عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد (شاملو)
جانا مرا به موج نگاه ات نشانده ای
وان گه مرا به بحر خروشان توفناک
بی زورق نجات
که تا ساحل ام برد
با موج رانده ای
عیب ام چه بوده جانا؟
گفتن زسرٌ عشق
با هرکسی بجز تو
دل آرام من؟
مگو:
“این از گناه توست
که رازم گشوده ای.”
رازت گشود
چشم شررخیز مست تو
نی من که غرق بحر نگاه تو بوده ام
با هر نگاه آتش دل را فزوده ای
بیگانه بوده ام من
آری
بیگانه بوده ام
با خویشتن
به راه شررخیز عشق تو
چون با تو بوده ام
بی خویشتن زخویش
راز نگاه ات گشوده ام.
من رازها گشوده ام
اما نه راز تو
راز دل سپرده به توفان خویش را
در خلوت نگاه چو دریایت
ای عزیز!
خواندم چه بی کلام
رفتی و با من ات
یک دم سخن نرفت
آن گه که سوختم من
از حرم عشق تو
آن دم که دل زیاد تو پر شد
آن لحظه ای که چشمهایم
بنشست تا به عمق نگاه ات
لولی وش و رمان
بی تاب و بی پیام
بیگانه بوده ام من
آری
بیگانه بوده ام
با خویشتن
به راه شررخیزعشق تو
چون با تو بوده ام
بی خویشتن زخویش
دروادی پریشی و بی خویشی ام به دل
آنک تو بذر مهر
بس خوش نشانده ای
زان آتش هماره فروزان ات ای شگفت
برجان شراره ها
زیبا فشانده ای
با من چه کرده ای تو؟
کین مهرناگزیر
به انسان
بی خویشتن زخویش
در جان من بماند.
با من چه کرده ای تو؟
با من چه کرده ای؟