درآمد: در بخش نخست آمد که سرمایه داری در قالب لیبرالیسم بحران اول را با تز نوین از سر گذراند. مدل اقتصادی “کینزیسم” در خدمت برونرفت سرمایه داری از چنبره بحران اول قرار داده شد (بحرانی که در ۱۹۳۹ رخ نمود). این بحران با “دولت رفاه” مرتفع شد. مدل اقتصادی مذکور یک سیستم رفاهی با حفظ نظام طبقاتی موجود و بدون دست بردن به ریشه کارمزدی و سرمایه را در بسیاری از کشورهای آمریکای شمالی و اروپایی گسترانید. بنابراین نظام کینزی مدل “دولت رفاه” نام گرفت. تا اینکه در اوایل ۱۹۷۰ نطفه های بحران دوم شکل گرفت . “تاچریسم” و “ریگانیسم” ذات نهفته در سرمایه داری را در قالب سیطره سرمایه داری مالی به آستانه ای کشاندند که جلوه آن حرکت اجتماعی “تسخیر وال استریت” است. همچنین عنوان شد که سرمایه داری در بطن خود آلترناتیو پرور است. زیرا عامل رفع بحران اول مدل اقتصادی “جان مینارد کینز” بود. ولی در گرداب بحران دوم غرق خواهد شد یا نه؟ آلترناتیو سازی از منظر آلترناتیو نویس های درون بخشی از سرمایه داری نیز در برابر بحران دوم قادر به ارائه راه حل خواهند بود؟ یا نه! از آسمان اندیشه سیاسی کسی یا راهکاری خواهد آمد؟ در این فرصت به ادامه مطلب می پردازم.
اندیشه ورزان تعیین مسیر حرکت اجتماعی “تسخیر وال استریت”هنوز بحثی در رابطه با مدل آتی آلترناتیو پردازش شده توسط سرمایه داری را بمیان نکشیده اند، و بر این باورند که سمت برونرفت از بحران دوم، هنوز فاقد آثار و نشانه کافی است. اما از معدود آلترناتیو های تاریخی سرمایه داری می توان انگشت را به سوی هموند آن یعنی سوسیالیسم نشان رفت. در تاریخ لیبرالیسم می خوانیم که سرچشمه سوسیالیسم به لیبرالیسم باز می گردد. چنانچه سوسیال دموکراسی در شکل لیبرالیسم اجتماعی نیز برگرفته از لیبرالیسم است. سوسیالیسم در طول حیات خود کوشیده است تا در قالب مارکسیسم سرمایه داری را به چالش بکشاند. علیرغم فروپاشی نظام اقتصادی سوسیالیستی در مسیر چالش با کاپیتالیسم، نشانه هایی از بازماندگان اضمحلال مذکور در برهه تسخیر وال استریت در قالب احزاب و جریانات سیاسی رخ نموده است. طبیعتا بار دیگر نیروهای چپ در اشکال گوناگون، بمثابه آلترناتیو سرمایه داری وارد کارزار خواهند شد. موضعگیری آنها در سطح جهانی بشمول نیروهای چپ ایران گواه آشکار آن است. اما آیا مارکسیسم با اشکال کنونی پتانسیل نیروهای چپ موجود توانمندی کافی و قدرت لازم برای آلترناتیو شدن را دارند یا نه؟ یک پرسش و اینکه کدام گوشه از بخش های سرمایه داری را نشان خواهند رفت موضوعی دیگر است. گوشه ای که آیا در خدمت فایده رساندن به پرولتاریا سیاست هایی را اتخاذ خواهند نمود که روند تکامل سرمایه داری را جهت ورود به انتهای دالان نامعلوم سوسیالیسم مد نظر قرار ندهند. برای تعیین سمت فایده رساندن به پرولتاریا، به رویکرد مارکس می پردازم. و پرسش اول مبنی بر اینکه مارکسیستها آیا برای فایده رساندن به پرولتاریا نباید تکامل سرمایه داری را تسریع کنند؟ و اگر چنین است چرا مارکس مخالف تجارت آزاد بود؟ “جی. ا. شومپیتر” در این زمینه نظری را ارائه می کند. وی اعتقاد دارد وقتی که مارکسیستها با یک دشمن بورژوایی روبرو هستند، باید چگونگی رفتار خود در قبال نفع پرولتاریا را تبیین نمایند . “شومپیتر” عنوان می کند، در روزگاران مارکس “تجارت آزاد” یکی از مرام های عمده سکوی لیبرالیسم انگلیسی بود، و مارکس اقتصاد دان، بسیار کارآمد تر از آن بود که نتواند در آن موقعیت زمانی، فایده این اصل (مخالفت با تجارت آزاد) را نسبت به طبقه کارگر دریابد. آیا می بایست این فایده تحقیر شود و انگیزه های اصحاب تجارت آزاد مورد ناسزاگویی و نکوهش قرار گیرد. ( ۱ ) ولی این کار مسئله ای را حل نمی کرد. زیرا سوسیالیستها مطمئنا میبایست از تجارت آزاد مخصوصا در مورد مواد غذایی پشتیبانی می کردند. پس چه باید می کردند؟ اما البته نه به این علت که نان ارزان نعمتی است ( ۲ ). بلکه به این علت که تجارت آزاد ، گام های تکامل اجتماعی و به تبع آن آغاز انقلاب اجتماعی را تسریع می کرد. پس چرا مارکس از کنار این اصل به راحتی عبور می کند؟ در اینجا پاسخی نداریم که عمل سوسیالیستها باید در مورد آن دسته از سیاست ها چگونه می بود تا ضمن فایده رساندن به پرولتاریا، تکامل سرمایه دار را نیز تسریع کنند. سیاست هایی نظیر غالب اقدامات مربوط به بهبود رفاه اجتماعی و امثال آنها، با سیاست هایی که ضمن تسزیع تکامل سرمایه داری فایده مستقیمی به پرولتاریا نمی رساندند؟” اما اگر در اردوی سرمایه داری بر اساس این مسائل تفرقه پذیرد، درآن صورت راه سوسیالیسم در پرتو فرضیه بهره برداری از نفاق سرمایه داری روشن بود. مارکس می بایستی از این زاویه به اصلاحاتی که نیز بدست عناصر غیر بورژوایی نظیر اعیان، اشراف و زمینداران در برابر بورژوازی انجام می گرفت، می پرداخت ولو اینکه در چارچوپ او جایگاه مجزایی برای این پدیده وجود نمی داشت”( ۳ ) موضوع دیگری که نگاه “شومپیت” مارکس شناس و استاد دانشگاه لندن بدان پرداخته است، کم آزارتر از موضوع پیشگفته نمی باشد. بقول او مارکس داعیه داشت که هیچ حزبی نمی تواند بدون برنامه ای که نوید بخش مدافع فوری باشد، به حیات خود ادامه دهد. در این خصوص شومپیتر می نویسد… اما مارکس به لحاظ منطقی، چنین برنامه ای برای عرضه نداشت که هر عمل مثبتی که انجام شود یا در دستور کار قرار گیرد، در فضای فاسد سرمایه داری به تبع موقعیت آلوده می شود. مارکس و انگلس در واقع نگران این امر بودند و همواره به تحقیر برنامه هایی می پرداختند که مشی سازنده ای را در نظم سرمایه داری دنبال می کردند و از این رو از آنها تعبیررایحه رادیکالیسم بورژوایی را می ساختند ( ۴ ). “معهذا وقتی در سال ۱۸۴۷ با این مسئله روبرو شدند، گره کور را بطور قاطع گشودند. بیانیه مرام اشتراکی ( ۵ ) (مانیفست کمونیست) را مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۸ در برلین منتشر نمودند ( ۶ ). از نظر مارکس شناسان لیبرال بیانیه یا مانیفست کمونیست به شیوه ای کاملا غیر منطقی فهرستی از اهداف فوری خط مشی سوسیالیستی را عنوان می کند تا بدین ترتیب زورق سوسیالیستی را در کناره رود سرمایه داری و خطوط لیبرالی به پیش برانند. اهدافی همچون: تعلیم و تربیت مجانی، رای عمومی، نفی کار کودکان، مالیات بر درآمد تصاعدی، ملی کردن زمین ها و بانک ها و وسائل حمل و نقل، گسترش دادوستد دولتی، آباد کردن زمین های بایر، انجام خدمات صنعتی اجباری برای همه ف گسترش مراکز صنعتی در سطح کشورها که همه اینها آشکارا نظریات مارکس و انگلس را در آن زمان نشان می دهد. عنصر شگفت انگیز این برنامه عبارت بود از فقدان هر اصول و مرامی است که برای ما بهنگامی که در محیط دیگری با آن روبرو می شویم، بطرزی نمونه وار و انحصاری جنبه سوسیالیستی خواهند داشت. در حالیکه هر کدام از آنها ممکن بود در برنامه های غیر سوسیالیستی هم قرار بگیرند، حتی ملی کردن زمین.
