی؟… اینجا چکار داری؟ دزد بی ناموس می کشمت، مادر جندە اگە جرات داری بیا جلو!…”

و تا بە سایە نزدیکتر می شدیم، فوشهای پدر رکیک تر و بیشتر می شدند و همزمان نعرەهایش هم بلندتر و بلندتر. من بە طرف چپ پدر منحرف شدم. و این خودبخود بە این علت بود کە پدر کوپالش را در دست راستش داشت. و اگر قرار بر ضربە بود، می بایست از دو طرف متفاوت وارد می شدند. طوریکە امکان دفاع حریف کمتر می شد. اما براستی من در دستان و بازوانم چنین انرژی خشن و کشندەای را احساس می کردم؟ نە، بە هیچ وجە. اما پدر آری. و من هر لحظە منتظر حملە سایە بودم. پیش خودم می گفتم حالا نە حالا تفنگش را بیرون می کشد، و شلیک می کند.

و ناگهان پدر آرام می گیرد. نور با کم شدن فاصلە، قوی می شود و ما فردی را می بینیم با اونیفورم نظامی. لباسی خاکی رنگ، چهرەای گندمگون با ریشی نسبتا زیاد. و دستانی کە انگار کثیف اند. و هیچ سلاحی هم بە همراە ندارد. و جوان. و ندا در می دهد کە لطفا رحم کنید، نزنید من بە شما پناە آوردەام! و چشمانش در انعکاس نور، شوق می زنند. فریاد می زنم پدر دست نگەدار! و پدر کماکان دست نگە داشتەبود. او آنجا با چهرە و دستانی کە هنوز از خشم و ترس می لرزیدند، ایستادەبود و بە طعمە خود نگاە می کرد. یک مرد نظامی. چراغ قوە بیشتر چرخید. آرە، درستە،… و بیشتر از این چیزی نبود. و پوتینهائی کە انگار بە صندوق دست من می ماندند. قربانی در خود می لولید، و مرتب التماس کمک و پناە داشت. و ناگهان اشک بر چشمانش روان شد.
و راستی ماجرا چی بود؟ چی شدەبود؟

ادامه دارد…

تاریخ انتشار : ۱۷ اسفند, ۱۴۰۱ ۱۰:۳۰ ق٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

انتخابات! کدام انتخابات؟

با عنایت به این وضع و شرایط عملا موجود آنچه در ایران برگزار میشود فاقد حداقل شرایط برای شناخته شدن بعنوان یک انتخابات است. با تمام محدودیت ها و کنترل های نظام امنیتی و سیاسی انتخابی در کار نیست و دقیقا با استعاره از آقای خمینی « در این رژیم آزادی های فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده اند.

مطالعه »
یادداشت

جنگ دارد همچنان همگانی می شود!

این تصاویر شنیع,  چه بازمانده از جنگ و چه بازمانده از دنیای سهمگین سیاستمداران زندانبان !, ما را هم به اشکال مختلف در گیر و تماشاگر چنین صحنه هایی می نماید. یعنی کشتن و یا اعدام شهروندان، به امری معمولی و سرگرم کننده بدل می شود و در روزمرگی جامعه کم کم جا باز می کند.

مطالعه »
آخرین مطالب

میزان مشارکت در نمایش انتخابات جمهوری اسلامی، به کم‌ترین حد از زمان وقوع انقلاب رسید!

مسلماً انتخابات در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، کم‌ترین تاثیری بر زندگی روزانه مردم ندارد و همواره نیز پرسروصداترین اتفاق در کشور است که چندین ماه فضای رسانه‌ای و حتی خیابانی ایران را تسخیر می‌کند و هر چه جلوتر آمده‌ایم، این تاثیر کم‌تر و آن سر و صدا اعتراضی مردم بیش‌تر شده است.

عشق گفت بنویس، من نوشتم

وقتی که به تو فکر می کنم، لبخندت باران می شود;
نگاهت زلال و زلال، و من چه بی پروا، می چینم آن لبخند را.

انتخابات ریاست‌‌جمهوری در آسیا و اقیانوسیه

طبق برآورهای آماری، بیش از یک‌سوم ساکنین کره زمین طی سال جاری میلادی به پای صندوق‌های رای رفته و مقام یا ارگان اولیه حاکمیت سایسی کشور خویش را انتخاب خواهند کرد. تب انتخابات تمامی کره زمین را فراگرفته و حتی کشورهایی که در آن‌ها انتخاب امسال برگزار نمی‌شوند، به صورت غیر مستقیم و به شدت تحت تاثیر انتخابات در کشورهای هم‌جوار یا دیگر کشورها قرار خواهند گرفت.

شیوۀ تولید سرمایه‌داری: گشایش‌ها، فاجعه‌ها، تنگناها و بن‌بست‌ها!

سرمایه‌داری برای زنده مانی و حل بحران‌های بزرگ اقتصادی و اجتماعی پیش روی جامعه انسانی، نیازمند بازنگری همه جانبه در رویکردها و سازو کارهای پیشین خود است…در جهان امروز به گونه‌ای چشمگیر انتقادها از نظام سرمایه‌داری حتی در میان اندیشه‌پردازانِ این نظام بالا می‌گیرد. گفته می‌شود که راهکارهای اقتصادی دیروز پاسخ‌گوی چالش‌ها و دشواری‌های امروز و فردا نیستند. جهانی شدنِ دیروز بیش از بیش جای خود را به شکل‌گیری بلوک های دشمن می‌دهد. تورمِ روزافزون׳ زمینه‌ساز گسترش شکاف میان فقر و ثروت می‌گردد.

یادداشت

جنگ دارد همچنان همگانی می شود!

این تصاویر شنیع,  چه بازمانده از جنگ و چه بازمانده از دنیای سهمگین سیاستمداران زندانبان !, ما را هم به اشکال مختلف در گیر و تماشاگر چنین صحنه هایی می نماید. یعنی کشتن و یا اعدام شهروندان، به امری معمولی و سرگرم کننده بدل می شود و در روزمرگی جامعه کم کم جا باز می کند.

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
پيام ها

باید یکی شویم و قلب‌مان را سرود و پرچم‌مان سازیم تا بهاران خجسته به ارمغان به میهن‌مان فراز آید!

کرامت و خسرو دو جوان روشنفکر انسان‌دوست چپ بودند و غم مردم فقرزدهٔ میهن و جهان به دل داشتند. آنان شیفتۀ جنبش فداییان خلق بودند. خسرو گلسرخی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز  عشق به مردم چیز دیگری نیست … شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیج مدرکی به قتل‌گاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت». تاثیر ایستادگی جانانه آنان در برابر نظام حاکم و پشتیبانان جهانی آن موجی از شور و ایمان در جنبش فداییان پدید آورد

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

سلب حق اسکان دانشجویان خوابگاهی در دانشگاه علامه طباطبایی

میزان مشارکت در نمایش انتخابات جمهوری اسلامی، به کم‌ترین حد از زمان وقوع انقلاب رسید!

عشق گفت بنویس، من نوشتم

انتخابات ریاست‌‌جمهوری در آسیا و اقیانوسیه

شیوۀ تولید سرمایه‌داری: گشایش‌ها، فاجعه‌ها، تنگناها و بن‌بست‌ها!

جنگ دارد همچنان همگانی می شود!