در جمعبندی پیشگفته ها، بی تردیدی ما چپ ها باید در عین پذیرش چالش درونی بخش های گوناگون سرمایه داری با سیطره بخش مالی، به برونرفت کاپیتالیسم از بحران دوم بیاندیشیم. در صورت ارائه الگوی خاص برهه کنونی رشد سرمایه داری با بررسی آن از اشکال گوناگون جریانات آلترناتیو سازی به شمول طیف چپ غافل نشویم.
ادامه دارد
———————
پانوشتها:
۱- کاپیتالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی. جی. ا. شومپیتر ص ۴۰۳ پارگراف دوم
۲- نگاه کنید به پانویس ۴ ص ۴۰۴ پاراگراف اول
۳- نگاه کنید به پی نوشت ۵ ص ۴۰۴
۴- پانویس ۴ ص ۴۰۴
۵- گرهی که توسط گردیوس بسته شده بود و گفته می شد کسی که آنرا بگشاید فرمانروای آسیا خواهد شد. اسکندر مقدونی، آن گره را با شمشیر گشود.
۶- در کتاب شناسی مارکس بین سال های ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۸، نوشته هایی بوده که بعدها به مارکس جوان تعبیر می شود. “دست نوشته های اقتصادی- سیاسی ۱۸۴۸ ” مجموعه مقالاتی است که مارکس آنها را بین مارس و اوت ۱۸۴۴ در پاریس نوشت. اما تا سال ۱۹۳۲ (!؟) از وجود این دست نوشته ها اطلاعی در دست نیست. مارکس شناس ها ادعا میکنند که مجموعه مقالات مارکس جوان توسط انگلس نگهداری می شده زیرا “مارکس جوان” تحت تاثیر سوسیال دموکراسی آلمانی بوده که بنا به دلایلی نا آشکاراز تز نزدیکتر شدن به حقیقت، مشی حذف خطا، به رویکرد حذف مخالفان برای رسیدن سریع تر به حقیقت روی می آورد. دست نوشته ها برای نخستین بار در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد سوم در سال ۱۹۳۲ در برلین انتشار یافت. این اثرمربوط به دوران جوانی مارکس است که مفاهیم فلسفی بویژه در بحث “از خود بیگانگی” زمینه ای را برای بررسی دیدگاههای مرسوم ارتدکس فراهم ساخت. پرسش مبهمیدر این میان مطرح است. آیا در این دوره و زمانه که “مارکس و مارکسیسم” از “مد” افتاده و نظریات فلسفی متنوع مدرن و شبه مدرن به تاخت روانند و برتری نظام سرمایه داری را در همه اکناف صلا سر داده اند به کاوش و بازنگری در متون به اصطلاح عهد عتیق عملی خردمندانه است؟ بهر طریق، بیش از هفتاد سال است که همین اثر به زبان اصلی در غرب منتشرشده است. اما در هیچ یک از مباحث نظری مخالف و موافق جای پای خود را باز نکرده است و سالهای سال است که این مسائل جائی در مباحث سیاسی و اجتماعی ایران نیز وارد نشده است. (دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ ، ترجمه حسن مرتضوی نشر آگه چاپ اول ۱۳۷۷ و چاپ سوم ۱۳۸۲ تهران)